سیلوهای پرتاب موشک ایران(شهرهای موشکی)

پایگاه موشکی سپاه پاسداران در عمق ۵۰۰ متری زمین

www.aparat.com


تونل های زیرزمینی سپاه!!!انبارموشک!!!۳

www.aparat.com

تونل های زیرزمینی سپاه “انبارموشک”!!!

www.aparat.com


انیمیشن از قدرت موشکی ایران

www.didestan.com

نخستین تصاویر از محرمانه‌ترین کارخانه زیرزمینی تولید موشک‌های بالستیک در ایران/ فیلم

www.afkarnews.com

به گزارش افکارنیوز، در مراسمی که امروز (پنج شنبه ۱۸ بهمن ) با حضور سردار سرلشکر پاسدار محمدعلی جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و سردار سرتیپ پاسدار امیرعلی حاجی زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه برگزار شد، موشک بالستیک هوشمند زمین به زمین دزفول در کارخانه زیرزمینی تولید موشک های بالستیک سپاه رونمایی شد.

منبع:

www.afkarnews.com

سیلوهای پرتاب موشک ایران(شهرهای موشکی)

با توجه به توانایی های رونمایی شده در سال ۹۰، این شهرهای موشکی می توانند به سیلوهای موشکی زیرزمینی سپاه نیز متصل باشند و نیازمندی سیلوهای موشکی سپاه که عمدتا در فاصله نزدیک تری از سطح زمین قرار دارند، از این شهرهای زیر زمینی تهیه شود.به گزارش گروه دفاع و امنیت مشرق، از زمان ورود موشک های بالستیک به خدمت در زمان جنگ دوم جهانی تا به امروز، یکی از چالش های بزرگ برای دارندگان این موشک ها حفظ آن از حملات پیش دستانه و متقابل موشکی و هوایی دشمن است؛ چالشی که از همان ابتدا باعث به وجود آمدن خلاقیت ها و پیشرفت بسیار زیاد تکنولوژیک در حوزه های مختلف شده است.

اولین سایت ثابت پرتاب موشک بالستیک در کشور فرانسه و توسط آلمان نازی که این کشور را اشغال کرده بود، ساخته شد. آلمانی ها سایت La Coupole را در شمال فرانسه به منظور ساخت و پرتاب موشک های V-2 به سمت انگلستان ساختند. البته در طراحی این سایت موشکی آلمانی ها مرتکب اشتباه مرگباری شدند و آن هم این بود که سایت مورد نظر دارای سقف گنبدی شکل از جنس بتون بود که باعث می شد به راحتی توسط یگان های شناسایی متفقین کشف شود.

این سایت در حمله بمب افکن های انگلیسی در سال ۱۹۴۴ میلادی شدیدا آسیب دیده و هیچ وقت به معنای واقعی عملیاتی نشد. آلمان ها بیشتر پرتاب های وی ۲ خود را از لانچرهای متحرک انجام دادند.

شهرهای زیرزمینی موشکی سپاه؛ دردسر جدید برای مهاجمان چشم آبی+عکس

گنبد بتونی تاسیسات La Coupole در فرانسه

رقابت غول های موشکی جهان در زیز زمین

با آغاز جنگ سرد، دو ابرقدرت شرق و غرب به سرعت وارد یک رقابت موشکی شده و به طراحی و آزمایش موشک های گوناگون پرداختند. در ابتدا بسیاری از موشک های قاره پیمای آمریکا و شوروی سابق از روی پرتابگرهای ثابت شلیک و بعد از مدتی پرتابگرهای متحرک و زیردریایی های حامل موشک های بالستیک نیز وارد کار شدند.

اما با توجه به حجم بالای تهدید دو طرف علیه یک دیگر و نیاز به ذخیره حجم بالایی از موشک، در دهه ۱۹۶۰ میلادی دو طرف ساخت سیلوهای موشک زمین پرتاب را آغاز کردند. این سیلوها در آمریکا در اختیار نیروی هوایی این کشور و در شوروی سابق و روسیه فعلی در اختیار واحدی موشکی استراتژیک قرار دارد.

شهرهای زیرزمینی موشکی سپاه؛ دردسر جدید برای مهاجمان چشم آبی+عکس

موشک آمریکایی Minuteman در سیلو

 البته آمریکا و شوروی سابق با درس گرفتن از اشتباه آلمان نازی، سیلوهای زیر زمینی خود را به خوبی استتار کرده و در جغرافیای وسیعی پخش کردند. عمده این سیلوها با عامل طبیعی مثل چمن، خاک و یا سنگ پوشیده شده و حتی در صورت نزدیک شدن فرد به آن ها هم تا زمان باز شدن درب برای شلیک، امکان تشخیص آنها به نوعی غیر ممکن است.

شهرهای زیرزمینی موشکی سپاه؛ دردسر جدید برای مهاجمان چشم آبی+عکس

سیلوی موشک قاره پیمای روسی

در ادامه بحث تونل های وسیع نگهداری موشک ها و سیستم های مرتبط به آنها و قطارهای حامل موشک با قابلیت پرتاب از آن ها نیز در آمریکا و شوروی سابق به وجود آمد. البته قطارهای پرتاب کننده موشک عمدتا بعد از پایان جنگ سرد از خدمت خارج شدند.

کشور چین نیز از دهه ۱۹۷۰ با تشکیل یگانی موسوم به “سپاه دوم توپخانه” فعالیت های موشکی نظامی خود را به این یگان سپرده است. چینی ها علاوه بر سیلوهای زیرزمینی، چیزی در حدود ۵۰۰۰ کیلومتر تونل زیر زمینی نیز در کشور خود حفر کردند که بخش زیادی از تاسیسات موشکی این کشور را در خود جای داده است.

در سالهای اخیر صحبتهایی مبنی بر ساخت سیلوهای زیر زمینی موشک در کره شمالی نیز به گوش می رسد که هنوز تصویری از آن منتشر نشده و به نوعی قابل تایید نمی باشد.

ورود ایران به یک باشگاه بسیار خاص

در تمام این دوران سه کشور آمریکا، روسیه و چین به عنوان تنها دارندگان رسمی تاسیسات پرتاب موشک زیرزمینی شناخته می شدند که هر ۳ کشور نیز از قدرتهای برتر موشکی جهان هستند. تا اینکه در سال ۱۳۹۰ شمسی، این باشگاه بسیار کوچک عضو جدیدی پیدا کرد. در تیرماه سال ۱۳۹۰ و در جریان رزمایش موشکی پیامبر اعظم ۶، نیروی هوافضای سپاه پاسداران از سیلوهای پرتاب موشک های بالستیک ایرانی رونمایی کرد.

شهرهای زیرزمینی موشکی سپاه؛ دردسر جدید برای مهاجمان چشم آبی+عکس

سیلوی پرتاب موشک سپاه

بنا بر اعلام فرماندهان ایرانی، تعداد بالایی از این سیلوها در نقاط مختلف کشور ساخته شده و موشک های ایرانی در آنها آماده پرتاب هستند. این سیلوها بقاء پذیری موشک های ایرانی در برابر هر گونه حمله اولیه را شدیدا افزایش می دهند. شناسایی این سیلوها شدیدا مشکل بوده و از لحظه باز شدن درب پرتاب گرها تا زمان شلیک موشک چند ثانیه بیشتر طول نخواهد کشید.

شهرهای زیر زمینی؛ خانه جدید بالستیک های ایرانی

این سیلوها از زمان نمایش رسمی تاکنون، همواره یکی از نمادهای اقتدار موشکی و توانایی رزم نیروهای مسلح کشورمان در شرایط مختلف بوده اند اما سپاه پاسداران روز چهارشنبه جلوه جدیدی از توانایی های نیروی موشکی خود را برای دوستان و دشمنان به نمایش گذاشت.

شهر موشکی سپاه که در عمق ۵۰۰ متری تاسیس شده و برای اولین بار تصاویری از آن در رسانه ملی پخش شد، شامل تونل ها و بخش های متعدد و وسیعی بود که تعداد بسیار زیادی از پرتابگرهای موشکی در آن مستقر بوده و در شرایط آماده برای شلیک، به سر می بردند.

شهرهای زیرزمینی موشکی سپاه؛ دردسر جدید برای مهاجمان چشم آبی+عکس

شهرهای زیرزمینی موشکی سپاه؛ دردسر جدید برای مهاجمان چشم آبی+عکس

شهرهای زیرزمینی موشکی سپاه؛ دردسر جدید برای مهاجمان چشم آبی+عکس

پرتابگرهای موشکی سپاه در شهر زیرزمینی

در صورت لزوم این پرتابگرها با خروج از پایگاه زیر زمینی مورد نظر، موشک های خود را به سمت اهداف مورد نظر شلیک کرده و می توانند به سرعت موقعیت مورد نظر را ترک کنند. نکته بسیار مهم درباره این شهر موشکی و شهرهای مشابه آن که به گفته فرمانده نیروی هوافضای سپاه، در مناطق مختلف کشور و به تعداد زیاد وجود دارد این است که عمقی که برای این تاسیسات در نظر گرفته شده است احتمال شناسایی شدن آنها توسط ماهواره های دشمن را اگر نگوییم نا ممکن، بسیار بسیار مشکل می کند.

در عین حال نفوذ بسیاری از بمب ها و موشک های شناخته شده در دنیا به این عمق نیز غیر ممکن است. برای نمونه بمب GBU-57 آمریکایی که بیش از ۱۳ تن وزن دارد و یکی از سنگین ترین بمب های نیروی هوایی آمریکا محسوب می شود نهایتا می تواند در ۶۰ متر نفوذ کند.

عمق بالا، به همراه خروجی های متعدد که به احتمال فراوان در این مراکز استراتژیک تعبیه شده است، امکان خروج پرتابگرهای موشکی سپاه از راه های خروجی مختلف و در نقاط گوناگون را فراهم می کند. البته بنا بر مسائل حفاظتی تنها بخش کوچکی از این شهر زیر زمینی رسانه ای شده است و مسلما بخش های زیادی برای زندگی پرسنل و همچنین بازبینی و نگهداری محموله های موشکی در این شهرها وجود دارد.

همچنین احتمال بسیار زیادی وجود دارد که با توجه به توانایی های رونمایی شده در سال ۹۰، این شهرهای موشکی به سیلوهای موشکی زیز زمینی سپاه نیز مرتبط باشند و بخشی از نیازمندی های سیلوهای موشکی سپاه که عمدتا در فاصله نزدیک تری از سطح زمین قرار دارند از این شهرهای زیر زمینی تهیه شود.

آنچه که مشخص است نصب موشک های بالستیک سپاه بر روی پرتابگرهای متحرک، بقاء پذیری این موشک ها را شدیدا افزایش داد و حال با حضور این لانچرهای آماده به شلیک در عمق ۵۰۰ متری، کشف و انهدام آن ها به کاری ناممکن بدل شده است. جمهوری اسلامی ایران با نمایش این اقدام مهم، نشان داد که در بخش تاسیسات موشک های بالستیک زمین پرتاب، کاملا در حد و اندازه های یک ابرقدرت جهانی ظاهر شده است.

منبع:

www.mashreghnews.ir

پایگاه‌های موشکی زیرزمینی ایران

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد پرش به ناوبریپرش به جستجو

پایگاه‌های موشکی زیرزمینی ایران که در همه شهرستان‌ها و استانهای ایران و در عمق ۵۰۰ متری زمین قرار دارند برای اولین بار در تاریخ ۲۲ مهرماه ۱۳۹۴ در تلویزیون ملی ایران توسط سردار سرتیپ امیرعلی حاجی زاده رونمایی شد.[۱][۲] این تصاویر سه روز پس از آزمایش موشک دور بردی توسط ایران منتشر شدند که ایالات متحده آمریکا آن را ناقض قطعنامه شورای امنیت[کدام؟] می‌داند.[۳]

منابع

«جزئیاتی از پایگاه‌های موشکی زیرزمینی ایران + ویدئو». شبکه خبر. ۲۲ مهر ۱۳۹۴. «اولین تصویربرداری از پایگاه زیرزمینی ایران در عمق ۵۰۰ متری». دریافت‌شده در ۲۲ آبان ۱۳۹۴. “Iran reveals huge underground missile base with broadcast on state TV”. The Guardian. Agence France-Presse. 15 October 2015. Retrieved 18 October 2015

سایت موشکی شهر لار.( شهر موشکی سپاه| نظامی

دارای پنج ورودی تونل، که در عمق پانصد متری زمین ساخته شده است .
. در اعماق ۵۰۰ متری زمین
لارستان: دومین شهر موشکی نیروی هوافضای سپاه با بازدید رئیس مجلس از آن، رسما رونمایی شد.

.
به گزارش میلاد لارستان به نقل از خبرگزاری تسنیم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اعلام کرده که در اکثر شهرهای کشور شهرهای موشکی بزرگی احداث کرده که از دید و تیر دشمن در امان است و در صورت نیاز، از آنها استفاده خواهد شد.

.
در همین زمینه، مهرماه سال جاری بود که برای نخستین بار از یکی از شهرهای موشکی سپاه رونمایی و تصاویری از آن توسط نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منتشر شد. رونمایی از نخستین شهر موشکی سپاه در رسانه‌های جهان بسیار بازتاب داشت و موجب شگفتی بسیاری شد.

سردار امیر علی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران همان موقع اعلام کرده بود: پایگاه‌های موشکی ما در اعماق ۵۰۰ متری زمین آماده مقابله با تهدیدهای دشمنان هستند.
%D8%…شهرهای نزدیک: ۲۷°۳۸’۲۱”N   ۵۴°۱۵’۱۳”E :مختصات

منبع:

wikimapia.org

مروری بر شکل‌گیری بازوی موشکی سپاه

یاد و خاطره رزمندگان موشکی ایران در کتاب «پاییز ۶۳»
سرگذشت مردان بلند بالایی است که در روزگار تنهایی و مظلومیت، گمنام جنگیدند. در این کتاب تلاش شده بخشی از حماسه‌های بی نظیر فرماندهی موشکی سپاه با تلفیق خاطرات شهید حسن مقدم و همرزمانش باز آفرینی شود.

این کتاب به خاطرات رزمندگان موشکی ایران در روزهای جنگ و سفر آنها به سوریه جهت دیدن آموزش‌های لازم جهت ساخت موشک، پرداخته است.

بنا به گفته رضا قلی‌زاده، نویسنده کتاب، در مقدمه کتاب این کتاب تلاشی است هر چند اندک، تا ما با زندگی سراسر تلاش و مشقت بار رزمندگان موشکی در دیار غربت و در روزهای سخت آموزش آشنا شویم. کتاب «پاییز ۶۳» سرگذشت مردان بلند بالایی است که در روزگار تنهایی و مظلومیت، گمنام جنگیدند. در این کتاب تلاش شده بخشی از حماسه‌های بی نظیر فرماندهی موشکی سپاه با تلفیق خاطرات شهید حسن مقدم و همرزمانش باز آفرینی شود.

برای اولین بار است که به خاطرات رزمندگان و شهدای این بخش از دفاع مقدس مورد توجه قرار گرفته و کتابی در مورد آنها نوشته می‌شود. در مقدمه این کتاب به طور مختصر به چند سال اول جنگ و حملات موشکی نیروهای بعثی به شهرهای ایران و عدم اجازه امام(ره) برای مقابله به مثل اشاره شده است. در اواخر سال ۱۳۶۲ با اجازه امام(ره) اولین حمله موشکی با اطلاع رسانی از پیش به عراق انجام می‌شود و یک سال بعد از آن اولین گروه برای یادگیری دوره‌های موشکی وارد سوریه می‌شود.
گروه نام برده به سرپرستی شهید حسن طهرانی مقدم، به مدت سه ماه در سوریه به آموزش ساخت موشک مشغول می‌شوند و در پایان این دوره ساخت موشک‌های «اسکاد» و «فراگ ۷» را فرا می‌گیرند.

در بخشی از کتاب در خصوص خاطرات این رزمندگان آمده است:
«روز بازگشت رزمندگان اسلام برای سوری‌ها، روز عزا بود. برایشان سخت می‌آمد که از نیروهای جوان و شاداب و پر انگیزه جدا شوند. افسران ایرانی در سایه آموزه‌های دینی، در این مدت رفتار شایسته‌ای از خود نشان دادند. سوری‌ها مثل براده‌های آهن، جذب آهن ربای روح بلند ایرانی‌ها شده بودند و بی‌اختیار به سویشان کشیده می‌شدند؛ از فرمانده اشان بگیر تا نیروی ساده. در طول آموزش، سوری‌ها چیز زیادی از ایران‌ ها یاد گرفته بودند؛ سحر خیزی، عبادت، ایثار، پشتکار و اعتماد به نفس و….»
کتاب «پاییز ۶۳» به همت انتشارات نیلوفران در ۲۰۰۰ نسخه و به قیمت ۳۵۰۰ تومان منتشر شده است.

۱- مروری بر شکل‌گیری بازوی موشکی سپاه-آرزوی موشکی سردار که با سفر به سوریه کلید خورد
مقدم همانند بقیه چیز زیادی نمی‌دانست اما آرزو داشت روزی فراگ را در اختیار داشته باشد و تا عمق ۶۰ کیلومتری دشمن را بکوبند. در راه بازگشت به فراگ ۷ فکر می‌کرد.

روند موشک باران شهر دزفول و بمباران دیگر شهرهای ایران از سوی دشمن متجاوز تا اواخر سال ۱۳۶۲ تداوم یافت و مقارن با عملیات بزرگ و غرور انگیز رزمندگان اسلام با نام “خیبر” در جزایر مجنون به اوج خود رسید.
در این مقطع نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران برای نخستین بار با موافقت حضرت امام خمینی (ره) در ۲۶ بهمن ۱۳۶۲ با آتشپارهای توپخانه دست به مقابله به مثل محدودی زده و مراکز اقتصادی و نظامی شهرهای بصره، خانقین و مندلی عراق را مورد هدف قرار دادند با این تفاوت که قبل از اجرای آتش، اخطارهای لازم به مردم این شهرها برای خروج از هدف‌های مورد نظر داده شد.

اقدام جمهوری اسلامی ایران در دفاع از خود چنان در دنیا سر و صدا به پا کرد که حتی سازمان ملل متحد را هم برآشفت. این در حالی بود که شورای امنیت سازمان ملل متحد در طول سه و نیم سال که از حملات رژیم عراق به مناطق مسکونی و غیرنظامی کشورمان و کشتار مردم بی‌دفاع می‌گذشت، سکوت پیشه کرده بود اما این بار سراسیمه در نقش یک میانجی ظاهر شد.
حاصل این میانجی‌گری، صدور توافقنامه‌ی ۱۲ ژوئن ۱۹۸۴ (خرداد ماه ۱۳۶۳) درباره جنگ ایران و عراق بود که از طرفین درگیر می‌خواست از حمله به مناطق مسکونی همدیگر خودداری کنند.

همین موفقیت رزمندگان اسلام در جبهه‌های جنگ بخصوص در تصرف جزایر مهم و راهبردی مجنون همراه با ذخایر عظیم نفت خام، ایران را در موقعیت برتر سیاسی و نظامی قرار داد، اما این موفقیت کام حامیان رژیم متجاوز عراق را تلخ نمود و آنان درصدد مهار جمهوری اسلامی برآمدند از سویی حمایت‌های مالی و تجهیزاتی کشورهای غربی و شوروی به رژیم حزب بعث عراق شدت و حدت بیشتری پیدا کرده و از سوی دیگر محدودیت‌هایی در زمینه صادرات و فروش نفت برای جمهوری اسلامی ایران از جانب کشورهای حامی عراق در جنگ علیه ایران اعمال شد.

همین موفقیت رزمندگان اسلام در جبهه‌های جنگ بخصوص در تصرف جزایر مهم و راهبردی مجنون همراه با ذخایر عظیم نفت خام، ایران را در موقعیت برتر سیاسی و نظامی قرار داد، اما این موفقیت کام حامیان رژیم متجاوز عراق را تلخ نمود و آنان درصدد مهار جمهوری اسلامی برآمدند از سویی حمایت‌های مالی و تجهیزاتی کشورهای غربی و شوروی به رژیم حزب بعث عراق شدت و حدت بیشتری پیدا کرده و از سوی دیگر محدودیت‌هایی در زمینه صادرات و فروش نفت برای جمهوری اسلامی ایران از جانب کشورهای حامی عراق در جنگ علیه ایران اعمال شد.

در پی این دیدارها و مذاکرات حافظ اسد رئیس جمهور سوریه آموزش بکارگیری موشک به تعدادی از نیروهای ایرانی را متعهد شد و رئیس جمهور لیبی برای تحویل تعداد محدودی موشک اسکاد بی همراه با تجهیزاتش را به جمهوری اسلامی ایران قول همکاری داد.
پس از این مذاکرات و بی هیچ تعللی تشکیل یگان موشکی در دل توپخانه‌ی سپاه پاسداران کلید خورد.
سیزده نفر از نیروهای باسابقه توپخانه به همراه چند نفر مترجم، برای گذراندن آموزش بکارگیری موشک رهسپار سوریه شدند.
سوری‌ها برای آموزش بکارگیری موشک یک برنامه شش ماهه به نیروهای ایرانی ارائه می‌کنند. فرمانده توپخانه سپاه (حسن مقدم) که در این ماموریت مسئولیت نیروهای ایرانی با او بود از پذیرش مدت شش ماهه آموزش طفره می‌رود و سرانجام سوری‌ها را قانع می‌کند آموزش باید حداکثر در سه ماه به پایان برسد.
او به مسئولان آموزش موشکی سوریه قول می‌دهد نیروهای ایران در مدت کوتاه از عهده فراگیری آموزش‌های لازم برآیند که چنین هم می‌شود…
این اولین گامهایی بود که سردار شهید حسن طهرانی مقدم و جمع محدودی از رزمندگان گمنام سپاه در ایام دفاع مقدس برای تشکیل مهمترین یگان دفاعی کشور یعنی یگان موشکی برداشتند.

سلسه مطالبی از روند شکل گیری این یگان موشکی با استفاده از مطالب کتاب “پاییز ۶۳” که برای اولین بار از سوی مرکز حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس نیروی هوافضای سپاه و پس از شهادت سردار سرلشکر حسن طهرانی مقدم به چاپ رسید.
این مطالب سرگذشت مردان بلند بالایی است که در روزگار تنهایی و مظلومیت، گمنام جنگیدند و در آن تلاش شده بخشی از حماسه‌های بی‌نظیر فرماندهی موشکی سپاه با تلفیق خاطرات شهید حسن مقدم و همرزمانش بازآفرینی شود.

نامه را محسن رضایی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی امضا کرد و تحویل حسن باقری داد.
نامه تایپ شده و مرتب را تا آخر خواند. دید طرح خودش است درباره ساماندهی خمپاره اندازها به منظور پشتیبانی از نیروهای تکور، به اضافه چیزهایی که خود باقری درباره ایجاد فرماندهی آتش‌های خمپاره نوشته بود.
نامه خطاب به فرماندهان قرارگاه‌های قدس، نصر، فجر و فتح سپاه در جبهه‌های جنوب بود.
“برادر حسن مقدم به عنوان مسئول تطبیق آتش‌های خمپاره‌ سپاه معرفی می‌شوند. لازم است با او همکاری کنید.”

  • ایران آماده جنگ می شود
    جنگ ناغافل شروع شد. آن هم موقعی که هیچ گونه آمادگی برای مقابله با یک تهدید جدی نظامی خارجی، نه در نیروهای مسلح و نه در مردم وجود نداشت.
    انقلاب و بعد هم حوادث داخلی و توطئه‌های دشمنان، مسئولان و نیروهای دلسوز را به شدت مشغول خود کرده بود.

در چنین وضعیتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با سازماندهی نیروهای مردمی وارد یک جنگ نابرابر شد در حالی که دستش از تجهیزات سنگین و نیمه سنگین نظامی خالی بود اما با اتکا به نیروهای مومن و مکتبی خود امیدوار بود سرنوشت جنگ برخلاف خواسته دشمنان رقم بخورد لذا در برابر دشمن متجاوز بعثی با اندک امکاناتی صف آرایی شد.
جوانان انقلابی و پرشور با اشاره رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) به سوی جبهه‌های نبرد سرازیر شدند و امیدهای واهی دشمن را به یاس مبدل ساختند.
آنها با طراحی عملیات‌های کوچک و محدود، آرام آرام ابتکار عمل را در جبهه‌ها به دست گرفتند.

  • طهرانی مقدم پایه‌گذار یگان توپخانه سپاه می‌شود
    حسن مقدم نیز سپاهی جوانی بود که پا به پای دیگر دوستانش از روزهای نخست تجاوز دشمن وارد جنگ شد و از همان موقع خصوصا بعد از عملیات ثامن الائمه(ع) متوجه ضعف‌ آتش‌های پشتیبانی خودی از نیروهای رزمنده مستقر در خطوط مقدم جنگ شد.
    مدت‌ها روی این موضوع فکر کرد. طرح ریخت و سرانجام در پاییز ۱۳۶۰ طرح ساماندهی آتش‌های خمپاره را به صورت سنجیده و مدون تقدیم حسن باقری کرد.

او در طرح خود پیشنهاد کرده بود آتش‌های خمپاره موجود در دست یگان‌های سپاه به شکل فرماندهی شده و سازمان یافته در قالب تطبیق آتش، علیه مواضع دشمن به کار گرفته شوند.
حسن باقری از طراحان خوش فکر عملیات‌های رزمندگان اسلام، موضوع طرح را به خوبی درک کرد و خودش نیز مطالبی بر آن افزود. تایپ کرد و به فرمانده کل سپاه داد. چند روز بعد حسن باقری در حالی که نامه محسن رضایی را به حسن مقدم می‌داد، گفت: برو طرحت رو اجرا کن…

  • من اجرا کنم؟
  • مگه طرح تو نبود! مگه تو این حرف رو نزدی؟
  • چرا؟
  • پس خودت برو آتیش‌های خمپاره سپاه رو ساماندهی کن.

حسن مقدم از همان روز رفت دنبال ماموریت جدیدش. به قرارگاه سپاه مستقر در جبهه‌های جنوب معرفی شده بود و امید به همکاری داشت. احساس کرد ماموریت بزرگی را بر عهده گرفته و برای عملی ساختن ایده‌هایش به تلاش فراوانی احتیاج دارد. کسی تجربه این کار را نداشت که دستش را بگیرد.

  • شفیع زاده اولین نیرویی بود که قول همکاری داد
    اولین نیرویی که در این ماموریت با او همراه شد و قول همکاری داد، حسن شفیع‌زاده بود. او هم به اهمیت تطبیق آتش در جنگ واقف بود و از نخستین روزهای حضورش در جبهه آبادان، خمپاره اندازهای غنیمتی را علیه مواضع دشمن بکار گرفت.

سردار شهید حسن شفیع زاده
حسن مقدم که به عنوان مسئول تطبیق آتش‌های سپاه معرفی شد، شفیع‌زاده نیز حس کرد در مجموعه جدید می‌تواند به خواسته‌هایش جامه عمل بپوشاند.
خوش فکر بود و توی بحث‌ها وارد می‌شد. طرح می‌داد و همیشه آینده نگر نشان می‌داد. فرمانده جدید آتش‌های پشتیبانی سپاه خیلی زود شیفته صلابت و اقتدار حسن شفیع‌زاده شد. آن دو ایده‌های بلندی در تنبیه متجاوزان بعثی داشتند.

  • “طریق القدس” اولین سیلی توپخانه سپاه بر صورت ارتش بعث
    با همت و تلاش شبانه روزی کارها بسیار خوب پیش می‌رفت. اولین بار در عملیات طریق القدس (آزاد سازی بستان) که در تاریخ ۸ آذر ۱۳۶۰ انجام گرفت تطبیق‌ آتش‌های خمپاره خیلی منسجم و منظم بکار گرفته شد.
    در این عملیات همه آتش‌های خمپاره روی پل سابله متمرکز، و باعث شکست و عقب نشینی نیروهای دشمن شدند. سپاه برای نخستین بار شیرینی موفقیت فرماندهی آتش‌های پشتیبانی خود را حس کرد.
  • فتح المبین؛ آغاز یک راه طولانی
    عملیات بزرگ و غرورانگیز فتح المبین در اولین روزهای سال ۱۳۶۱ رقم خورد و دشمن متجاوز بعثی از بخش اعظم مناطق اشغال شده خوزستان بیرون رانده شد.
    فرماندهی آتش‌های پشتیبانی در این عملیات هم خوش درخشید. در این عملیات ۱۶۵ عراده توپ دوربرد و متوسط با توپ کش، مهمات بر و تجهیزات دیگر از دشمن متجاوز به غنیمت گرفته شد.
  • رشید گفت: مقدم ول کن این حرف ها رو…
    حسن مقدم پس از عملیات در سپاه شوش، عملکرد فرماندهی آتش‌ها را به فرماندهان توضیح می‌داد که متوجه خنده‌های ریز و ملیح برادر غلامعلی رشید شد. به حرف‌هایش ادامه داد. رشید گفت: مقدم، ول کن این حرف‌ها رو… برو توپخونه رو تشکیل بده.
  • برادر رشید ما تازه داریم خمپاره‌ اندازها رو سازماندهی می‌کنیم.
  • حالا ماموریت تو اینه که بری توپخونه سپاه رو با توپ‌های غنیمتی راه بندازی.

انگار پرت شد به دنیای دیگر. دنیای توپ و توپخانه و… تصورش را هم نکرده بود. با خود اندیشید “یعنی اینکه وارد جنگ کلاسیک شدیم”.
سی ام فروردین ۱۳۶۱ رحیم صفوی در پایگاه گلف اهواز (محل قرارگاه مرکزی کربلا) طی حکمی حسن مقدم را به عنوان مسئول تطبیق آتش‌های توپخانه و خمپاره‌های سپاه به فرماندهان قرارگاه‌های قدس، نصر، فجر و منطقه ۸ معرفی کرد.
او در این مدت کوتاه توانسته بود با تعداد محدودی از نیروهای سپاه آتش‌های پشتیبانی را سر و سامان بدهد که فصل جدیدی برایش گشوده شد دیگر جنگ برای او طعم دیگری داشت. طعم ابتکار، نوآوری و خلاقیت.
وقتی حکم را خواند اولین کسی که برای همکاری نامش را به خاطر آورد، باز هم حسن شفیع‌زاده بود.

محمد آقایی، مصطفی تقی جراح (شهید)، علیرضا ناهیدی (شهید) و … هم به توپخانه سپاه پیوستند. مدتی بعد مرکز تعمیر و نگهداری توپخانه در گلف اهواز آغاز به کار کرد. مرکز آموزش توپخانه به همت حسن شفیع‌زاده و یعقوب زهدی در اصفهان راه‌اندازی شد.
توپخانه سپاه، روز به روز توسعه پیدا می‌کرد و خودش را در جنگ بیش از پیش نشان می‌داد. دیگر عملیاتی بدون پشتیبانی توپخانه انجام نمی‌گرفت. توپخانه از یگان‌های موثر و مهم سپاه در جنگ نقش‌آفرینی می‌کرد و حرفی برای گفتن داشت.

  • فرمانده جوان به سوریه و لیبی می‌رود
    سال ۱۳۶۳ (چهارمین سال آغاز تجاوز دشمن) از راه رسید. فرمانده جوان توپخانه سپاه، همراه وزیر سپاه به سوریه و لیبی رفت و در این سفرها بود که از یگان‌های موشکی این کشورها دیدن کردند. قرار بود در این سفرها رفیق دوست، در خصوص گرفتن موشک با رؤسای جمهور سوریه و لیبی مذاکره کند اما هیئت همراه از جزئیات مذاکرات خصوصی مطلع نشدند. چرا که در مذاکرات فقط رفیق دوست، صفوی و سفیر حضور داشتند. از بحث‌های صورت گرفته هم چیزی به بیرون درز نکرد.
    مقدم همانند بقیه چیز زیادی نمی‌دانست اما آرزو داشت روزی فراگ را در اختیار داشته باشد و تا عمق ۶۰ کیلومتری دشمن را بکوبند. در راه بازگشت به فراگ ۷ فکر می‌کرد.
شهید حسن شفیع زاده (نفر دوم از راست) شهید طهرانی مقدم (نفر چهارم)

-اینگونه بود که تیپ موشکی “حدید” تشکیل شد

صفوی گفت: “اسم مجموعه روچی بگذاریم خوبه؟” و وقتی مقدم سکوت کرد، صفوی نام “حدید” را پیشنهاد داد.
مهر ماه ۱۳۶۳ بود و گرمای سوزان جبهه‌های جنوب همچنان بیداد می‌کرد.
با نزدیک شدن سرخی غروب آفتاب، هوا رو به خنک شدن می‌رفت و جنب و جوش‌ نیروها بیرون از سنگرها بیشتر می‌شد.
در مقر توپخانه اهواز، به حسن مقدم خبر دادند آقا رحیم صفوی خواسته بروی پیشش. معطل نکرد و او را در قرارگاه پیدا کرد.
بعد از احوالپرسی، صفوی بی‌معطلی رفت سر اصل مطلب و گفت: یک گروه سی چهل نفره از بچه‌های زبده و کار بلد توپخونه رو آماده کن برن سوریه آموزش موشک ببینند.

  • چه موشکی آقا رحیم؟ اسکاد بی

آقا رحیم مثل همیشه متبسم بود. اما رنگ چهره مقدم عوض شد. انگار نه انگار همان آدم بشاش و متفکر باشد. نگاه نافذش را دوخت به چهره متبسم صفوی و متعجب و ناباورانه پرسید: درست شنیدم؟ اسکاد بی؟
آقا رحیم گفت: بله، درست شنیدی. می‌خوایم تیپ موشکی رو تو دل توپخونه‌ سپاه تشکیل بدیم و قبل از اون باید یک سری از نیروها آموزش بکارگیری موشک رو ببین تا وقتی این مجموعه رو سر و سامان دادیم بتونن کار کنن. فقط چند نفر از موضوع خبر دارن، قراره به کسی چیزی گفته نشه، موضوع رفتن به سوریه به کلی سری است.

وقتی گفتند که باید تیپ موشکی را در توپخانه سیاه راه‌اندازی کند، حسن مقدم- فرمانده توپخانه سپاه- با خود اندیشید: “کار مشکلیه، ما که موشک ندیدیم. شرایط انتخاب نیرو برای یگان موشکی رو هم که نمی‌دونیم، مشکل به نظر می‌رسه، اما نشدنی نیست. آخرش یک راهی پیدا می‌کنیم. مشکل‌تر از راه‌اندازی توپخونه که نیست مگه چی داشتیم؟ از اون گذشته مگه یادت رفته تو اون جلسه‌ای که گفتی می‌خوایم توپخونه سپاه رو راه اندازی کنیم، پرسیدن با کدوم امکانات؟ جعبه خالی مهمات رو نشون دادی و گفتی با این جعبه خالی. حالا ببین بعد دو سال. از هیچ چی به کجا رسیدیم.می‌ریم یاد می‌گیریم اون‌هایی که یاد گرفتن و حالا دارن موشک پرتاب می‌کنن از اون ور عالم که نیومدن. اهل این کره خاکی‌ان. این بچه‌هایی که من توی جنگ دیدم. اگه بهشون فرصت داده بشه خیلی از غیر ممکن‌ها رو ممکن می‌کنن. من به همشون ایمان دارم.”

به خاطر شناختی که از نیروهای توپخانه داشت در انتخاب هسته‌ اولیه موشکی بهتر می‌توانست از عهده این کار برآید.چند سال با آنها کار کرده بود در جبهه و پشت جبهه. نقطه قوت و ضعف‌شان را می‌دانست. بیشترشان را خودش شناسایی کرده به توپخانه آورده و به آنها آموزش داده بود و مسئولیت بر عهده‌شان گذاشته بود و … اما از دوستان و همفکرانش هم دراین کار کمک گرفت مثل باقریان، حاجی‌زاده و …
با آنها درباره تک تک نیروها صحبت کرد. نام‌های زیادی را نوشتند و خط زدند. معیارهای انتخاب، سابقه فعالیت در توپخانه، توانمندی، انگیزه و تحصیلات نیروها در نظر گرفته شد.

با اینکه در ابتدای کار برای تشکیل موشکی حدود سی – چهل نفر در نظرشان بود اما پیدا کردن این همه آدم متخصص با معیارهای در نظر گرفته شده در آن مقطع از جنگ، کار آسانی نبود.

سال ۶۳ بود و از عمر توپخانه سپاه یکی دو سالی بیشتر نمی‌گذشت.
کادر اصلی توپخانه انگشت شمار بودند و در صورت انتقال همه آنها به آموزش موشکی، توپخانه در اجرای ماموریت‌هایش با مشکل مواجه می‌شد.
حسن مقدم و دوستانش به هر ترتیبی بود در اولین قدم لیستی پانزده نفره را نوشتند که بیشتر آنها را نیروهای باسابقه توپخانه سپاه بودند.
دومین کار، سازماندهی و تقسیم کار اولیه بین خودشان بود. می‌خواستند با این تعداد انگشت شمار کار جهادی و انقلابی انجام بدهند و در کوتاه ترین زمان ممکن یگان موشکی را عملیاتی کنند. قرار شد مقدم خودش هم برای گذراندن آموزش بکارگیری موشک به سوریه برود.

آقا رحیم از مقدم پرسید: حالا که خودت هم می‌خوای بری، موشکی روچی کار کنیم؟ برای فرماندهی این مجموعه جدید کی رو معرف می‌کنی؟ چون قراره چند پارتی موشک با تجهیزات به این زودی‌ها از خارج برسه. یک نفر رو به من معرفی کن که اونها رو تحویل بگیره و این مجموعه رو تا اومدن شما ساماندهی کنه.
مقدم گفت: من امیر حاجی‌زاده رو پیشنهاد می‌دم. هم جوونه هم خیلی فعال.

صفوی، حاجی‌زاده را می‌شناخت گفت: خیلی عالیه بچه خوبیه، حالا اسم مجموعه روچی بگذاریم خوبه؟

  • هر چی شما بگید.
    چند دقیقه به سکوت گذشت.
  • “حدید” چطوره؟
  • خیلی خوبه. “تیپ حدید”
    به این شکل اولین گام‌های تشکیل تیپ موشکی سپاه برداشته شد.

محل آموزش، کشور سوریه بود. از افرادی که برای گذراندن دوره آموزش بکارگیری موشک، انتخاب شده بودند تعهد سه ساله گرفتند. آنها متعهد شدند بعد از پایان آموزش حداقل سه سال در یگان موشکی خدمت کنند.
قبل از رفتن، به دیدار آیت‌الله شیخ فضل الله محلاتی نماینده امام خمینی(ره) در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رفتند. محل دیدار دفتر نماینده امام(ره) در سپاه بود.

آیت‌الله محلاتی شخصیتی جامع داشت و حرف‌هایش به دل می‌نشست.
در بخشی از صحبت‌هایش خطاب به نیروهای موشکی گفت: از لحظه لحظه وقتتون استفاده کنید. شما باید ارزش خودتون رو بدونید که از بین این همه پاسدار، شما سیزده نفر برای این کار انتخاب شدید. خدای متعال در قرآن خطاب به پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید: این پیامبر مومنان را بر جنگ ترغیب کن که اگر بیست نفر از شما صبور و پایدار باشید، دویست کافر را چیره می‌شوید این به سبب آن است که کافران نمی‌فهمند.
یعنی از نظر اسلام تعداد مهم نیست، بلکه اعتقاد و ایمان مهمه، اونجا که می‌رید شما سفیران جمهوری اسلامی هستید، باید از حیثیت سپاه و جمهوری اسلامی دفاع کنید. باید نشان بدید که سرباز امام زمان (عج) بودن چه قرب و منزلتی داره.

به چهره‌ها که نگاه می‌کنم همه ماشاءالله جوون هستید و پرشور و پرنشاط. قدر این دوران رو بدونید. خوب آموزش ببینید که مملکت به شما نیاز داره … خدا به مومنانش و اون‌هایی که کارهای شایسته بکنند و عده آمرزش و پاداش بزرگی رو داده.
وقتی صحبت‌های آقای محلاتی تمام شد مهدی پیرانیان گفت: ببخشید حاج آقا عرضی داشتم.
آیت‌الله محلاتی با چهره‌ای متبسم به پیرانیان خیره شد و گفت: بفرمایین.

  • من یک مقدار خمس بدهکارم. می‌خوام بپردازم.
  • خب حالا پرداخت کن. اتفاقا من از حضرت امام اجازه‌ دریافت وجوهات رو دارم. شما چقدر بدهکاری؟
  • … ولی متاسفانه پولی توی دست و بالم نیست…
  • از مال و منال چی داری؟

پیرانیان داشته‌هایش را یک به یک شمرد. آیت‌الله محلاتی نگاهی به دور و برش انداخت و گفت: خب آگه دوستان همت کنن همینجا مسئله رو حل می‌کنیم.
جلسه از حالت خشک و رسمی خارج شده بود و خودمانی حرف می‌زدند. کسانی که در جلسه بودند دست تو جیبشان کردند و هر یک مبلغی گذاشتند و به دست پیرانیان رساندند.
آقای محلاتی گفت: حالا که پول جور شد می‌تونیم از روش “دست گردان” استفاده کنیم.
یعنی اینکه شما پول رو به می‌دی و از زیر خمس‌ رها می‌شی، بعد من همون پول رو قرضی به خودت برمی‌گردونم. به این شکل خمست رو پرداخت کردی، فقط به من مقروض می‌شی. اون هم هر وقت داشتی، بده.
کارها طبق گفته آقای محلاتی انجام شد و بچه‌ها صلوات فرستادند. بعد بقیه بچه‌ها یکی یکی خمس مال‌شان را پاک کردند و راضی و خوشحال از اتاق جلسه بیرون رفتند.
پیرانیان گونه‌هایش گل انداخته بود و از همه خوشحال‌تر به نظر می‌رسید.

شهید طهرانی مقدم(نفر اول از سمت راست) در کنار سردار صفوی و محسن رفیق دوست وزیر وقت سپاه

استقبال سوری‌ها از ۱۳ سردار موشکی سپاه

سیزده نفر از نیروهای سپاه برای آموزش مباحث موشکی به سوریه می روند. سیزده نفری که در واقع اولین سرداران یگان موشکی بودند. سوری ها از اینکه چند نفر نیروی ساده و بدون درجه را می دیدند، تعجب کردند و…

پنجشنبه سوم آبان ماه ۱۳۶۳ موعد اعزام به سوریه بود. قرار بود ساعت ۸ صبح در دفتر توپخانه در قصر فیروزه باشند. حسن مقدم سرپرستی گروه را به عهده داشت.

سیزده نفر بودند و دو نفر مترجم هم همراهشان می‌رفتند. در دفتر توپخانه حرف زیادی بین‌شان رد و بدل نشد. وقتی همه جمع شدند فرمانده شروع به صحبت کرد:
“سپاه که تشکیل شد. هیچ وقت بنا نداشت توی یک عملیات کلاسیک شرک کنه. اصلا مبنای سپاه این نبود. اما وقتی عراق با کمک مستقیم و غیرمستقیم حدود چهل تا کشور علیه جمهوری اسلامی وارد جنگ شد. مجبور شدیم از همه توانمندی هامون استفاده کنیم. البته از این هم نباید غفلت بشه که بعد از انقلاب همه توانمندی کشور،‌ سپاه بود.

یادمه چریک‌های فدایی خلق برای خود شیرینی و فریب مردم روی در و دیوار شهر می‌نوشتن: سپاه را به سلاح‌های سنگین مجهز کنید. هدفشون تضعیف ارتش بود. در عین حال سپاه هم باید سریع عمل می‌کرد. جابجا میشد.
نتیجه حرف‌هام اینه که ما اون اوایل با آتیش و آتشبارها بیگانه بودیم. سلاح‌های پشتیبانی کننده در اختیار ارتش بودن سپاه فقط عملیات آفندی می‌کرد اما جنگ ما رو به این نقطه رسونده که خودمون رو به انواع سلاح‌ها مجهز کنیم و امروز بخشی از این کار رو ما به عهده گرفتیم.

باید بیش از اینا کار کنیم چون دشمن ما، دشمن قداریه، دشمن محکمیه؛ دشمن با برنامه‌ایه، البته با یک نیت الهی و عمل صالح که در واقع از نیت ما سرچشمه می‌گیرد خدا راه‌ها رو به روی ما باز می‌کنه و دست ما را می‌گیره. ما همه به پیش می‌رویم الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا…”

ساعت ۸:۳۰ با یک مینی‌بوس بنز سبزرنگ به سمت فرودگاه به راه افتادند.
هوا آفتابی بود و نشاط انگیز. شب قبلش باران باریده و همه آلودگی هوا را شسته بود. همه جا برق می‌زد. انگار خیابان‌ها را برای عبور مسافران موشکی شسته بودند. هوای پاک و روح بخش را با نفس‌های عمیق به داخل ریه‌هایشان می‌کشیدند.
از سویی خوشحال بودند و از طرفی هم چیزی از ادامه کارشان نمی‌دانستند. بعضی از این سیزده نفر همدیگر را از قبل می‌شناختند. هم محله بودند هم کلاسی، همسنگر و … اینجا همه رفته رفته مهر و محبت‌شان به هم بیشتر و بیشتر می‌شد همه‌شان جوان بودند و نوزده – بیست ساله نشان می‌دادند. به غیر از ناصر جمال بافقی و سید مهدی وکیلی که سن‌شان از دیگران بیشتر بود.

ناصر ۲۸ سال داشت و سید مهدی ۳۵سال. در چهره چند نفرشان هنوز مویی سبز نشده بود. از میان‌شان حسن مقدم، ناصر بافقی، مهدی، علی و پیرانیان متاهل و بقیه مجرد بودند.
ساعت۱۲ ظهر پا به سالن پروازهای خارجی گذاشتند. حکم‌هایشان را که وزیر سپاه امضا کرده بود تحویل گرفتند و منتظر سوار شدن به هواپیما بودند. دقایق به کندی می‌گذشت. به حسن‌آقا خبر دادند اگر ممکن است ناصر را از ماموریت معاف کنید. همسرش پا به ماه است. کنار خانواده باشد بهتر است.
همه نگاه‌ها به سمت ناصر برگشت. دوستانش او را با چهره‌هایی خندان و بشاش می‌نگریستند و توی دلشان می‌گفتند خداحافظ ماموریت سوریه، آقا ناصر برو دنبال خونه و زندگی. پشت سرت هم نگاه نکن.

بیشترشان مجرد بودند و مزه پدر شدن را نمی‌دانستند.
در این شرایط تصمیم گیری برای ناصر خیلی سخت بود: “مملکت به من بیشتر نیاز داره یا خانواده؟ کسانی هستن که به همسرم کمک کنن و کنارش باشن اما از بین چند میلیون آدم توی این مملکت قرعه به نام من خورده که بتونم خدمتی کنم.”

او با اینکه در گذشته نشان داده بود که یک نظامی معتقد هست، اینجا هم در راه آرمان‌هایش دست و پایش نلرزید.
همه اعضای گروه با چشم تحسین برانگیز او را می‌نگریستند. دوستانش به شوخی می‌گفتند “بچه‌ات از مامانش می‌پرسه بابا کو؟ می‌گه رفت”.
ساعت ۱۴:۳۰ با هواپیمای بوئینگ ۷۴۷ از فرودگاه مهرآباد به مقصد دمشق به پرواز درآمدند. این پرواز،‌پرواز امید بود. امید ملتی که می‌خواست روی پای خودش بایستد.
در داخل هواپیما بین مسافران عادی نشستند و بنا به توصیه فرماندهان‌شان حرف زیادی بین‌شان رد و بدل نشد. بیشترشان در فکر آموزش و موشک بودند.
هواپیما سوری بود و همه جور آدم در بین مسافران پیدا می‌شد. بعد از گذشت ۱۵ دقیقه مهمانداران سوری برای پذیرایی از مسافران از کابین‌ها بیرون آمدند.
دیدن سر و وضع خدمه‌های زن با وضعیت بدحجاب و زننده، برای بچه‌ها تعجب‌آور و ناراحت کننده بود.
آنها از جبهه می‌‌آمدند. از سنگرهایی که شمیم شهادت در فضای آنها موج می‌زد.
با دیدن مهمانداران سوری رنگ چهره‌شان عوض شد. با تعجب به همدیگر نگاه کرده و با زبان بی‌زبانی می‌گفتند: ما کجا آمده‌ایم؟ فضا برایشان سنگین بود. سر به زیر انداخته و در افکار مشوش خود غرق شدند.
آرزو می‌کردند ای کاش هیچ وقت پایشان به این جور جاها نمی‌رسید.
ناگهان مهدی پیرانیان از جایش بلند شد و با همان جرات همیشگی‌اش با صدایی بلند و رسا فضای سنگین داخل هواپیما را شکست و گفت:‌ برای سلامتی حضرت امام صلوات و انفجار صلوات بچه‌ها بود که بیشتر به فریاد می‌ماند.
تعدادی از مسافران به طرف مهدی پیرانیان و دوستانش چشم غره رفتند. زیر چشمی پیرانیان را که ریش پرپشتی داشت به همدیگر نشان داده و توی گوش همدیگر پچ پچ کردند اما پیرانیان با این کارش هم به دوستانش دل و جرات بیشتری داد و هم مهماندارها حساب دستشان آمد که در این پرواز باید طور دیگری باشند.
ناهار را در هواپیما خوردند. کوکو سبزی بود با نان و نوشابه. مهماندارها بعد از اینکه ناهار مسافران را دادند، خزیدند داخل کابین‌هایشان و دیگر بیرون نیامدند.
بالاخره بعد از دو ساعت و ۴۵ دقیقه پرواز، هواپیما در فرودگاه دمشق به زمین نشست. از هواپیما پیاده شدند و هوای دلچسب دمشق را با تمام وجود استنشاق کردند.
به غیر از حسن آقا، فریدون و رضا هیچ کدام سفر خارج از کشور نرفته بودند. همه چیز را به دقت از نظر می‌گذراندند و در ذهنشان ایران را با سوریه مقایسه می‌کردند. آدم‌ها، رفت و آمدها، نوع پوشش و حتی در و دیوار ساختمان‌ها.
گفته بودند از سوری‌ها برای استقبال می‌آیند و همراه آنها به محل مورد نظر منتقل می‌شوید.
از هواپیما که پیاده شدند کسی آنها را نشناخت. در همین حال متوجه شدند که دو سرتیپ سوری با تعدادی نیروی ارتشی همگی با لباس‌های اتو کرده و منظم در پایین یکی از سکوها منتظر ایستاده‌اند.
شاید باورشان نشد که این جوان‌ها که بعضی هنوز مویی به صورت ندارند، همان گروه افسران ایرانی باشند که در ذهن‌شان تصور می‌کردند و انتظارشان را می‌کشند. اما به هر حال سرتیپ و همراهانش آمدند به طرف حسن مقدم.
آنها حسن آقا را از سفر قبلی که همراه محسن رفیق دوست به دمشق آمده بود کم و بیش می‌شناختند.

سوری‌ها استقبال بسیار گرمی از بچه‌های ایرانی به عمل آوردند و خودشان را معرفی کردند. سرتیپ غالی رئیس ستاد موشکی سوریه بود. یکی هم سرتیپ ترکی معاون فرمانده تیپ ۱۵۵ موشکی سوریه.
هر دو قد بلند بودند. میان سال نشان می‌دادند و صورت‌شان را با تیغ تراشیده بودند. سبیل‌های کلفت ترکی بیشتر به چشم می‌زد.
در فضای گرم و دوستانه در پاویون فرودگاه دور هم نشستند و چای خوردند.
هیئت سوری هنوز بهت زده بودند و با ناباوری بچه‌ها را ورانداز می‌کردند. مردمک چشم‌های ترکی در کاسه چشمانش دو دو می‌زد و با نگاه متعجب و با زبان بی‌زبانی می‌گفت: یعنی این جوون‌ها اومدن موشک یاد بگیرن؟!
سرانجام نتوانستند حرف دلشان را پنهان کنند و شروع کردند به پرس و جو درباره درجه نظامی گروه ایرانی. حسن مقدم، مهربان و متبسم گفت‌: ما پاسداریم و درجه نداریم.

بعد یک یک بچه‌ها را معرفی کرد. سوری‌ها وقتی فهمیدند بچه‌های ایرانی درجه نظامی ندارند دیگر در دل یقین کردند که اینها هم مثل آنهایی هستند که از کشورهای حاشیه خلیج فارس برای آموزش می‌آیند و بعد از یکسری توجیه و وقت گذرانی راه‌شان را می‌کشند و می‌روند.
بعد از آشنایی اولیه، بچه‌های ایرانی با یک مینی‌بوس ارتشی به هتل بین‌المللی دمشق (فندق الدمشق الدولیه) منتقل و در طبقه پنجم هتل در اتاق‌های دو نفره مستقر شدند.
اتاق‌ها مبلمان مختصری داشتند. تختخواب‌ها از نوع فنری بود و پنجره‌ها به منظره زیبایی از شهر اشراف داشتند.
از طبقه پنجم هتل بازار حمیدیه، نمایی زیبا را با ساخت و سازهای سنتی به نمایش می‌گذاشت.
ساعت ۸:۳۰ شب برای شام به غذاخوری هتل در طبقه همکف رفتند. همگی دور یک میز نشستند و منتظر غذا ماندند. احساس غریبی می‌کردند. اول از همه سوپ آوردند و بعد از آن املت با فلفل سبز روی میز غذا چیده شد.
گارسونی مخصوص در کنار میز غذاخوری حاضر بود و آماده ایستاده بود تا اگر به چیزی احتیاج داشتند فی‌الفور بیاورد.

چند دقیقه بعد کباب برگ با هویج و سیب زمینی سرخ کرده آوردند. مهارتی که در سرخ کردن هویج و سیب زمینی به کار رفته بود تحسین برانگیز بود.
وقت خوردن شام، سید مهدی گفت: توی مسیر آمدن به هتل، رئیس ستادشون کلی برام حرف‌های نپخته زد. چیزایی می‌پرسید که بیشتر به تیپ بچه خیابونی‌ها می‌خورد تا یک فرمانده ارتش، مونده بودم که چی بگم.
سید مجید و پیرانیان همزمان پرسیدند: خب چی می‌پرسید؟
می‌گفت: سیگار می‌کشین؟ اهل عشق بازی هستین؟ الکل می‌خورین؟ طلا همراهتون هست؟ برای ما چی آوردین؟ در قبال این آموزش به شما چی می‌دن؟ شما به سوریه چی می‌دین؟

  • خب تو چی گفتی؟
    سید مهدی لقمه‌ای را فرو داد. نگاهش را از صورت دوستانش گرفت. مکثی کرد و ادامه داد: گفتم فرماندمون ایشونه (اشاره به حسن آقا) من چیزی نمی‌دونم. ضمنا بچه‌ها! من یه چیزی بگم این غذاها رو به این سادگی نمی‌شه پیدا کرد. خوب بخورین!
    بقیه هم تائید کردند و زدند زیر خنده.
    اولین شام‌شان را در خارج از کشور بسیار مفصل و در فضای آرام خوردند. از خوردن غذا که خلاص شدند سرگرد عدنان، افسر حفاظت اطلاعات ارتش سوریه، کنارشان نشست.
    عدنان قد متوسط و صورت گوشت آلودی داشت و شمرده شمرده حرف می‌زد. در حالی که تبسمی بر لب داشت اول خودش را معرفی و بعد راجع به اوضاع دمشق صحبت کرد. مترجم هتل گفته‌های او را برای ایرانی‌ها ترجمه می‌کرد.
    او پس از چند سرفه کوتاه گفت: به شما خوشامد می‌گم. امیدوارم روزهای خوب و خوشی رو تو سوریه داشته باشین و صحیح و سلامت به کشورتون برگردین. نمی‌دونم تا به حال به کشور ما آمدین یا نه؟ سوریه در جنوب شرق ساحل مدیترانه واقع شده و با کشورهای ترکیه، عراق، اردن و رژیم صهیونیستی مرز مشترک داره. سیزده درصد مردم ما شیعه هستن. هفتاد و چهار درصد سنی، ده درصد مسیحی و حدود سه درصد هم دروزی‌اند. اما خب می‌دونین ما همیشه خودمون رو در حال جنگ با اسرائیل می‌دونیم. از طرفی وظیفه کاریم ایجاب می‌کنه که با شما راحت و رو راست حرف بزنم. برای اینکه اهداف مشترکی داریم. با وجود همه کنترل‌ها و سختگیری‌هایی که می‌کنیم باز هم جاسوس‌های اسرائیلی همه جای دمشق پرسه می‌زنن و یک لحظه هم نباید غفلت کنین. سر خود جایی نرین البته مامورهای ما مواظب شما هستن…
    حرف‌های سرگرد که تمام شد خداحافظی کرد و رفت و بچه‌ها هم به اتاق‌های خود در هتل برگشتند. از آن به بعد هرجا می‌رفتند ماموران سوری مثل سایه دنبالشان بودند.
    حسن آقا که سرپرستی نیروهای آموزشی را به عهده داشت، تمام تلاشش این بود که هر چه سریع‌تر کار آموزش شروع شود و وقت‌شان به بطالت نگذرد. بچه‌ها را دور خودش جمع کرد و سفره دلش را پیش دوستانش باز کرد و از حساسیت ماموریت‌شان گفت:
    “جنگ به ما تحمیل شده، درش شکی نیست. ما هم برای دفاع از دین، انقلاب و کشورمون، این همه سختی را به جون خریدیم. الان مسئولان و فرماندهان جنگ یک جورهایی چشم امیدشون به ماست.
    بستر جنگ آبستن حوادث تازه‌ایه، محبت و خنده‌های سوری‌ها نباید ما رو خام کنه تا از ماموریت اصلی‌مون غافل بشیم. هر جور شده باید این آموزش رو خوب یاد بگیریم. مسائل حاشیه‌ای نباید از اصل قضیه دورمون کنه. بار امانتی که شهدا رو دوش ما گذاشتن باید به سرمنزل مقصود برسونیم. من به همه تون ایمان دارم و مطمئنم که انتخاب درستی کردم. توکل‌مون به خدا باشه و…
    با این حال در کنار هدف اصلی‌مون که یادگیری موشکه به دو مسئله‌ای دیگه هم باید توجه کنیم. اول از تاثیر معنوی روی سوری‌ها غافل نشیم. معنویت توی جبهه‌هامون رو باید به فضای پادگان سوریه منتقل کنیم. دوم حتما به جمع‌آوری اطلاعات موشکی اهمیت بدیم. وقتی از اینجا برگشتیم چیزی تو دست و بال‌مون باشه که به بقیه هم یاد بدیم. ما کار بزرگی رو شروع کردیم. دشمن بزرگی داریم. در حد دشمن بزرگ بایستی کار و تلاش کنیم…”
    کسی حرفی نمی‌زد و همگی به نشان تواضع سرها را پایین انداخته و سراپا گوش بودند.
    گرمی کلام حسن آقا آنها را نسبت به ادامه کارشان امیدوار می‌کرد. بچه‌ها فرمانده‌شان را به شایستگی و کاردانی قبول داشتند.
    حسن آقا که دو زانو روی کف اتاق نشسته بود همانطور دست‌ها را به آسمان برد و با صدایی بلندتر، شروع به خواندن دعا کرد: اللهم اغفرلی و لوالدی و ارحمهما کما ربیانی صغیرا.
    خسته بودند و دلشان برای یک خواب آرام لک می‌زد. اما شب جمعه بود و وقت خواندن دعای کمیل. سال‌ها بود هر شب جمعه در سنگرها و زیر باران گلوله، عاشقانه دعای کمیل خوانده بودند و اینک در جوار حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) با چشمانی اشکبار شروع کردند به خواند دعا.
این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام فایل آن photo_2019-06-22_19-12-41.jpg است

سرداران موشکی سپاه در بارگاه حضرت زینب(س)

اولین بارشان بود که به زیارت حرم حضرت زینب (س) می‌رفتند و کلی درد دل با صبورترین بانوی تاریخ اسلام داشتند. از هتل تا حرم کلمه‌ای بین‌شان رد و بدل نشد.
جمعه چهارم آبان بود. اولین صبحی که در دمشق پایتخت سوریه آغاز می‌کردند. هوا ابری بود و باران نم نم می بارید. این شهر در ذهن بچه‌ها با تاریخ اسلام گره خورده است. دمشق که در گذشته “شامات” گفته می‌شد بیش از هر چیز دیگر تاریخ کربلا را در ذهن‌ها تداعی کرده و برای آنهایی که گوشی شنوا و چشمی بینا دارند مظلومیت زینب کبری(س) و فرزندان حضرت سیدالشهدا(ع) را بازگو می‌کند.

بچه‌ها از پنجره اتاق‌هایشان خیابان باران خورده را نگاه می‌کردند و مردمی را که صبح علی‌الطلوع در تکاپوی زندگی خود بودند.
باد صبحگاهی درختان کنار خیابان‌ها را شلاق می‌زد و به تکان خوردن وا می‌داشت.
ساعت ۷:۳۰ صبح مترجم هتل آمد،‌ خودش را معرفی کرد و گفت: صحبونه رو اینجا می‌خورین یا تو رستوران؟
ترجیح دادند داخل اتاق‌هایشان غذا بخورند. تا صبحانه را بیاورند، نیم ساعتی طول کشید.
با وجود اینکه جمع خوبی داشتند و حرف‌های همدیگر را می‌فهمیدند، سوری‌ها هم به آنها روی خوش نشان می‌دادند، ولی ته دلشان احساس غریبی می‌کردند. احساسی که به زبان نمی‌آمد و نمی‌شد به کسی گفت اما به دل‌هایشان چنگ انداخته بود.
صبحانه‌ای مفصلی آوردند که با دیدنشان اشتها باز می‌شد. داخل سینی صبحانه زیتون، کره، مربا،‌ ماست، روغن زیتون، شیر و چای گذاشته بودند. چند قرص نان معمولی هم بود با سه تا نان سوخاری.
هر کدام از بچه‌ها با غذای باب میل خود صبحانه را شروع کردند. به شوخی موقع خوردن هر نوع غذا می‌گفتند: “خاکریز اول”. سراغ غذای دیگری که می‌رفتند، می‌گفتند: “خاکریز دوم”… و همینطور تا خاکریز آخر.

همه خاکریزها که فتح شد آماده رفتن به زینبیه شدند. اولین بارشان بود که به زیارت حرم حضرت زینب (س) می‌رفتند و کلی درد دل با صبورترین بانوی تاریخ اسلام داشتند. از هتل تا حرم کلمه‌ای بین‌شان رد و بدل نشد. همه حرف‌هایشان را نگه داشته بودند برای حرم. برای وقتی که صورت اشک آلودشان را بگذارند بر ضریح پیام رسان تاریخ خونبار کربلا زینب (س) آنوقت حرف‌های ناگفته خود را که سال‌ها در دل‌هایشان انباشته شده بود بر زبان آوردند و از شهدا و از مظلومیت رزمنده‌ها بگویند.

حرم حضرت زینب(س)
دم در حرم از ماشین پیاده شدند. حرم حضرت زینب (س) وسط صحن قرار داشت و دور تا دورش باز بود. معماری حرم، معماری جدیدی بود و با وجود چند ستون بلند بتنی و یک گنبد، حرم به صورت یکپارچه بود و از هر گوشه‌ای که نگاه می‌کردند، ضریح دیده می‌شد و این هنر و پیچیدگی‌های مهندسی ایرانی- اسلامی بود که از دوران قدیم و از شیخ بهایی به یادگار مانده است.
حیاط حرم پر از آدم‌هایی بود که پی در پی برای زیارت می‌آمدند و می‌رفتند. از هر قوم و قبیله‌ای: فارس،‌ عرب، ترک و … لحظه‌ای دور و بر ضریح خالی نمی‌شد. بند دل هر کسی که به ضریح مطهر حلقه می‌شد خیال جدا شدن نداشت.
تا ۱۲ ظهر در زینبیه بودند. عطر زیارت مستشان کرده بود. کسی میل جدا شدن از حرم را نداشت. نماز می‌خواندند. دعا، اشک و سوز و گداز به هم آمیخته بود.
در قسمتی از حرم گروهی به رسم مخصوص عزاداری کرده و سینه می‌زدند. ایرانی نبودند. یکی از بچه‌ها گفت: اینها پاکستانی‌اند. پیرانیان کمی به آنها نگاه کرد گفت: چقدر از سینه زنی اینا خوشم میاد.

پیرانیان در ایران پای ثابت هیئت حسینی بود. سینه‌ می‌زد، میانداری می‌کرد و از جان و دل برای عزاداری‌ها مایه می‌گذاشت. هیچ وقت تماشاگر دسته جات حسینی نبود داشت از درون آتش می‌گرفت، می‌سوخت و اشک می‌ریخت. شانه‌هایش تکان می‌خورد. تاب نیاورد. در حالی که اشک در کاسه چشمانش موج می‌زد. زیر لب “یا حسین” گفت و به جمع عزاداران پاکستانی پیوست و در میان امواج عزاداران گم شد. حس کرد به دریا پیوسته و پاهایش دیگر روی زمین نیستند.
پیرانیان پاکستانی‌تر از پاکستان‌ها بر سر و سینه می‌زد و می‌گریست. در میان عزاداران پاکستانی و با حرکات منظم سینه زنی،‌ گویی در خلسه‌ای فرو رفته بود. انگار چیزی نمی‌دید و کسی را نمی‌شناخت. نگاهش با ضریح گره خورده بود.

پیرانیان سیه چرده بود. اگر کسی او را نمی‌شناخت. فکر می‌کرد او هم پاکستانی است. سینه‌زنان پاکستانی او را خیلی خوب تحویل گرفتند و کنار خودشان جای دادند. دوستانش که او را در آن حال دیدند، نتوانستند جلوی خنده‌شان را بگیرند اما خنده بچه‌ها از چشم پاکستانی‌ها دور نماند. حدود یک ساعت تمام سینه زدند. بعد از پایان مراسم یکی از پاکستانی‌ها آمد کنار دست علی، اخم‌هایش در هم بود. تند و عصبانی پرسید: شما مگه ایرانی نیستین؟
علی گفت: چرا ایرانی هستیم.

  • چرا شیعه نیستین؟
  • چرا شیعه هم هستیم.
    -پس چرا به عزاداری ما می‌خندین؟
    علی تازه متوجه شد که علت ناراحتی او چیست. اما قافیه را نباخت. پاکستانی سبزه رو بود. ریش بلندی داشت که مرتب به پایین شانه شده بود. سبیلیش را با ماشین زده بود و پیراهن زرد بلندی به تن داشت. به جز گفتن حقیقت چیزی او را آرام نمی‌کرد.

علی توی ذهنش مرور کرد. از حقیقت نمی‌شود فرار کرد. اما از دروغ چرا می‌شود در میان جمعیت به پیرانیان اشاره کرد و گفت: اون آقا رو می‌بینی؟

  • آره.
  • او از دستای ماست. با شما سینه می‌زد. مثل شما. اما پاکستانی تر از شما. اگه کسی اون رو نمی‌شناخت. فکر می‌کرد از شماست. بی‌اختیار خنده‌مون گرفت. به عزاداری شما نمی‌خندیدم. به دوستمون می‌خندیدیم.
  • پاکستانی گفت: واقعا ایرانیه؟!
    بعد دستی به شانه علی زد و لبخند زنان خداحافظی کرد و رفت.
    همگی از حرم بیرون آمدند و راهی هتل شدند. مست از عطر حرم بودند و توی راه بین‌شان حرف چندانی رد و بدل نشد.
    مردم در پیاده‌روها مثل سایه از مقابل دیدگانشان رد می‌شدند. می‌دیدند و نمی‌دیدند. همه آرام گرفته بودند. یکی دو نفرشان هنوز هق هق گریه‌هایشان را فرو می‌دادند. پیرانیان که نمی‌توانست جلوی قطرات اشکش را بگیرد، دست به آسمان برد و گفت: ما رایت الا جمیلا.
    ناهار را در رستوران هتل خوردند. لوبیاپلو بود و دسرش هم زیتون و یک نوع غذای محلی. بعدش هم همبرگر و سیب زمینی با نوشابه پپسی آوردند.
    بعد از ظهر، مقصد، مسجد اموی بود و زیارت محلی در گوشه آن به نام “مقام حضرت یحیی”. نقل است که بعد از بریدن سر حضرت یحیی (ع) سر مبارکش تا موقع دفن در این محل نگهداری شده. سر یحیی را هم مثل امام حسین (ع) بریده و به شام آورده بودند اما سر حسین (ع) را بر نیزه و سر یحیی (ع) را…
    مسجد بزرگی بود. سقف بسیار بلندش بر حدود چهل ستون قرار گرفته بود. منبر بلندی که در گوشه مسجد قرار داشت توجه هر زائری را به خود جلب می‌کرد. بعضی از زوار می‌گفتند یزید بر بالای این منبر خطبه خوانده است.
    از مسجد اموی بیرون آمده و راهی حرم حضرت رقیه (س) به قول مشهور دختر سه ساله امام حسین (ع) در انتهای بازار حمیدیه شدند.
    از کوچه پس کوچه‌های تنگ و دراز گذشتند، حرمی کوچک، باصفا و گیرا از هر سو نگاه‌ها را به سوی خود می‌کشید. حرم هنوز درست و حسابی ساخته نشده بود. قبر، داخل منزلی قرار داشت. منزلی با در چوبی. حیاطی کوچک و حوضی وسط آن. آنجا وضو گرفتند. داخل اتاق، سکویی به ارتفاع نیم متر قرار داشت که ضریح مبارک روی آن سکو بود.
    برای مصیبت‌های امام حسین (ع) و فرزندانش روضه خوان لازم نیست. هر کدام در گوشه‌ای با خود نجوا می‌کرد و اشک می‌ریخت. دعای آخر همه‌شان هم یکی بود. پیروزی رزمندگان اسلام. مخصوصا در جبهه‌ ایران.
    بیرون از حرم حضرت رقیه (س) خانه‌های اطراف را خراب کرده بودند. می‌گفتند وزارت اوقاف سوریه‌، خانه‌های آن طرف را خریده تصمیم دارد تا حرم خیابان کشی کند. جلوی حرم تنگ و تاریک بود.
    از سرخی چشم‌ بچه‌ها به راحتی می‌شد فهمید که مفصل گریه کرده‌اند رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر درون.
    هوای دمشق ابری بود و خورشید برای بیرون آمدن از پشت ابرها ساعت‌ها بود که تقلا می‌کرد. ابرهای به هم پیوسته و سیاه آسمان دمشق اجازه عرض اندام به خورشید نمی‌دادند و آبستن باران بودند.
    از حرم حضرت رقیه (س) یکراست به سمت قبرستان “باب الصغیر” که “راس الشهدا” هم آنجا بود حرکت کردند.
    مقام راس الشهدا محلی بود که به روایتی سر مبارک هجده تن از شهدای کربلا در آنجا دفن شده است. امام حسین (ع) حضرت ابوالفضل (ع)، علی اکبر (ع)‌ و ….
    قلب هر زائر به محض وارد شدن به این مکان مقدس می‌لرزید و ناخواسته سیل اشک از چشم‌هایش جاری می‌شد. با خود می‌گفتند: اگه خبر درست باشه یعنی سرهای مبارک اینجا دفن شدن؟ تنها همین احتمال دل‌ها را می‌شکست و صدای های های گریه در فضای گنبدی شکل راس الشهدا می‌پیچید.
    از صبح که هتل را ترک کردند متوجه بودند که ماموران حفاظتی سوریه، سایه وار در پی‌شان می‌آیند. همان ها که سرگرد عدنان وعده‌اش را داده بود هر چند حضور نیروهای امنیتی برایشان قابل توجیه بود اما چندان از مراقبت‌ها دل خوشی نداشتند.

در باب الصغیر مراقبت‌ها بیشتر شد. از دست ماموران نمی‌توانستد جم بخورند تصمیم گرفتند هر طور شده ماموران سوری را قال بگذارند و بروند یک دل سیر زیارت کنند.
بچه‌ها از آن دست نیروهایی بودند که با وجود سن و سال کم با اصول حفاظتی و قاعده بازی در جنگ آشنایی داشتند. آنها در شرایط سخت و دشوار کشورشان تنها برای فراگیری علوم و فنون جنگ افزارهای جدیدی که بیش از هر چیزی می‌توانست اهرم بازدارنده دشمن باشد تا دمشق آمده بودند.
گه گاه بین خودشان می‌گفتند پیامبر عظیم الشان (ص) ما فرمودند: علم را یاد بگیرید ولو در چین باشد. خب حالا در دمشق است. آمده‌ایم اینجا باید یاد بگیریم.

محیط قبرستان بزرگ بود و قدیمی. بعضی مقبره‌ها ده پله می‌خورد به سمت پایین. برای بچه‌های موشکی با آن شامه امنیتی‌شان،‌ بازی دادن و جا گذاشتن نیروهای سوری داخل آن کوچه‌های تنگ و دراز کار سختی نبود.
با یک هماهنگی در چشم بر هم زدنی خزیدند در زیارتگاه‌ها. طوری که حتی یک نفرشان را هم ماموران سوری پیدا نکردند. در مقبره “بلال حبشی”، “ام سلمه” و.. نماز و دعا خواندند. زیارت کردند و آمدند بیرون. وقتی ماموران بچه‌ها را دیدند با حالتی که نوعی عصبانیت در آن موج می‌زد گفتند: شماها کجا رفتین؟ مواظب باشین گیر اسرائیلی‌ها نیفتین.
حسن آقا گفت: جای دوری نرفته بودیم،‌ نزدیک به شما بودیم ولی ندیدین.
ساعت ۶:۳۰ وقت نماز مغرب و عشا بود و قبل از رفتن به هتل به طرف مسجدی رفتند که در نزدیکی هتل قرار داشت. کفش‌هایشان را در محوطه‌ حیاط درآوردند و به طرف سکوی کنار حوض رفتند و وضو ساختند.
مسجد، شبستان بزرگی داشت. با چراغ‌های سبزرنگ زیبا جلوه می‌کرد. وقتی کسی وارد شبستان می‌شد حس می‌کرد در هاله‌ای از نور غرق شده است. صلوات نماز گزاران دمشقی فضای شبستان بزرگ مسجد را انباشت: اللهم صل علی سیدنا محمد و علی آله و صحبه و سلم.
در گوشه‌ای از مسجد نماز را به جماعت و به امامت حسن آقا خواندند و با اشتهای باز روانه رستوران هتل شدند. شام تخم مرغ بود و چلو مرغ و ژله.
سید مهدی سر میز غذا به شوخی گفت: بچه‌ها مطمئن باشید ما یک پرونده توی موساد داریم که جاسوس هایش توی همه سوراخ سنبه‌های سوریه هستن، پرونده دیگه‌ای توی شوروی داریم، یک پرونده هم توی آمریکا و یک پرونده توی خود سوریه. اینها اگه اطلاعات رو به راحتی به دست می‌آرن به راحتی هم از دست می‌دن. شاعر هم خوب گفته “هر که ارزان خرد ارزان دهد.

اولین هسته موشکی سپاه در سوریه (شهید طهرانی مقدم نفر اول از سمت چپ)

دستور حافظ اسد برای آموزش موشکی به سپاه/”فراگ” و “اسکاد بی”

فرمانده سوری گفت: حافظ اسد دستور داده به افسران ایرانی موشک آموزش بدهیم. محل آموزش هم پادگان تیپ ۱۵۵ موشکی خواهد بود.

شنبه بود و پنجم آبان ماه. شب قبل تا دیروقت از شهر و وضعیت اجتماعی دمشق با همدیگر صحبت کرده و بیشتر هم از زینبیه گفته بودند.
هفت صبح برخلاف روز قبل به رستوران در طبقه پایین رفتند. رستوران بزرگ بود و چشم نواز. به قسمتی از رستوران “بار” (کافی شاپ) می‌گفتند و به مشتری‌هایش نوشابه، بستنی، قهوه و… می‌فروختند.
تلویزیون بار همیشه روشن بود و چیزی جز رقص و پایکوبی نشان نمی‌داد. ناصر وقتی برای اولین بار این صحنه را دید رو به متصدی بار گفت: اینا چرا مثل گوسفند به هم لگد می‌زنن؟ و رد شد.
وقتی نشستند، میز صبحانه خیلی زود چیده شد؛ کره،‌مربا، پنیر، شیر، آب آناناس و… بعد هم چای آوردند.

چای را سوری‌ها برخلاف ایرانی‌ها با قند نمی‌خوردند. بلکه با شکر شیرین می‌کردند. چه خوششان می‌آمد و چه نمی‌آمد باید عادت می‌کردند به این جور چای خوردن. چند قاشق شکر می‌ریختند داخل استکان چای و با قاشق هم می‌زدند و سر می‌کشیدند. بعضی داخل ظرف شکر. دنبال قند می‌گشتند و پیدا نمی‌کردند.
حسن آقا و گروهش با خود فکر می‌کردند اگر مدتی در این هتل بمانند بد عادت می‌شوند. سستی و رخوت به سراغ‌شان می‌آید و آن وقت حال و حوصله‌ای برای آموزش نمی‌ماند. اما تا مشخص شدن وضعیت آموزش، شرایط را باید تحمل می‌کردند. گه گاه غذایی برایشان می‌آوردند که تا قبل از آن نخورده بودند.
هتل محل اسکان، سه ستاره بود و بسیار مجهز و دارای امکانات رفاهی خوب ولی توریستی بودن هتل باعث شده بود آنجا فضای بی‌بند و بار و ناسالمی باشد.
سرویس‌های بهداشتی همه فرنگی بودند و برای بعضی از بچه‌ها چندش آور بودند. هر موقع دستشویی می‌رفتند یک بار هم دوش می‌گرفتند.
همه جور آدمی در هتل پیدا می‌شد. به غیر از گروه ایرانی، نظامیان شوروی هم در این هتل به سر می‌بردند.

همیشه سر میز غذا، زنان نیمه عریان کنارشان بودند و مشروبات الکلی می‌خوردند و صدای بگو و بخندشان بلند می‌شد. این صحنه‌ها برای بچه‌های ایرانی خوشایند نبود و رنج می‌بردند.با این حال مجبور بودند تا روشن شدن وضعیت آموزش آنجا را تحمل کنند. از سویی رفتار خوب سوری‌ها باعث شده بود دندان روی جگر بگذارند و چیزی نگویند.
بعد از صرف صبحانه، رهسپار پادگان موشکی شدند. حسن آقا و نیروهایش همگی لباس فرم سپاه به تن داشتند. محل قرارشان دفتر فرمانده تیپ “سرلشکر عبدالقادر” بود.
برای جلسه برنامه ریزی دوره آموزشی، چهار نفر داخل رفتند. حسن آقا، مهدی، سید مهدی و یک نفر مترجم.
سید مهدی عینک ته استکانی به چشم داشت. موقع راه رفتن بفهمی نفهمی یک پایش می‌لنگید. اگر کسی از وضعیت جسمی‌اش خبر نداشت تشخیص نمی‌داد که یک پایش قطع شده است.
رئیس دفتر سرلشکر عبدالقادر، احترام نظامی به جا آورد و مهمانان را به اتاق خود راهنمایی کرد. در اتاق با صدای کشداری باز شد. وقتی وارد دفتر فرماندهی موشکی (القاعد الصواریخ والمدفعیه) شدند، فرمانده از پشت میزش بلند شد و کنار نیروهای ایرانی دور میز عسلی نشست.
همان اول نشان داد که احترام زیادی برای ایرانی‌ها قائل است. سوری‌هایی که کنارش بودند از رفتار محبت آمیزش تعجب کردند. فرمانده سوری آدمی سالخورده، قدبلند و لاغر اندام بود و یک جورهایی قیافه‌اش به “حافظ اسد” شباهت داشت. زیر چشمش چروک افتاده بود. رفتار و کردارش او را باتجربه و پخته نشان می‌داد.

فرمانده سوری درمیان حرف‌هایش از سپاه پاسداران با عبارت “حرس الثوره الاسلامیه” نام برد و گفت: من خوب می‌دونم سپاه پاسداران یعنی چه و چقدر مهمه. متن جنگ ایران و عراق به خصوص عملیات‌های شما رو دنبال می‌کنم. از پیشروی و پیروزی شما هم مطلعم. راستش کارهای شما شبیه معجزه است. شما پدر آمریکا رو در آوردید. انقلاب شما دنیا رو متحول کرده من شما و اهداف‌تون رو درک می‌کنم. عظمت کار شما خیلی بیشتره.
مترجم، ایرانی‌ها را معرفی کرد. فرمانده سوری وقتی فهمید فرمانده توپخانه سپاه هم دراین جمع جوان حضور دارد، بسیار خوشحال شد و همه را با نگاه عمیق خود از نظر گذراند.
دستی بر ابروهای بلند و جو گندمی‌اش کشید و گفت:‌ من فکر نمی‌کردم این طوری باشه. آخه شما خیلی جوونین شگفت زده شدم. شما درجه نظامی‌تون رو نگفتین.

مقدم توضیح داد که ما درجه نداریم. سرلشکر عبدالقادر ابروهایش را بالا انداخت. پیشانی‌اش چین خورد و گفت: مگه به شما “مقدم حسن” نمی‌گن ، پس چه طور درجه ندارید؟
ایرانی‌ها به چهره همدیگر نگاه کردند. چیزی نمانده بود که بزنند زیر خنده. فرمانده سوری ادامه داد: مقدم توی ارتش سوریه درجه نظامیه.
وقتی مترجم گفته‌های فرمانده سوری را ترجمه کرد، لبخندی چهره بچه‌ها را پوشاند. حسن آقا نگاهش را از صورت دوستانش گرفت و رو به سرلشکر عبدالقادر توضیح داد: نام و نام خانوادگی‌ام “حسن مقدم” است و ربطی به درجه نظامی ندارد.
سرلشکر عبدالقادر لبخند زد و دندان‌های درشت و سفیدش برق زدند. در استکان‌های کوچکی قد یک بند انگشت، قهوه‌ عربی آوردند. قهوه به نرمی بر روی میزها چیده شد. سید مهدی اول از همه قهوه را هورت سر کشید. فکر می‌کرد دوباره برایش می‌آورند اما خبری نشد.
حسن آقا زود رفت سر اصل موضوع و گفت: ما اینجا آمدیم که از شما کمک بگیریم. از معلومات شما در کارهای موشکی استفاده کنیم. ما دشمن مشترکی داریم به نام اسرائیل. البته ما متوجه حمایت‌های سیاسی سوریه از ایران هستیم. اما این بار انتظار حمایت از نوع دیگه‌ای رو داریم. حالا برنامه آموزشی ما چیه؟
فرمانده سوری گفت: بله سوریه حمله عراق به ایران رو از همون روز اول محکوم کرده و این بار هم فرمانده بزرگ ما، حافظ اسد، دستور داده به شما افسران ایرانی موشک آموزش بدهیم. محل آموزش هم توی همین پادگان تیپ ۱۵۵ موشکیه.

برنامه‌ای که برای آموزش موشک داریم یک دوره شش ماهه‌ هست. به شرطی که افراد دیپلمه باشن و توی بعضی تخصص‌ها هم بایستی سوادشون لیسانس باشه. حالا شما چه آموزشی می‌خواین ببینین؟
حسن آقا گفت:‌ خب می‌خوایم موشک یاد بگیریم.

  • چه نوع موشکی؟
  • اسکاد بی.
  • فراگ ۷ هم می‌خواین؟
  • بله،‌ فراگ هم می‌خوایم.
  • گروه‌ها رو تعیین کردین؟
  • نه ما تجربه‌ای توی موشک نداریم.
  • یک تیپ موشکی تشکیل شده از گردان‌های فنی، پرتاب، تست، هواشناسی و… نیروهاتون رو باید توی این گردان‌ها تقسیم کنین. آموزشی که شما می‌خواید حداقل شش ماه زمان لازم داره.

شرایط سوری‌ها برای بچه‌های ایرانی قابل پذیرش نبود. شش ماه نمی‌توانستند آنجا بمانند. کشورشان درگیر جنگ بود و مهمتر از همه جنگ شهرها بود که دشمن آن را حربه‌ای منحصر به خود تصور می‌کرد.
مقدم گفت: مدتی که برای آموزش ما در نظر دارید، طولانیه. ما می‌خوایم فشرده و کوتاه باشه.
فرمانده سوری چشم‌هایش را تنگ کرد و گفت: ما با نفرات کامل سیستم همچین کاری رو نمی‌توانیم انجام بدیم. حالا شما با این تعداد کم می‌خواین زمان هم کوتاه بشه؟
مقدم روی صندلی جابجا شد و حرفش را دوباره تکرار کرد: ما فرصت زیادی نداریم. آماده‌ایم شب و روز کلاس داشته باشیم. اگه احساس کردم آموزش کفایت نمی‌کنه و نیروهامون چیزی یاد نگرفتن از شما درخواست تجدید دوره می‌کنم. این رو به شما قول می‌دم اما زمان آموزش باید کوتاه بشه.
فرمانده سوری پرسید: نظر شما چیه؟

  • سه ماه

سرلشکر عبدالقادر چهره در هم کشید و خطوط پیشانی‌اش فشرده‌تر شد. در حالی که دست‌هایش را به هم می‌مالید گفت: توی سه ماه که نمیشه این آموزش‌ها رو گذروند. علاوه بر این برای آموزش ۴۵ نفر لازمه. در حالی که شما سیزده نفر بیشتر نیستین. عربی هم که نمی‌دونین. از مترجم استفاده می‌کنین. ترجمه خودش کلی وقت کلاس‌ها رو می گیره. ضمن اینکه توی سه ماه می‌خواین دو نوع سیستم موشکی یاد بگیرین. “فراگ ۷” و “اسکاد بی” این غیر ممکنه. گرهی که با دست باز می‌شه چرا به دندون بگیریم؟
گفت‌وگوها بالا گرفت. آخر سر اصرار افسران ایرانی، سوری‌ها را متقاعد کرد که بی‌میل یا با میل، سه ماه را قبول کند.
حسن آقا گفت: شما لطف کنید یک برنامه سه ماهه به ما بدین و توی اون، همه دروسی که بچه‌های ما با اونها آشنایی دارند به علاوه درس‌های عمومی و غیر ضروری رو حذف کنین. مطمئن باشین که دوستانم به راحتی از پس آموزش‌ها برمیان.

او در ادامه برای سوری‌ها توضیح داد که اینها همه‌شان در زمینه توپخانه تخصص دارند و بسیاری از بحث‌هایی را که شما مطرح می‌کنید احتمالا بلد هستند.
فرمانده سوری متوجه شد که بچه‌ها چندان هم بیسواد نیستند. روی همین آشنایی با مسائل توپخانه، قرار شد دروس عمومی را در برنامه آموزشی نیاورند.
سوری‌ها در برنامه‌ریزی آموزشی، تعطیلات رسمی خود را لحاظ کردند و به ایرانی‌ها گفتند اگر شما هم نظری دارید بگویید. ایرانی‌ها اربعین حسینی را تعطیل رسمی خودشان اعلام کردند و قرار شد برای بقیه روزها برنامه نوشته شود.
افسران جوان ایرانی -به تعبیر سرلشکر عبدالقادر- از روند جلسه رضایت داشتند. هم توانسته بودند داشته‌های خودشان را بگویند و هم اینکه از طول دوره کم کنند.
حسن آقا بیش از آنچه سرلشکر عبدالقادر از یک نیروی نظامی ایرانی انتظار داشت ذکاوت به خرج داد. بسیار کنجکاو نشان داده بود.
سوری‌ها چند روزی مهلت گرفتند تا پادگان را برای شروع آموزش آماده کنند و افسران ایرانی هم نیروهای خودشان را طبق تخصص‌های ارائه شده سازمان دهند.
بعد از اتمام جلسه، از پادگان دیدن کردند. هوای بیرون سرد بود و باد نسبتا تندی می‌وزید. پادگان بزرگ بود و ابتدا و انتهایش ناپیدا. زاغه‌های مهمات در میان کوره‌ها قرار داشت. به جز قسمت‌های ستاد و فرماندهی، بقیه جاها به هم ریخته و پر از چیزهای به درد نخور بود.

بعد از دیدن پادگان، با همفکری به این نتیجه رسیدند که اگر قرار باشد هر روز این همه راه را از هتل بیایند و دوباره برگردند دیگر فرصتی برای آموزش نمی‌ماند. باید در پادگان جایی را برای اسکان بگیرند.
این تصمیم را به فرمانده سوری اعلام کردند. سرلشکر عبدالقادر گفت: تحمل شرایط اینجا براتون سخته. زمستون هم داره میاد. تو برف و سرما اذیت می‌شید…
حسن آقا گفت: اینجا برای ما بهتره. راه هتل تا پادگان خیلی دوره. وقت زیادی از ما تو مسیر رفت و برگشت تلف می‌شه. همین جا می‌مونیم.
سید مهدی درباره برنامه غذایی با فرمانده سوری صحبت کرد و در نهایت یک برنامه غذایی مناسب برای نیروهای ایرانی نوشتند.
قبل از خداحافظی، فرمانده موشکی گفت: سرگرد توفیق از افسران خوب موشکی سوریه ست. اینجا به کارهای شما رسیدگی می‌کنه هر حرفی داشته باشین می‌تونین بهش بگین.
کار دیگری در پادگان نداشتند، به هتل برگشتند.

ساعت سه بعد از ظهر برای رفتن به سفارت ایران در دمشق حرکت کردند. در سفارت تنها حسن مقدم برای گفت‌گو با حسین دهقان فرمانده سپاه لبنان به داخل رفت.
بچه‌ها با دیدن توپ و تور والیبال در حیاط سفارت ایران، هوس بازی‌ شان گل کرد. با اینکه لباس و کفش ورزشی نداشتند، اما ترجیح دادند بازی کنند. یک تیم، کارکنان سفارت شد و تیم دیگر بچه‌های موشکی. خیلی زود سر و صدا بلند شد و قشقرق‌شان حیاط سفارت را پر کرد. صداها در هم گم بود جمشید… مهدی… فریدون … د بجنب پسر ناصر…
چنان گرم بازی بودند که انگار در کوچه‌ پس کوچه‌های محله‌شان توپ می‌زنند. توپ چند بار از دیوار حیاط گذشت و بیرون ساختمان افتاد.
در آن هوای نسبتا سرد پائیزی که دست‌ها را بر هم می‌مالیدند و نفس را میان آنها می‌دمیدند، والیبال خیلی می‌چسبید.
با وجود تلاش هر دو تیم، بچه‌های موشکی هر دو گیم را باختند ولی از اینکه بعد از مدت‌ها توانسته بودند والیبال بازی کنند، خوشحال به نظر می‌رسیدند.
جمشید و فریدون نظرشان این بود که تا آموزش شروع نشده هر روز بیایند اینجا والیبال و فوتبال بازی کنند.
سید مهدی شوخی شوخی گفت: آره جون خودت. نه اینکه شکست، پل پیروزیه! بچه‌ها زدند زیر خنده.
کسی از صحبت‌های فرمانده‌شان با حسین دهقان و مسئولان سفارت چیزی نفهمید اما همین قدر مطلع شدند که یک نفر باید برگردد ایران و وسایل مورد نیاز را بیاورد یکی دو مترجم کارکشته هم لازم است.

از بین سیزده نفر، پیرانیان در اولویت رفتن به ایران بود او نامزد کرده بود. رفتنش به ایران هم فال بود هم تماشا.
مهدی به حسن آقا گفت: ما یک مترجم داریم به اسم پاینده. کارش خوبه. با ما کار کرده و روحیه خوبی هم داره. به نظرم اگه بیاد به دردمون می‌خوره.
حسن آقا رو به پیرانیان کرد و گفت: هر طور شده برو پاینده رو با خودت بردار بیار.
موقع برگشت، نماز مغرب و عشا را به امامت حسن آقا در مسجد خواندند و راهی رستوران هتل شدند.
زندگی در هتل برایشان عادت شده بود. شام را با سوپ شروع کردند. همان غذای محلی که شب اول داده بودند، این دفعه هم آوردند. هر چند بچه‌ها تمایل چندانی برای خوردنش نداشتند. سوری‌ها به این نوع غذا می‌گفتند: “متفینیه”. مثل اینکه باقالی پخته شده را له کرده بودند یا آرد نخود را پخته بودند. آخر سر هم مرغ و سیب زمینی سرخ کرده روی میز گذاشتند.
بعد از شام، همگی رفتند پیاده روی بیرون از هتل. هوای بیرون دلپذیر و دلچسب بود. تا حدودی هم سرد. در حین پیاده روی، گرم صحبت شدند. از آنچه توی این چند روز در دمشق دیده بودند از هتل، پادگان، بازار و زیارت و… موقع حرف زدن بخار از دهانشان بیرون می‌زد. جلوی دکه روزنامه فروشی ایستادند و نگاهی گذرا انداختند و رد شدند.
چیزی جز عریانی به چشم نمی‌زد. دستفروش‌ها در ساعات پایانی شب تقلا می‌کردند تا اجناس خود را بفروشند و با جیب پر به خانه برگردند.
زیتون فروش‌ها از هر صدمتر، یکی کنار دیواری مشغول کسب و کار بودند. زیتون‌ها را داخل زنبیل‌های حصیری به شکل زیبا چیده بودند و داد و فریاد فروشنده‌ها از هر طرف شنیده می‌شد.
نور رنگارنگ چراغ‌های مغازه‌ها پخش می‌شد کف پیاده‌رو و نگاه رهگذران را برمی‌گرداند به سوی ویترین شیک مغازه‌ها. با وجود این که خیابان‌ها تا حدودی خلوت شده بود اما سر چهارراه پلیس راهنمایی و رانندگی همچنان فرمان می‌راند.
به شب و روز دمشق عادت می‌کردند ولی سعی داشتند خودشان را در آن فراموش نکنند.
بعد از ساعتی گشت و گذار در سکوت شب و ترنم غریب باران به هتل برگشتند.
خواب آرام آرام از بین چشم‌های نیمه بازشان به داخل می‌خزید.

جمعی از اعضای اولیه موشکی سپاه در سوریه

کشف میکروفن صحرایی در محل استقرار


خبرگزاری فارس: طبق برنامه آموزشی، باید در پنج گروه اصلی تقسیم می‌شدند. با مشورتی که بین خودشان صورت گرفت و با توجه به سوابق خود در توپخانه، در گروه‌ها سازمان یافتند.

دوران عافیت در هتل بین‌المللی دمشق خیلی زود به پایان رسید و فردای شبی که پیرانیان به ایران برگشت،‌ راهی پادگان تیپ ۱۵۵ موشکی شدند.
محلی که در پادگان برای استقرار افسران ایرانی در نظر گرفته بودند، ساختمان متروکه‌ای بود میان تنگه‌ای دور از بقیه ساختمان‌های پادگان. شش اتاق داشت و درش به محوطه شیب‌داری با فضای سبز و چند درخت هر چند کوچک باز می‌شد. دیوارها همه سیمای بودند.

خیابان‌های پادگان آسفالته و کناره‌هایشان جدول کشی شده بود. از جایی که آسفالت تمام می‌شد، اوضاع خراب‌تر بود. گل آلود،‌ پر از آشغال و به هم ریخته.
اتاق تلویزیون و نمازخانه یکی بود و بچه‌ها به تناسب تخصصی که می‌گذراندند، در بقیه اتاق‌ها تقسیم شدند.
علی اکبر، ناصر و علی به یک اتاق رفتند و در اتاق بعدی هم امیر، رضا و مهدی جای گرفتند. سید مجید، مجید،‌ فریدون و جمشید باهم هم‌اتاق شدند و پیرانیان در اتاقی مجزا کنار اتاق سرگرد توفیق ساکن شد.
برای مترجم‌ها هم یک اتاق در نظر گرفتند و در آخر اتاقی به حسن مقدم و سید مهدی رسید. سوری‌ها قبل از آمدن بچه‌ها،‌ دستی به سر و روی اتاق‌ها کشیده بودند.
سید مجید به محل اسکانشان “سلول بزرگ” می‌گفت. در یکی از اتاق‌ها به طور اتفاقی میکروفن صحرایی پیدا کردند. حسن آقا به همه‌شان گفت که مواظب باشند زیاد حرف‌های ویژه نزنند.
بعد شروع کردند همه سوراخ‌ سنبه‌های ساختمان را گشتند. به همه جا سرک کشیدند. ولی چیزی پیدا نشد. مطمئن بودند سوری‌ها چیزی کار گذاشته‌اند که حرف‌هایش را بشنوند و بدانند چی به چی است.

. بنابراین تصمیم گرفتند از همان اول دست به عصا حرکت کنند و در حرف‌هایشان جانب احتیاط را نگه دارند.
برای رسیدن به این شرایط زحمات زیادی کشیده و خیلی‌ها با تمام وجود منتظر به ثمر نشستن این زحمات بودند. حالا نباید با یک اشتباه کوچک و به این راحتی، فرصت‌ها را از دست می‌دادند.
حسن آقا به دوستانش گفت: یاد حرف سرگرد عدنان، سرگرد حفاظت ارتش سوریه افتادم که جاسوسای اسرائیلی توی همه سوراخ سنبه‌های دمشق هستن، مواظب باشین.
سقف اتاق‌ها بسیار بلند بود و با یک لامپ رشته‌ای که از سیمی بلند آویزان بود، روشن می‌شدند.
مساحت هر اتاق از نه متر بیشتر نمی‌شد. ساختمان محل استقرار بچه‌ها با تنها سرویس بهداشتی پادگان حدود صد متر فاصله داشت و با حمام پادگان تقریبا هزار متر. حمام، مخصوص سربازها بود. فاقد روشنایی و دوش‌های درست و حسابی بود. پنجاه شصت تا دوش داشت و سیستم گرمایی‌اش با مازوت کار می‌کرد.
با رسیدن روزهای سرد، داخل هر اتاق یک بخاری مازوت‌سوز دوکی شکل گذاشتند. مازوت چکه می‌کرد، می‌رفت داخل لوله، آنجا گرم می‌شد می‌ریخت درون کوره بخاری و می‌سوخت.
بخاری وقتی روشن بود، تنوره‌ای سرخ رنگ از آتش بود و بچه‌ها که گریزان از سرمای غافل‌گیر کننده‌ زمستان زودرس مدیترانه‌ای بودند، به آن پناه می‌آوردند، صورت‌ها و دست‌ها را به گرمای مطبوعش می‌سپردند.
مواظب بودند بخاری خاموش نشود. روشن کردنش کار مشکلی بود و از عهده هر کسی برنمی‌آمد به خصوص اگر نیمه شب خاموش می‌شد، حاضر بودند تا صبح از سرما بلرزند اما برای آوردن مازوت بیرون نروند. از قضا همیشه یکی از بخاری‌ها خراب بود.

سرانجام سوری‌ها برنامه آموزش سه ماهه‌ای را تنظیم کردند و به سالن چسباندند. شروع کلاس‌ها از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ ظهر بود. بعد از نماز و ناهار دوباره کلاس‌ها تشکیل می‌شد تا وقت غروب.
طبق برنامه آموزشی باید در پنج گروه اصلی تقسیم می‌شدند. با مشورتی که بین خودشان صورت گرفت با توجه به سوابق خود در توپخانه، در گروه‌ها سازمان یافتند. با این حال چون سابقه‌ کار در یگان موشکی را نداشتند، مجبور بودند طبق چارت ارائه شده سوری‌ها آموزش ببینند.
امیر، مهدی، رضا و حسن آقا به خاطر سوابق‌شان در توپخانه به قسمت “فرماندهی سکو” رفتند. امیر قد بلند و چهارشانه بود با ریشی پرپشت، موهای سرش را به عقب شانه می‌کرد. مدیریت خوبی داشت و از افراد مورد اطمینان فرمانده توپخانه به شمار می‌رفت.

مهدی قد متوسطی داشت و معمولا سرش را می‌تراشید. از قدرت یادگیری فوق العاده‌ای برخوردار بود. رضا هم که هنوز موی درست و حسابی به صورت نداشت، لاغر بود با پوستی سفید و موهای سرش که با اندک نسیمی تاب برمی‌داشت.
کارشان مستقیم با سکو بود و نسبت به بقیه شاخه‌ها اهمیت زیادی داشت. حسن آقا با اینکه نامش را در گروه فرماندهی سکو نوشته بود اما به همه کلاس‌ها می‌رفت و سعی می‌کرد از بچه‌ها جدا نشود و به یک گروه خاص نچسبد.
آنهایی که در تعمیر توپ‌ها متخصص بودند به قسمت “فنی” انتخاب شدند. سید مجید که بلند قامت بود و قدرت بیان خوبی هم داشت، بایستی مونتاژ و بارگیری موشک را آموزش می‌دید. او همیشه لبخند ملیحی بر لب داشت و از بقیه دوستانش تو دل بروتر بود. مجید هم رفت قسمت تزری سوخت. فریدون نقل و انتقالات و وصل کلاهک جنگی، جمشید هم متخصص کمپرسور شد و کارش این بود که هوای خشک و عاری از رطوبت را به موشک تزریق کند. نقل و انتقالات و وصل کلاهک جنگی شش نفر و وصل کلاهک جنگی چهار نفر لازم داشت وقتی جرثقیل موشک را بلند می‌کرد، می‌بایست سر طناب‌ها را می‌گرفتند تا موشک‌ تکان نخورد و سر جای خود ثابت بماند. دو نفر هم برای بستن کلاهک، یک نفر هم برای بستن سرجنگی.
سوخت رسانی هفت- هشت نفر نیرو می‌خواست. سید مجید سرگروه فنی‌ها شد. گروه فنی درس‌هایشان تا حدودی سبک بود اما چهار نفر باید کار شانزده نفر را انجام می‌دادند.
فریدون در کارهای عملی توان خوبی داشت. مجید کوچکترین عضو این گروه سیزده نفر به شمار می‌رفت و هنوز جوانه‌های صورتش سبز نشده بود. جمشید هم روحیه نظامی خوبی داشت با قدی متوسط، اندامی مناسب و چهارشانه.
علی، پیرانیان و علی اکبر هم برای کلاس هواشناسی تعیین شدند که سیستم هواشناسی آرمس روسی را آموزش ببینند. علی که روحیه شاد و شوخ طبعی داشت، سرگروه هواشناسی شد. هواشناسی “آرمس” روسی یک آنتن بسیار بزرگ داشت و یک رادار و … با محاسبات بسیار پیچیده.
آخر سر سید مهدی و ناصر را که جایی نامشان نوشته نشده بود، برای کلاس تست انتخاب کردند.
سید مهدی پرانرژی حرف می‌زد. در اوایل جنگ، در منطقه آبادان پایش رفته بود روی مین و از آن موقع از پای مصنوعی استفاده می‌کرد. اما هیچ وقت این قضیه را بهانه‌ای برای در رفتن از زیر کار و مسئولیت نکرد.
با اینکه تا حدودی هم چاق بود، اما از خیلی‌ها که پاهای سالمی داشتند فرزتر و زبر و زرنگ‌تر بود. سه ماه پس از رفتن روی مین، دوباره برگشته بود جبهه، این بار با پای مصنوعی.
ناصر نسبت به بقیه شناخته شده نبود و هنوز کسی نمی‌دانست به زبان عربی مسلط است.
وقتی کلاس‌ها شروع شد، فهمیدند تست همان شناخت موشک است؛ یعنی لازمه تست این بود که دانشجوی این تخصص، موشک را به طور کامل بشناسد. تکنیک موشکی را به او یاد می‌دادند تا بتوانند تست انجام دهد. وقتی کلید را می‌زنی، ژیروسکوپ روشن می‌شود. باید می‌دانست که این ژیروسکوپ چه چیزی هست، چه محتوایی دارد، چه کاری انجام می‌دهد و…
گروه تست به گروه دو معروف شد، تست افقی (جنرال) و تست ذاتی (جداگانه) از درس‌های اصلی‌شان بود.
به خاطر تخصص‌های زیاد موشک و تعداد کم بچه‌ها، آنهایی که توانایی داشتند برای گذراندن چند تخصص انتخاب شدند. مهدی و حسن آقا علاوه بر درس خودشان بایستی به کلاس نقشه برداری هم می رفتند.
اینها از نقشه و توپخانه و مختصات توپخانه‌ای اطلاعاتی داشتند که باید مختصات موضع پرتاب را از روی نقشه تعیین می‌کردند.
آن زمان هنوز سیستم GPS وارد نقشه برداری نشده بود. خودرویی بود به نام “توپوگرافی” که مختصات مبدا و مقصد را نشان می‌داد. از این مختصات در عملیات‌های پرتاب موشک استفاده می‌شد.
روزی که برنامه آموزش مشخص شد و بچه‌ها سازمان یافتند، حسن آقا، سید مهدی را به عنوان مدیر آموزشی دوره انتخاب کرد و قرار شد خودش نیز جزو نیروهای آموزشی او باشد.
سید زیر بار مسئولیت نرفت گفت: وقتی خود شما اینجایین من چه کاره‌ام؟
حسن آقا اصرار کرد که تو مسئول آموزش هستی و راه فراری هم نیست. سید مهدی وقتی دید فرمانده در تصمیمش جدی است، گفت: در این صورت من اختیار صد در صد می‌خوام از اختیاراتم هم کاملا استفاده می‌کنم.
حسن آقا گفت: من هم موافقم.
وقتی سید مهدی مسئول آموزش شد، بچه‌ها فهمیدند که آموزش برای او دنیای دیگری دارد. سید برنامه‌ یک آموزش سخت را طراحی کرد: «قبل از اذان صبح بیدار باش است. بعد از آن کسی که حق خوابیدن ندارد. نماز را به جماعت می‌خوانیم. بعد از نماز هم قرآن و دعا. برنامه بعدی ورزش در فضای آزاد است و پیاده روی، دو، کوهپیمایی و… من به حسن آقا گفتم از اختیارات مدیر آموزشی‌ام صد در صد استفاده می‌کنم. همه باید اطاعت کنند.»
کسی چیزی نگفت و صدای صلوات جمع، فضای ساختمان را پر کرد.

-اولین روبرویی افسران ایرانی با موشک اسکاد/آغاز آموزش موشکی

با دیدن موشک یازده متری اسکاد با برد سیصد کیلومتر،‌ بر حیرت‌شان افزوده شد. آنها کاتیوشا را دیده بودند با طول حداکثر یک و نیم متر تا دو متر که بردشان حدود ۱۵ کیلومتر است.

صدای اذان صبح، سکوت سرد پادگان را شکست. دوازدهم آبان ماه ۱۳۶۳ روز شروع آموزش در محل پادگان تیپ ۱۵۵ موشکی بود.
روز اول، کلاس به صورت عمومی بود به منظور آشنایی و توجیه نیروهای آموزشی با سامانه‌های موشکی.
تجهیزات سامانه موشکی در سالنی بزرگ، آرایش میدانی داشتند، ماموریت و شرح وظایف هر یک از تجهیزات را بر مقوایی نوشته و بر روی‌شان نصب کرده بودند. علاوه بر این، کنار هر یک از تجهیزات، فردی متخصص ایستاده بود و درباره ماموریت و عملکرد سامانه توضیح می‌داد: سکوی پرتاب، موشک، سیستم تست، سیستم هواسنجی، سوخت و…

نیروهای ایرانی با شور و شوق تمام به توضیحات متخصصان سوری گوش سپرده بودند و اشتیاق شدیدی از خود برای فراگیری نشان می‌دادند. سر حال بودن بچه‌ها در همان روز اول آموزش، سوری‌ها را به تعجب وا داشته بود.
سرگرد توفیق توضیح داد که این کلاس‌ها به منظور آشنایی است. ما برای شما کارگاه در نظر گرفته‌‌ایم، کارگاه‌های فرماندهی سکو، ناوبری سکو، سوخت و ترابری، هواشناسی و محاسبات و …
کلاس‌های عمومی، شما را بیشتر با ماموریت‌ها، شرح وظایف، مشخصات، مختصات و جایگاه سازمانی هر یک از تجهیزات و همچنین تاکتیک سازمان رزم یک تیپ موشکی آشنا می‌کند و لازم است همه دانشجویان این اطلاعات را بدانند تا بتوانند به گروه‌های تخصصی وارد شوند.
به تعبیر رئیس ستاد تیپ موشکی، “افسران ایرانی” آنهایی نبودند که سوری‌ها تصور می‌کردند. آنها برای وقت گذارانی و خوردن و خوابیدن نرفته بودند. آنها می‌خواستند یاد بگیرند. اما این طور هم نبود که هیچ استرسی برای کار نداشته باشند.
با دیدن موشک غول پیکر اسکاد و آن همه تجهیزات و ریزه‌کاری‌های موشک، ‌بعضی‌ها با تعجب از خود می‌پرسیدند یعنی می‌توانیم یاد بگیریم؟ دامنه کار خیلی وسیعه…

با دیدن موشک یازده متری اسکاد با برد سیصد کیلومتر،‌ بر حیرت‌شان افزوده شد. آنها کاتیوشا را دیده بودند با طول حداکثر یک و نیم متر تا دو متر که بردشان حدود ۱۵ کیلومتر است.
مهدی که بیشتر از همه در آموزش توپخانه حضور داشت و نیروهای زیادی را آموزش داده بود، با دیدن رنگ چهره دوستانش حس کرد بعضی از بچه‌ها با دیدن این همه تجهیزات پیچیده جا زده‌اند. رو به دوستانش گفت: «برادرها برای ما اپراتوری کار مهمه که یادگیری اون هم کار ساده‌ایه و زود یاد می‌گیریم، هر چند دستگاه‌ها پیشرفته باشن.
پیچیدگی سیستم‌ها توی مرحله اجرا آسونه. من مطمئنم که دست خدا یاورمونه. تا اینجا هم که پیش اومدیم کار خدا بوده. مثلا شما ماشین حساب رو در نظر بگیرین. ما کاری نداریم که چه طور ساخته شده، سیستم پیچیده‌ای داره فقط کار با دکمه‌ها را یاد می‌گیریم و کارهامون رو راه می‌اندازیم. حالا هم اینجا با پیچیدگی سیستم کاری نداریم، کار ما اپراتوریه که اون هم آسونه…»

با این کارش قدری به بچه‌ها روحیه داد و افکار مشوش را از ذهن‌شان دور کرد.
عصر که برگشتند به اتاق‌ها، هر کدام از بچه‌ها یادداشت‌هایی برای خودشان نوشته و بعضی هم شکل تجهیزات را کشیده بودند. آنها را به همدیگر نشان دادند. دور هم نشستند و یکبار دیگر برنامه‌هایشان را مرور کردند و هم‌قسم شدند به عنوان سفیران جمهوری اسلامی مواظب اعمال و رفتار خود باشند. به جز درس و آموزش به چیز دیگری فکر نکنند، همه از انگیزه‌ بالایی برخوردار بودند.
تفاوت پادگان تیپ موشکی ۱۵۵ با هتل بین‌المللی دمشق از زمین تا آسمان بود. حدود یک هفته در هتل از افسران ایرانی با بهترین غذاها پذیرایی شده بود و اگر اصرار خودشان نبود تا پایان دوره دوره همانجا می‌خوردند و استراحت می‌کردند و آب در دلشان تکان نمی‌خورد. اما هدف اصلی‌شان باعث شد راحتی هتل را رها کنند و در پادگانی با کمترین امکانات رفاهی روزگار سپری کنند و هیچ گله و شکایتی هم نداشته باشند.
اولین روز آموزش بعد از شام، خیلی زود چشم‌ها بر هم آمد و سکوت، ساختمان نیروهای آموزشی را فرا گرفت.

مشکل مترجم چگونه حل شد/سوری‌ها تحت نظر مترجمان سپاه


خبرگزاری فارس: سید مهدی به پاینده گفت: هر چه سوری‌ها در مورد نیروهای موشکی مطرح می‌کنند، برای ما ترجمه کن. هر حرفی از اینها شنیدی اعم از کم لطفی یا کج فهمی که در مورد اعتقادات‌مان گفتند، ما رو بی‌خبر نگذار.

مهدی پیرانیان در ایران علاوه بر کارهایی که قرار بود انجام دهد، ماموریت دیگری هم داشت. موقع برگشتن به سوریه باید یک نفر مترجم هم با خودش می‌برد. مترجمی که آدرسش را مهدی داده بود. روز دوم بازگشتش به ایران و در یک هوای نیمه آفتابی، راهی محل کار مترجم شد. وقتی از ماشین پیاده شد سردی هوا را زیر پوستش حس کرد. تا آن روز پایش به آنجا نرسیده بود. در پادگان سراغ پاینده را گرفت. اتاقی را در انتهای سالن باریک و دراز نشانش دادند. وقتی وارد اتاقش شد پرسید: پاینده تویی؟

  • بله
  • مهدی رو می‌شناسی؟
  • فرمانده‌مونه تا یک مدت پیش هم اینجا بود چند وقتیه ازش بی‌خبرم
  • شما رو اون به من معرفی کرده این هم نامه‌ایه که براتون نوشته آماده بشید باید بریم ماموریت.
  • من آماده‌ام، بریم.
  • حالا نه، بلیت می‌گیریم و میام سراغتون.

. راستی یک دست لباس شیک هم بیار. باید عکس بگیریم.
پاینده یاد کت و شلوار دامادی‌اش افتاد با اینکه چند از سال ازدواجش می‌گذشت، اما کت و شلوار آبی راه راه دامادی‌اش را یادگاری نگاه داشته بود و گاهی هم برای تجدید خاطره هم که شده می‌پوشید.
با اینکه نمی‌دانست کجا می‌رود ولی با آن یک عکس فوری انداخت و به پیرانیان داد و پرسید چطوره؟ خوبه؟

  • خیلی عالیه چقدر هم خوش تیپ شدی
    پاینده پرسید: چیز دیگه‌ای لازم نیست بردارم؟
  • یک ساک هم بردار، با وسایل شخصی
  • این ماموریتی که شما میگین چه مدت طول می‌کشه؟
  • نمی‌دونم یک ماه، دوماه، سه ماه یا شاید هم چهار ماه
    پاینده سن و سالی ازش گذشته بود. سرد و گرم روزگار چشیده به نظر می‌رسید. مرد جا افتاده‌ای بود. قد متوسطی داشت و موقع حرف زدن ته لهجه عربی در لحنش حس می‌شد. بذله گو بود اما سنجیده حرف می‌زد. حرف زیادی بین‌شان رد و بدل نشد. هر دو از روابط عمومی بالایی برخوردار بودند. با این حال پیرانیان سعی می‌کرد پاینده را از لحاظ روحی و روانی ارزیابی کند. پرسید:‌شما مشکلی نداری؟
  • مثلا چه مشکلی؟
  • زن و بچه نداری؟
  • من زن و سه تا بچه دارم اما اونها بعد از جنگ برای من در مرحله دومن.

حالا کشور به ما نیاز داره باید شب و روزمون رو وقف اون کنیم.
پیرانیان حس کرد پاینده آدم مقاومی است. شاید هم متفاوت. توانایی آن را دارد که از عهده کارهای بزرگ و سنگین برآید. توی دلش به انتخاب مهدی احسنت گفت.
در تهران به دفتر توپخانه‌ سپاه در ستاد مشترک رفتند. پیرانیان بار دیگر امنیتی بودن قضیه را برای پاینده تشریح کرد و گفت: فقط بگو از شهرستان اومدم. شب رو هم خونه ما می‌خوابیم و فردا حرکت می‌کنیم. اما پاینده ترجیح داد شب را در حسینیه سپاه بماند و ماند.
بعد از رفتن پیرانیان، پاینده به فکر فرو رفت و درباره ماموریتش حدس و گمان‌هایی زد. سرانجام به این نتیجه رسید که عملیاتی در پیش است باید بروند کار ترجمه و شنود و از این کارها انجام دهند. بعد با خودش گفت: خب اینکه کار همیشگی منه. این همه مخفی‌کاری نیازی نیست. اگه خود آقا مهدی یک زنگی به من می‌زد، می‌رفتم.
بعد با خودش فکر کرد و مسئله را سبک و سنگین کرد و با خود گفت: حالا که همه کارها را سپردن به این جوون نازنین بذار هر کاری می‌خواد بکنه.
پیرانیان فردا صبح آمد و عکس و اسناد مورد نیاز برای گذرنامه را از پاینده رفت و گفت: همدیگه رو تو فرودگاه می‌بینیم.
پاینده به سر قرارشان در فرودگاه مهرآباد رفت. بعد از کمی انتظار سر و کله پیرانیان پیدا شد. یک کیف سامسونت به پاینده داد و گفت: هر چی مدارک و کاغذ پاره داری بریز توی این بعد برو سوار هواپیما شو.
پاینده جلد آبی گذرنامه را که دید فهمید مقصد خارج از کشور است. بی‌آنکه چیزی بپرسد، خودش را پای هواپیما رساند.
هواپیما سوری بود. در صندلی‌های جلویی که مخصوص دیپلمات‌ها بود، نشستند.
از احترام بیش از حد خدمه‌های هواپیما نسبت به خودشان متعجب شده بودند.
پیرانیان با وجود اینکه پاینده را همراه خودش به ماموریتی سری می‌برد، اما هنوز او را تحت نظر داشت. وقتی هواپیما به پرواز درآمد از او خواست کمی از خودش بگوید.

  • پاینده پرسید: حوصله‌ات سر نمیره؟
  • نه بابا، تا دمشق که نمی‌شه ساکت بشینیم.
    چند لحظه‌ای سکوت برقرار شد. پیرانیان زیر چشمی چند بار پاینده را نگاه کرد. پاینده در ذهنش با خود کلنجار می‌رفت و سرانجام از خانه‌های تو در توی ذهنش خاطراتش را بیرون کشید. با نگاهی مشتاق به پیرانیان خیره شده و گفت: پدربزرگم متولد یزد بود. سال کشف حجاب نتونست توی یزد بمونه. دار و ندارش رو برداشت و رفت ساکن کربلا شد. تا سال ۱۳۵۰ شمسی اونجا بود. من خودم متولد کربلام. هفت تا برادر و خواهر بودیم. اون سال به خاطر اختلافات حسن البکر و حزب بعث با شاه ایران، دولت عراق نیم میلیون ایرانی رو از عراق اخراج کرد. من اون موقع ۱۵-۱۶ ساله بودم. در کربلا جزو نیروهای مذهبی حسابم می‌کردن. سه چهار بار توفیق پیدا کردیم توی نجف دیدن حضرت امام بریم. سی چهل نفر جمع می‌شدیم، یک اتوبوس می‌گرفتیم و پیش امام می‌رفتیم.
    البته وقتی امام از ترکیه به عراق تبعید شدن اول به کربلا اومدن و ما هم به استقبالشون رفتیم. چند روز بعد به نجف رفتن. روز استقبال تو کربلا صحنه‌های به یاد ماندنی و جالبی داشتیم. کم سن و سال بودم و مقداری هم زبل. روی ماشین بنز گازوئیلی سوار شده بودم و شعار می‌دادم. با چند تا از جوونای کربلا با هم بودیم. تا صحن امام حسن (ع) همراه امام رفتیم و در “باب القبله” پشت سرشون نماز خوندیم. روزی هم که امام به نجف می‌رفتن، تا بیرون کربلا بدرقه‌اش کردیم. امام پرکارترین روحانی در عراق بود. عرض کردم که سه چهار بار با جمعی از جونای کربلا به دیدنشون تو نجف رفتیم. نو محله “خَویش” نجف در خونه‌ای سه طبقه ساکن بودن که همه‌اش از خشت و گل بود. در اتاقی که از ما پذیرایی می‌کردند دور تا دور اتاق کتاب بود و جزوه. وقتی می‌رفتیم، تو جمع و جورکردن اتاق کمکشون می‌کردیم.
    اون زمان حزب بعث جوونای عراقی رو غارت می‌کرد، فریب می‌داد، فرهنگ مبتذل غربی رو ترویج می‌داد. از طرفی هم فرهنگ الحادی و کمونیستی توسعه پیدا می‌کرد و حزب بعث هم آتیش بیار معرکه شده بود. ما هم نسبت به این مسائل حساسیت داشتیم. حرف‌هامونو به امام زدیم. گفتیم که ما می‌خوایم برا مقابله با این مسائل زیر نظر شما کار کنیم. این همه جوون دانش‌آموز و دانشجو و کاسب آماده و با شما هستن…
    امام (ره) فرمودند: «من مشغول ایرانم. آمریکا و اروپا توی ایران، جوونا و منابع زیرزمینی رو غارت می‌کنن. این شاه ملعون هم به نام اسلام مردم رو خیلی اذیت می‌کنه. شاه دانشگاه‌ها و مطبوعات رو به ابتذال کشونده آقایون رو ممنوع المنبر کرده و تعدادی رو هم به زندان انداخته. فحشا و عشرتکده‌ها رو زیاد می‌کنه در تهران و بعضی شهرها تعداد مشروب فروشی‌ها بیشتر از نونوایی‌هاست. دروازه غار تهران اونقدر کثیف شده که به خونه‌های مردم فقیر چهل تا پله می‌خورد. آب آشامیدنی درست و حسابی ندارند. من باید برای آن ملت کار کنم. من مسئولیت دارم. شب و روزم آنجاست. لذا نمی‌توانم برای شما وقت بگذارم.»

اسم یک آقایی را داد و گفت برید با او مشورت کنید. گفتیم اتفاقا ما دور و بر ایشون هستیم. ولی از روزی که شما قیام کردید ما زنده شدیم…
آخرین باری که به دیدن امام رفتیم، پرسیدیم شاه چه موقع بساطش برچیده می‌شه؟

  • انشاءالله هر وقت خدا بخواد.
  • حاضریم کمکتون کنیم.
  • انشاءالله خدا کمک همه ماست.
    خب ما در عراق هیئت داشتیم و به طور مرتب جلسه برگزار می‌کردیم. روحانی برای ما حدیث و روایت می‌گفت. علاقه زیادی به حفظ حدیث و آیات قرآن با موضوع رد الحاد داشتیم.
    سرانجام سال ۱۳۵۰ برگشتیم ایران و در اصفهان رحل اقامت انداختیم. بعد از مدتی راهی تهران شدم و آنجا با برادران خاموشی و انصاری‌ها و … آشنا شدم. وقتی پیش اینها اسم امام خمینی رو می‌بردم دهانمو با دست می‌گرفتند. می‌گفتند: «مواظب باش بردن اسم امام شش ماه حبس داره!»
    من هم می‌گفتم: «نه بابا این حرف‌ها چیه؟»
    بعد فهمیدم ساواک چیه و به قول معروف “‌یک من ماست چقدر کره داره” اون زمان سخنرانی‌های مرحوم کافی و دکتر شریعتی بیشتر مورد توجه بود و از همون موقع شناختمشون.
    با مبارزاتی که علیه حکومت رژیم شاه در ایران می‌شد، منتظر یک اتفاق بودیم. تا اینکه ۱۷ دی ماه سال ۵۶ مقاله‌ای در روزنامه اطلاعات چاپ شد که در آن به امام توهین شده بود… بقیه‌اش رو شما بهتر از من می‌دونید.
    وقتی حرف‌های پاینده تمام شد، لحن پیرانیان هم عوض شد. مرتب می‌گفت: «حاج پاینده حاج پاینده!…»
    شیرینی ماجراهایی که پاینده در طول پرواز تعریف کرد پیرانیان را از گذر زمان غافل کرده بود. سرانجام هواپیما در فرودگاه دمشق از حرکت ایستاد و پیاده شدند.

آموزش به نیروهای موشکی سپاه در سوریه


پاینده کسی را نمی‌شناخت. دو نفر به استقبالشان آمده بودند. پیرانیان آنها را شناخت و با همدیگر خوش وبش کردند. لندرور ارتشی منتظرشان بود به سمت ماشین رفتند. دم در گمرک یکی به عربی از سوری‌ها پرسید: اینها کی‌اند؟
ارتشی گفت: ضباط الایرانیین [افسران ایرانی]
پاینده شنید و فهمید ماجرا چیست. از همان ابتدا تیزهوشی خود را بروز داد و آرام توی گوش پیرانیان گفت: اینها ما رو لو دادند.
سوری‌ها نمی‌دانستند پاینده مترجم است و هر حرفی را پیش او می‌زدند. مقصدشان سفارت ایران در دمشق است.
شب را در ساختمان سفارت خوابیدند. آن دو حالا زبان هم را بهتر می‌فهمیدند. پیرانیان سفارش کرده بود حتی نیروهای سفارت هم نباید از کار ما باخبر بشوند. خودسر هم نمی‌تونیم جایی بریم. باید خودمان را سریع‌تر به پادگان تیپ ۱۵۵ موشکی برسانیم.

وقتی به پادگان رسیدند، بچه‌ها سر کلاس بودند.
پاینده در پادگان با اولین ایرانی که روبرو شد حسن مقدم بود. او پاینده را به گرمی در آغوش کشید و به او خوشامد گفت. طوری رفتار کرد که انگار سال‌هاست همدیگر را می‌شناسند. مهر حسن آقا در همان دیدار نخست به دلش نشست. با این حال احساس غریبی می‌کرد. وقتی چشمش به مهدی افتاد گل از گلش شکفت. فهمید که کارها در مسیر درست پیش می‌رود.
حسن آقا پرسید برادر پاینده می‌تونی گفته اینها رو تو کلاس برامون ترجمه کنی؟
پاینده گفت: والله معادل کلمات تخصصی رو نمی‌دونم. یعنی تا به حال توی موشکی نبودم. اما سعی خودمو می‌کنم نگران نباشید.
پاینده از همان روز اول تحت تاثیر روحیه عالی، ‌ایمان قوی، بی‌باکی و پرکاری دوستان جدیدش قرار گرفت. حسن آقا به او گفته بود با وجود اینکه شما مترجم کلاس هواشناسی هستی اما باید کمک کنی همه بچه‌ها آموزش موشکی را به خوبی یاد بگیرند.
سید مهدی ماموریت دیگری هم به پاینده داده و گفت: هر چه سوری‌ها در مورد نیروهای موشکی مطرح می‌کنند، از انقلاب و امام می‌گویند برای ما ترجمه کن. هر حرفی از اینها شنیدی اعم از کم لطفی یا کج فهمی که در مورد اعتقادات‌مان گفتند، ما رو بی‌خبر نگذاری.
بعد از آن هر چه می‌شنید همان روز به دوستانش انتقال می‌داد.
همه نیروهای آموزشی، حسن مقدم را به خوبی می‌شناختند. قبل از آمدن به سوریه فرمانده‌شان بود. اما پاینده شناخت قبلی از او نداشت. با این حال از همان دیدار اول شیفته رفتار و گفتارش شد می‌گفت حسن آقا ماشاءاله خودش کمپانی اخلاقه.
به دوستان مترجم خود می‌گفت: این راه رفتن حسن آقا دل آدم رو می‌بره. سرش رو میندازه پایین و طوری قدم برمی‌داره که من کیف می‌کنم. ناامیدی اصلا توی وجودش نیست. من جوون جا افتاده‌ای مثل ایشون ندیدم. این آقا حتما مربی دیده که این همه تاثیر روحانی روی نیروهایش داره. هم تیزهوشه هم زرنگ. من حتی یک مورد گله و شکایت درباره‌اش نمی‌شنوم. هوای نیروهایش را داره. به همشون فرصت می‌ده که استعدادشون رو بروز بدند. راستش من از بودن کنار این جوون احساس قدرت می‌کنم.
با مشخص شدن وضعیت کلاس‌ها و گروه‌بندی، سه مترجم نمی‌توانستند از عهده چهار کلاس برآیند. همه مربیان به عربی درس می‌دادند و لازم بود سر هر کلاس یک مترجم باشد.
ناصر به حسن آقا گفت: یک چیزایی از عربی می‌دونم. اگه صلاح بدونید کمک می‌کنم.
او هم معطل نکرد به فراتی گفت: از ایشون امتحان بگیر تا مشخص بشه که چقدر به عربی تسلط داره؟
ناصر و فراتی با همدیگر عربی حرف زدند و آخر سر فراتی مهر قبولی بر مترجم بودن ناصر زد و گفت: بله می‌تونه یک کلاسو اداره کنه.
حسن آقا گفت: برادر ناصر شما از کی عرب بودی ما نمی‌دونستیم؟
ناصر گفت: من کربلا متولد شدم. تا سن ده دوازده سالگی هم اونجا بودم.
ناصر از آن لحظه هم دانشجوی کلاس تست شد و هم مترجم کلاس‌، سید مهدی که با او در یک کلاس بود به شوخی می‌گفت: این ناصر خوب‌هاش رو خودش برمی‌داره، به درد نخورهاشو به من می‌گه.
دوستانش هم می زدند زیر خنده.

برای افسران سپاه نگهبان گذاشتند/نماز جماعت در ارتش سوریه ممنوع بود

پنج صبح صدای سید مهدی، سکوت چند ساعته ساختمان را شکست و همه گروه‌ بیدار شدند.
هنوز تا اذان صبح نیم ساعت وقت بود. مسیر طولانی بین محل اقامت تا سرویس بهداشتی این زمان را به راحتی پر می‌کرد. با صدای بلند اذان گفتند و نمازشان را به جماعت خواندند. فرمانده‌شان، امام جماعت شد. بعد از نماز قرآن خواندند و مشغول راز و نیاز شدند.
نوبت صبحگاه که شد همه ‌شان لباس فرم سپاه پوشیده و بیرون از ساختمان به خط شدند. هوا کمی سرد بود. فراتی قرآن خواند:
فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فی سبیلی و قاتلوا و قتلوا لا کفّرن عنهم سیئاتهم و لادخلنهم جناتٍ تجری من تحتها الانهار ثواباً من عند الله و الله عنده حسن الثواب…

سید مهدی با آنکه از پای مصنوعی استفاده می‌کرد، اما از همان روز اول سفت و سخت چسبیده به ورزش و نرمش‌های صبحگاهی، دوش به دوش بقیه می‌دوید و ورزش می‌کرد.
ایرانی‌ها وقتی از ورزش برمی‌گشتند، سوری‌ها تازه چشم از خواب باز کرده بودند و با چشمانی پف کرده و متعجب نگاه‌شان می‌کردند.

سرزنده بودن افسران ایرانی، تیپ موشکی سوریه را تکان داده بود و در عوض رخوت و تنبلی نیروهای سوری بدجوری ایرانی‌ها را اذیت می‌کرد.
از همان روز اول متوجه شدند که نیروهای ارتش سوریه نسبت به بهداشت پادگان خیلی بی‌تفاوت هستند. بیشترشان از مستراح استفاده نمی‌کنند و هر کس قضای حاجتی دارد خودش را در بیابان راحت می‌کند. به دستشویی پادگان فقط ایرانی‌ها می‌رفتند. بنابراین مهدی تصمیم گرفت در مورد طهارت با آنها صحبت کند.
پادگان، فضای آموزشی داشت و دیگر از صبحانه‌های مفصل هتل خبری نبود. اینجا اگر کسی سیر نمی‌شد، چاره‌ای جز تحمل نداشت. بعضی قیافه‌ها نشان می‌داد نه شکم‌شان سیر شده و نه چشم‌شان.
صبحانه‌ها معمولا نان و پنیر بود با چای. آب را بر روی پریموس می‌گذاشتند تا بجوشد وقتی هم جوش می‌آمد، چای و شکر می‌ریختند و می‌گذاشتند دو سه قل دیگر بزند.
رائد توفیق برنامه کلاس‌ها را که در دو نوبت تنظیم شده بود، در سالن نصب کرد. طبق برنامه ساعت ۸ صبح شروع کلاس‌ها بود. روز دوم هم مثل روز اول کلاس عمومی ترتیب دادند. با اتوبوس پادگان از محل استراحت به محل کلاس‌ها رفتند.

ارتش سوریه همیشه خودش را در حال جنگ با اسرائیل می‌دانست و از تهدیدات رژیم صهیونیستی غافل نبود. بنابراین روزهای جمعه هم سر کار می‌آمدند و فقط دوشنبه‌ها نصف نیروهایشان به استراحت می‌رفتند. دانشجویان ایرانی هم مجبور بودند جمعه‌ها سر کلاس حاضر شوند.
ظهر روز دوم که کلاس پایان یافت، برگشتند ساختمان محل اقامت.
هوای بیرون خوب بود نماز ظهر و عصر را به جماعت و به امامت سید مجید در بیرون از ساختمان برگزار کردند. وقتی نمازشان تمام شد، دیدند دو سه نفر نگهبان سوری نزدیک‌شان ایستاده‌اند. اول کسی سر در نیاورد برای چه نگهبان گذاشتند. در روزهای بعد هم نگهبانان سوری موقع نماز جماعت کنارشان ایستادند. اما رفته رفته فاصله‌شان با جماعت نمازخوان بیشتر و بیشتر شد و در فاصله صد متری ایستادند. از رائد توفیق پرسیدند: نگهبان برای چیه؟
گفت: راستش توی ارتش سوریه که زیر نظر حزب بعثه،‌ خوندن نماز به جماعت غدغنه ولی خب به خاطر احترامی که برای شما قائلیم چیزی نمی‌گیم. اما مجبوریم مواظب‌تون باشیم.
برای ایرانی‌ها جای تعجب داشت آنها در مهمترین پادگان نظامی کشور دیگر آزاد بودند به همه جا سرک بکشند، ورزش کنند، با فرماندهان عالیرتبه نشست و برخاست کنند و کسی هم نگوید بالای چشم‌تان ابروست اما برای خواندن نماز برایشان بپا گذاشته‌ بودند.
ناهار رشته پلو بود با خورشت نخود فرنگی. کنارش آب خورشت گذاشتند با مزه رب گوجه فرنگی. بچه‌ها کلی خورشت را با قاشق زیر و رو کردند بیست سی تا بیشتر نخود پیدا نشد. در موارد این چنینی شوخی بچه‌ها گل می‌کرد و حرف‌های خنده دار به همدیگر می‌گفتند. ناصر به علی گفت: آقا یک شیرجه بزن شاید چند تا نخود پیدا کنی. بعد از ظهر هر گروه سر کلاس خود رفت.
درس کلاس فرماندهی سکو در اولین جلسه، زاویه یاب فرماندهی توپخانه نام داشت. قبل از شروع درس، مهدی رو به استادشان گفت: من اینو بلدم.

  • بلدی؟
  • بله من خودم اینو تو ایران درس می‌دادم.
  • می‌تونی توضیح بدی؟
  • بله
    مهدی شروع کرد به توضیح دادن. در خلال توضیح زاویه یاب به نکات ریزی اشاره کرد که استاد از تعجب دهانش باز ماند. اگر چه چیزی نگفت اما رنگ چهره‌اش نشان می‌داد که معلوماتش در حد مهدی نیست.
    استاد گفت: ما سه ساعت برا یاد دادن این مطلب وقت در نظر داشتیم، اما دیگه نیازی نمی‌بینیم.
    زاویه یاب را برداشت و از کلاس رفت.
    این کارها در هر دو طرف جهش ذهنی ایجاد می‌کرد. ایرانی‌ها متقاعد می‌شدند که ما می‌توانیم موشک را یاد بگیریم و سوری‌ها هم حساب دست‌شان می‌آمد که ایرانی‌ها برای تفریح نیامده‌اند

فشار زیادی هم روی دوش بچه‌ها بود. سخت آموزش می‌دیدند و درعوض خورد و خوراک مناسبی نداشتند. لاغر شده بودند و قیافه‌هایشان داد می‌زد که در شرایط بسیار سختی زندگی می‌کنند. چشم‌ها گود افتاده و گونه‌ها بیرون زده بود. حسن آقا گه گاهی به شوخی می‌گفت: مثل بچه‌های استثنایی شدین.
روزی پیرانیان خارج از نوبت برنامه غذایی به آشپزخانه رفت وقتی رسید آنجا یکی از آشپزها بیرون رفت. گوشه دیوار ادرار کرد و برگشت سر دیگ غذا.
پیرانیان ناراحت شد ولی نتوانست چیزی بگوید. وقتی برگشت پیش بچه‌ها. از شدت عصبانیت سرخ شده بود گفت: من دیگه از غذای اینجا نمی‌خورم.

  • چرا؟
  • آشپزشون بدون طهارت دست به غذا می‌زنه. حتما با این وضع هم غذا می پزه.
    قرار گذاشتند در مسائل طهارت به سوری‌ها آگاهی بدهند. بعضی‌هایشان واقعا نمی‌دانستند. حسن آقا وضعیت غذایی پادگان را به سفارت اطلاع داد و قرار شد چیزهایی از بیرون برای بچه‌ها تهیه شود و البته خبر ناراحت کننده‌ و دلخراشی هم از سفارت شنیدند که بدجوری حالشان گرفته شد. مهدی زین‌الدین فرمانده لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب در جبهه‌های جنگ چند روز پیش به شهادت رسیده بود. چیز زیادی از نحوه شهادتش نفهمیدند.

درس احکام افسران موشکی سپاه به اساتید سوری‌

مهدی بعد از پایان کلاس پنج دقیقه‌ای برای استاد سکو احکام می‌گفت. احکام روزه، نماز، غسل، طهارت و… تا پایان آموزش بیشتر احکام ضروری را به استادشان یاد داد.

اولین دوشنبه بعد از شروع آموزش کلاس‌ها تعطیل بود به زیارت حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) رفتند، باز با همان اتوبوس.
بعد از زیارت گشتی هم در بازار زدند. حسن مقدم قبل از رفتن به شهر به هر کدام مقداری پول داد تا وسایل مورد نیازشان را بخرند. حتی گفته بودند که می‌توانید برای خانواده‌هایتان سوغاتی بخرید.
بعضی از بچه‌ها از اینکه پول تو جیبی گرفته بودند و می‌توانستند خرید کنند در دل راضی بودند اما در مقابل بعضی‌ها مثل علی اصلا قبول نمی‌کردند و می‌گفتند خرج کردن این پول‌ها اسرافه. پول برای چی؟
با پیشنهاد برادر مقدم، با این پول که از محل حق ماموریتش بود اقلامی را که به درد کارشان بخورد مثل نقشه،‌ جدول و … خریدند که به ایران بیاورند. آخر سر برای خودشان چیزی از این پول نخریدند.
وقتی همه‌شان سر قرار برگشتند، حسن آقا با خودش کلی وسایل خریده بود.

بچه‌ها با دیدن‌شان تا حدی خیالشان راحت شد که در پادگان گرسنه نمی‌مانند مثل شیر خشک، موز، شکلات…
هفته اول سر برنامه‌ غذا با مسئولان پادگان کلی چانه زدند. سوری‌ها به سختی خواسته‌های غذایی بچه‌ها را می‌پذیرفتند. وقتی به سوری‌ها گفتند در برنامه‌ غذایی گوشت هم بیاورند گفتند چه خبرتان هست.

  • شیر بدین، گوشت که نمی‌دین؟
  • نداریم
    برای هر نفر یک قرص نان کوچک می‌دادند. از نظر غذا به بچه‌ها سخت می‌گذشت. غذای سربازی می‌دادند که در آشپزخانه سربازها تهیه می‌شد و گاهی استخوان‌هایش به بچه‌ها می‌رسید. بعضی مواقع غذا را در یک ظرف بزرگ می‌آوردند که فقط برنج بود. دور تا دورش می‌نشستند و قابلمه با استفاده از نیروی گریز از مرکز می‌چرخید و می‌خوردند. گه گاه به جای برنج، بلغور بار می‌گذاشتند. بچه‌ها عادت به خوردن بلغور نداشتند ولی مجبور بودند بخورند و دم نزنند.

استاد جا خورد. سرش را کج کرد. دستی بر صورت تیغ زده‌اش کشید. صاف توی چشم‌های مهدی نگاه کرد. سراپا گوش بود و با اشتیاق سیری ناپذیر به حرف‌های مهدی گوش می‌داد. طهارت برایش واژه‌ غریبی بود مانند کودکی که برای اولین بار آن را شنیده باشد. از درک آن عاجز مانده بود. او و هم قطارانش سالیان درازی از شنیدن و خواندن تعالیم الهی دور مانده و همه چیز را در فرآیندی مادی و تقلیدی کورکورانه از بیگانگان توجه می‌کردند حالا در جمع گروهی از مردان خدایی قرار گرفته بودند که جز به آرمان‌ها و راه مقدس دین‌شان فکر نمی‌کردند.
بعد از اینکه صحبت‌های مهدی تمام شد، استاد گفت: ما اصلا احکام نداریم. هر کی هر جور بخواد عمل می‌کنه. مسلمونیم ولی هیچ چی نمی‌دونیم. می‌خوام اینا رو یاد بگیرم. به شرط اینکه هیچ کی باخبر نشه.
از آن روز به بعد، مهدی بعد از پایان کلاس پنج دقیقه‌ای برای استاد سکو احکام می‌گفت. احکام روزه، نماز، غسل، طهارت و… تا پایان آموزش بیشتر احکام ضروری را به استادشان یاد داد. استاد که خود را به مسائل مذهبی علاقمند نشان می‌داد خواست کتابی به او معرفی کند. بچه‌ها تحریرالوسیله حضرت امام را معرفی کردند. استاد گفت: اگه ممکنه برای من تهیه کنید.
همان شب مهدی پیشنهاد استادشان را مطرح کرد. حسن آقا گفت: نه بهتره خودش تهیه کند. اگه ما بدیم فکر می‌کنن سر و سری با اینا داریم اما اگه خودش تهیه کند مشکلی پیش نمیاد ما هم به خواسته‌مون می‌رسیم.
فردا که سر کلاس رفتند، مهدی نشانی کتاب فروشی را در جنب حرم حضرت زینب (س) داد که می‌تواند از آنجا تهیه کند.
کلاس‌ها با تلاوت قرآن شروع می‌شد. موقع خواندن قرآن همه استادان گوش می‌دادند و حتی چند نفرشان گریه می‌کردند. بچه‌ها سعی می‌کردند آیه‌های جهاد را برای قرائت انتخاب کنند. فاستقم کما امرت و من تاب معک و لا تطغوا انه بما تعملون بصیر…” پس ای رسول چنان که ماموری پایداری کن و آنان که با تو به خدا رجوع کردند نیز پایداری کنند و از حدود الهی تجاوز نکنید. چرا که خدا به هر چه می‌کنید بصیر و داناست.
و یا “ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص” خدا آن مومنان را که در صف جهاد مانند سد آهنین همدست و پایدارند بسیار دوست می‌دارد.
با گذشت روزها، بچه‌ها اطلاعات بیشتری از نیروهای موشکی سوریه به دست می‌آوردند. استادانی که سر کلاس‌ها می‌آمدند بعضی شان آدم‌های مسلمان معتقدی بودند و موقعی که پیش بچه‌های ایرانی می‌آمدند از مسائل اعتقادی می‌گفتند نماز هم می‌خواندند ولی بیشترشان این طور نبودند.
استادی که ناوبری درس می‌داد. زخم معده داشت یک روز در میان سر کلاس نمی‌آمد. بچه‌های کلاس را به دفترش فرا می‌خواند و آنجا درس می‌داد. بعثی بود و بدتر از آن کمونیست دو آتشه. به جای درس به عقاید سیاسی‌اش می‌پرداخت و فرصت‌ها را از دست می‌داد. ناصر که عربی بلد بود هر وقت فرصت می‌شد با او بحث می‌کرد. از دین اسلام به او معلومات می‌داد و در مقابل بر پوچی و بی اساسی بودن افکار کمونیستی تاکید می‌کرد. بچه‌ها هر کدام به نوبه خود از لحاظ معنوی و عقیدتی سعی می‌کردند بر سوری‌ها تاثیر بگذارند.
تیپ موشکی سوریه کادر ثابتی داشت و انتخاب این کادر ثابت از میان نیروهای توپخانه صورت می‌گرفت. به این شکل که نیروهایی که در توپخانه ورزیده و کارکشته بودند برای تشویق از توپخانه به موشکی منتقل می‌شدند. افسران سوری می‌گفتند موشکی اهمیتش برای ما از توپخونه بیشتره. چون ما در توپخونه خوب کار کردیم به اینجا منتقل شدیم.
از هفته دوم، بچه‌ها گفتند: شب‌ها حوصله مون سر میره تلویزیونی چیز باشه سرگرم می‌شیم.
با پیگیری برادر مقدم تلویزیونی را آوردند و در اتاقی مجزا گذاشتند.
ماه محرم بود ماه ماتم و عزا. سراسر ایران در سوگ سرور و سالار شهیدان عزادار بود. رزمنده‌ها هم در سنگرهای دفاع از آرمان‌های انقلاب و اسلام عزاداری می‌کردند. نیروهای موشکی هم که سال‌ها در آن سنگرها حضور داشتند می‌دانستند الان توی جبهه‌ها چه خبر است.
در ایران از کوچک و بزرگ زن و مرد سیاه پوشیدند. شب اول که تلویزیون را آوردند تعدادی از بچه‌ها مثل علی، ناصر، علی اکبر، جمشید و … رفتند سراغ تلویزیون به خاطر اینکه از برنامه‌های عزاداری این ماه فیض ببرند. هر کدام از شبکه‌ها را که زدند جز عریانی شبکه‌های خارجی چیزی ندیدند. ناراحت و پکر به اتاق شان برگشتند. دیگر کسی سراغ تلویزیون نرفت و تلویزیون تا آخر دوره در گوشه اتاق خاک خورد و اساسا فرصتی برای تماشای تلویزیون نداشت.

کلاس درس موشکی افسران سپاه در سوریه

هوا زیاد سرد نبود. کلاس سکو را در بیرون از ساختمان آموزش زیر درختی برگزار کردند. با وزش نسیم شاخه‌های لخت درخت به حرکت در می‌آمد. حواس نیروهای آموزشی شش دانگ به استادشان بود. وسط درس استاد یکهو برگشت چهار قدم رفت و رویش را از کلاس برگرداند.


زیپ شلوارش را باز کرد و همانطور سرپا ادرار کرد. بعد هم برگشت سر کلاس.
بچه‌ها از خنده روده‌بر شده بودند. با تعجب به صورت هم نگاه کرده و با نگاهشان به هم می‌گفتند: اصلا خجالت نکشین.
استاد طوری رفتار کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. رفتار کاملا عادی داشت. کلاس تمام شد. مهدی که مقداری با عربی آشنا بود رو به استادشان گفت: جناب سرگرد شما مگه مسلمون نیستی؟

  • چرا؟
  • خب این کارا از یک مسلمون بعیده. با این کار چهار خطا مرتکب شدین، اول اینکه حرمت ما رو رعایت نکردی دوم سرپا ادرار کردی سوم عمل استبرا را به جا نیاوردی و چهارم اینکه کسی نباید در این حالت شما رو ببینه. باید احکام رو رعایت کنین.

سوری‌ها با شعار «مرگ بر اسرائیل» افسران سپاه بیدار می‌شدند


با صدای شعار «الموت لامریکا، الموت لاسرائیل، الموت لروسیا» افسران ایرانی که در آن آرامش صبح در دشت و بیابان می‌پیچید، سوری‌ها تازه می‌فهمیدند صبح شده است.

هوا خیلی زود رو به سردی گذاشت. بیشتر از آنکه فکر می‌کردند. هر چند مثل ایران سرد نبود ولی هوای مدیترانه‌ای سوریه سوز عجیبی داشت. با این حال بچه‌ها با شور و شوق تمام چسبیده بودند به آموزش. سرما مانع کارهایشان نبود. برنامه‌ها رفته رفته سفت و سخت می‌شد.
سید مهدی ساعت ۴:۳۰ صبح بیدار باش می‌زد و بعد از نماز و نیایش با اینکه هوا هنوز روشن نشده بود، ورزش را شروع می‌کرد. موقع پیاده روی و مراسم صبحگاه دسته جمعی دعا می‌خواندند و شعار می‌دادند. پیرانیان در میان کوه‌ها بلند و به عربی شعار می‌داد:
نصر من الله و فتح غریب

یا می‌گفت:
ثوره، ثوره اسلامیه.. ثوره ثوره حتی النصر
حزب‌الله، حزب‌الله قائدنا الروح الله
والعصر والعصر ان الانسان لفی خسر
الموت لامریکا
الموت لاسرائیل
الموت لروسیا
دوستانش هم با صدای بلند و رسا جواب می‌دادند.
با صدای جاندار افسران ایرانی که در آن آرامش صبح در دشت و بیابان می‌پیچید، سوری‌ها تازه می‌فهمیدند صبح شده است.
وقتی از کوه برمی‌گشتند، آفتاب کم جان پاییزی خودش را از مشرق نشان می‌داد.
جلوی ساختمان استراحت، بچه‌ها دایره زده و نرمش می‌کردند. وقتی نوبت به شِنو می‌رسید، یکی از بچه‌ها القاب علی (ع) را می‌گفت و بقیه هم محکم جواب می‌دادند:
حیدر کرار؛ علی
شیر دلاور؛ علی
فاتح خیبر؛ علی
ساقی کوثر؛ علی
صدای بلند علی (ع) در کوه و دشت منعکس می‌شد و تا دور دست‌ها می‌رفت.
یکی از چیزهایی که بچه‌های ایرانی را متعجب می‌کرد، بی‌تفاوتی شوروی‌ها نسبت به خودشان وشعارهایی بود که می‌دادند. شوروی‌ها به بچه‌های ایرانی نزدیک نمی‌شدند و شاید هم زهرشان را نگه داشته بودند، یک جا بریزند.

عصر یکی از روزها سرتیپ “ترکی” معاون موشکی سوریه رفت سراغ حسن آقا و گفت: بیایین دفتر کارتون دارم.
ترکی به شوروی‌ها خیلی نزدیک می‌شد.
حسن آقا تنها نرفت. با یکی دو تا از بچه‌ها رفتند.
ترکی گفت: من از پشتکار شماها واقعا شگفت زده شدم. خیلی آماده و علاقمند یادگیری هستین. مطمئنم شما موفق می‌شین. اما بحث من اینجا یک چیز دیگه‌ست. راجع به شعارهایی که می‌دین می‌خواستم حرف بزنیم. ببین مقدم حسن! اینکه نمی‌شه شما هم “مرگ بر آمریکا” بگین هم “مرگ بر شوروی”. برای اینکه بتونیم تو دنیای امروز سرپا بایستیم، باید یکی رو قبول کرد. اینا ابرقدرتن، اسلحه دارن، زور دارن، هر کاری که بخوان می‌تونن انجام بدن…
حسن آقا در کمال اطمینان و باور توضیح داد: نه ما به این شعارها اعتقاد داریم. الکی و سرسری که شعار نمی‌دیم. رهبر ما امام خمینی هم فرموده «لا شرقیه و لا غربیه» ما هیچ کدوم رو نمی‌خوایم. از شعارهای اصلی ما نه شرقی، نه غربی جمهوری اسلامیه،‌ ما می‌خواهیم روی پای خودمون بایستیم. تا کی باید وابسته اینها باشیم؟ به خاطر رهایی از استعمار شرق و غرب انقلاب کردیم.

حالا هم صدام رو حمایت می‌کنند، هر نوع سلاحی که بخواد در اختیارش می‌گذارند. ما چی؟ با دست خالی با اتکا به ایمان و باور ملت‌مون می‌جنگیم و به امید خدا پیروز هم می‌شیم.
بقیه بچه‌ها هم گفته‌های فرمانده‌شان را تایید کردند.
ترکی حساب دستش آمد که حریف افسران ایرانی نمی‌شود. اما بحث را جور دیگری ادامه داد.
او گفت: شما چطور می‌گین ما اسرائیل را از بین می‌بریم و با اسرائیل می‌جنگیم؟ همچین چیزی امکان نداره. چون آمریکا بزرگترین حامی اونه بقیه کشورها هم حمایتش می‌کنن.
مهدی گفت: شما هم می‌تونین. ما موشک‌‌های شما رو حساب کردیم، با این موشک‌ها می‌تونین اسرائیل رو از بین ببرین. شما این همه موشک دارید، فقط می‌ترسین…
سرتیپ ترکی، روی صندلی تکانی به خودش داد و گفت: شماها چیزی دارین که ما نداریم.

  • چی؟
  • حفظ اطلاعات شما خیلی بالاست. ببینید شما روزی که خواستین اینجا بیاین، هیچ کس مطلع نشد. تا جایی که ما می‌دونیم اسرائیلی‌ها از امدن شما خبر ندارن. در عوض ما هر کاری که می‌کنیم، اسرائیل می‌فهمه. مثلا می‌خوایم تو منطقه مانور انجام بدیم، اسرائیل زود می‌فهمه و محل مانور و روز و تاریخ دقیق مانور توی رسانه‌هاشون منعکس می‌شه. در حالی که از کارهای شما کسی بو نمی‌بره. قائد ما حافظ اسد تصمیم می‌گیره پنج تا موشک به اسرائیل بزنه وقتی موشک‌ها آماده شلیک می‌شن، سر و کله هواپیماهای اسرائیلی پیدا می‌شه و مواضع ما را بمباران می‌کنن. یعنی این قدر اطلاعات ما لو میره…
    مهدی که در بحث‌ها خوب ظاهر می‌شد، و ادله و برهان می‌آورد، گفت: خب شما هم سازمان حفاظت اطلاعات ایجاد کنین،‌شبیه اونی که ما داریم.
    ترکی آهی کشید و با چهره‌ای که یاس و ناامیدی از آن می‌بارید، گفت: شما نمی‌دونین. مدتی اینجا بمونین، خودتون متوجه می‌شین. اینا رو – نیروهای ارتش سوریه – که می‌بینین، از سر کار که برمی‌گردن خونه‌هاشون، می‌رن توی شهر دنبال عیاشی…. اینا نفع خودشون رو می‌خوان. شما نماز می‌خونین، صبح زود از خواب بیدار میشین و سر حال و سرزنده ورزش می‌کنین اما تو نیروهای ما از این خبرها نیست. اگه یکی بیاد قسمتی از کشور ما رو اشغال کنه، اون موقع انگیزه‌ای برای جنگ پیدا می‌شه و الا…
    سید مهدی خواست بپرسد تو خودت چه طور، اهل این کارها نیستی، اما نپرسید. حیا کرد. اما طولی نکشید که افسران ایرانی به درستی گفته‌های فرمانده سوری پی بردند. وقتی به دمشق می‌رفتند می‌دیدند که نیروهای تیپ موشکی همراه همسرانشان با وضعیت‌های بسیار زننده در شهر پرسه می‌زنند.
    تعدادی از افسران جوان سوری را جلوی مدارس دخترانه دیدند که با ماشین شخصی خود منتظر دوستانشان بودند.
    ایرانی‌ها وقتی اینها را می‌دیدند با خود می‌گفتند: داشتن سلاح مهم نیست اون کسی که پشت سلاح ایستاده، مهم‌تره.

واکنش طهرانی مقدم به اظهارات عجیب فرمانده روس

حسن‌آقا با فرماندهان سوری حرف زد و از موضع قدرت وارد گفت‌وگو شد. گفت: «ما به دعوت شما اومده بودیم و فقط نگاه می‌کردیم، اونها حق نداشتن این حرف‌ها رو بزنن… فکر می‌کنن کی‌اند…؟!»

درسی به نام “هدایت و برنامه‌ریزی پرتاب” ارائه شد که زیر مجموعه فرماندهی سکو بود. باید به صورت فوق برنامه تدریس می‌شد. وقت دیگری نبود. ناچار کلاس را از ساعت ۸ تا ۱۰ شب انداختند، درست زمانی که بچه‌ها خسته بودند و به استراحت نیاز داشتند.
استاد این درس سروان “قادر ولیدی” نام داشت. جوان بود، قد بلند و چهار شانه. حدود ۳۵ ساله نشان می‌داد. جدی حرف می‌زد. موقع حرف زدن دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد و مرتب قدم می‌زد.
این درس، تابلو تستی داشت در کابین سکو. وقتی موشک در موقع پرتاب روی سکو قرار می‌گرفت، بایستی این تست را روی موشک زد، بعد آن را پرتاب کرد.
شب اول برای کلاس هدایت و برنامه‌ریزی پرتاب چهار نفر رفتند، امیر، مهدی، رضا و حسن آقا.

درس که شروع شد متوجه شدند مطلب گفته شده خیلی به درس تست نزدیک است و تابلوی تست داخل سکو شبیه تابلوی تست افقی است.
بعد از اتمام کلاس، حسن آقا به ناصر و سید مهدی (بچه‌های گروه تست) گفت: از جلسه بعد شما هم بیاین کلاس هدایت و برنامه‌ریزی.
از جلسه دوم سر کلاس‌ هدایت و برنامه‌ریزی پرتاب، شش نفر حضور داشتند. استاد آرام بسیار جدی و پیگیری بود. وقتی قرآن خوانده می‌شد، می‌ایستاد و تکان نمی‌خورد. خیلی به قرآن احترام می‌گذاشت. اما بروز نداد که شیعه است یا غیر شیعه. بچه‌ها آن گونه که استادان را محک می‌زدند، بیشترشان علوی بودند و کار زیادی با نماز و این جور چیزها نداشتند. اما سنی‌ مذهب‌ها نمازشان را به موقع می‌خواندند. بعضی استادها درس را سرسری می‌گفتند و رد می شدند ولی استاد هدایت و برنامه‌ریزی تا بچه‌ها درس را یاد نمی‌گرفتند، ول‌شان نمی‌کرد. می‌گفت: از شما امتحان می‌گیرن باید مطالب رو خوب بفهمین.
هر وقت استاد تست نمی‌آمد، می‌رفتند دنبال ولیدی، او هم می‌آمد و مشتاق بود بچه‌ها یاد بگیرند. فرصت می‌داد درس را یادداشت کنند، ضبط کنند و هر سوالی داشتند جواب می‌داد.

شادابی و سرزندگی بچه‌ها سر کلاس‌ها بعد از ورزش صبحگاهی، استادان را هم دچار حیرت می‌کرد.
روزهای اول آموزش که صبح بچه‌ها به کوه می‌زدند، مسافت کوهپیمایی کم بود. اما از هفته دوم چهار – پنج کیلومتری را به راحتی پشت سر می‌گذاشتند. با هم هم مسابقه کوهپیمایی می‌دادند.
دستور مستقیم حافظ اسد در مورد آموزش به افسران ایرانی، باعث شده بود در پادگان محدودیت چندانی برای‌شان قایل نشوند.
به همه جا سرک می‌کشیدند. صبح‌ها موقع کوهپیمایی به زاغه‌های نگهداری موشک ها نزدیک می‌شدند. اعتماد سوری‌ها تا این اندازه بود که سیزده نیروی نظامی یک کشور دیگر را در مهم‌ترین پادگان نظامی‌شان اسکان داده بودند.

در برخی موارد برای خود سربازان سوریه محدودیت ایجاد می‌کردند، اما برای ایرانی‌ها چنین چیزی وجود نداشت.
سوری‌ها روز اول که افسران ایرانی را دیدند، گفتند اینها چیزی از موشک یاد نمی‌گیرند.
استاد کلاس سکو، اوایل خیلی با اکراه سر کلاس می‌آمد. چند جلسه که سپری شد، حساب دستش آمد که این -به تعبیر آنها- افسران جوان، سابقه‌ بسیار درخشانی در توپخانه دارند و سؤالات تخصصی می‌پرسند و نمی‌شود دست به سرشان کرد. بعد از آن، مرتب و آماده سرکلاس می‌آمد. می‌گفت: «ما دوره‌های مختلفی ‌رو برای متخصصان چند کشور برگزار کردیم، ولی هیچ کدوم مثل شما شوق یادگیری نداشتن. واقعاً نمونه‌این…»
در پایان یکی از کلاس‌ها هم اعتراف کرد که: «به نظر من، شما صد درصد موفق می‌شین.»
این نوع اعتراف‌ها گاهی علنی و آشکار بود و گاهی پنهانی. جوری می‌گفتند که مثل یک راز در بین خودشان بماند.

روزی یکی از افسران سوری با استاد کلاس سکوی پرتاب به عربی صحبت می‌کرد. مهدی هم حرف‌هایشان را می‌شنید. افسر از استاد سکو پرسید: «نظرت درباره ایرانی‌ها چیه، اونها رو چه طور می‌بینی؟»
استاد سکوی پرتاب در حالی که حالت چهره‌اش عوض می‌شد، خیره به نگاه‌های حیران افسر گفت: «اونها شب و روز بی‌وقفه تلاش می‌کنن، شب‌ها تا دیروقت درس می‌خونن، به نظرم همه‌شون نابغه‌اند!»
هرچه زمان می‌گشت اشتیاق بچه‌ها برای فراگیری بیشتر می‌شد و هوش و ذکاوت‌شان را بیش از پیش نشان می‌دادند. طوری که سوری‌ها نمی‌توانستند از کنار این همه شور و شوق برای یادگیری، بی‌تفاوت بگذرند.
سرکلاس کسی خموده و خواب‌آلود نبود. روز آخر کلاس تست، امتحان عملی گرفتند. بچه‌های تست با موفقیت تست‌شان را زدند. البته پرتاب واقعی در آموزش نبود، بلکه نمایش پرتاب بود.
«سرهنگ سلیم» فرمانده گردان فنی، در میان نیروهای موشکی سوریه آدم شایسته‌ای به نظر می‌رسید. به کار بچه‌های تست نگاه می‌کرد. وقتی دید اینها در مدت کوتاه خوب یاد گرفته‌اند و تست را با موفقیت زدند، یک لحظه از کوره در رفت. دستی بر سیبیل‌های کلفت و خاکستری‌اش کشید. به نیروهای خودش توپید و هرچه از دهنش بیرون آمد بارشان کرد.
مترجم‌ها فهمیدند که سرهنگ سلیم به نیروهایش فحش‌های آبداری می‌دهد. از فحش ناموسی گرفته تا هرچه دلش می‌خواست. در حالی که داد و بیداد می‌کرد و دستانش را در هوا تکان می‌داد، چشم‌هایش را بست و نفس را بیرون داد، با عصبانیت گفت: «چرا اینها یاد می‌گیرن اما شما هیچی بلد نیستین!»
سرهنگ سلیم که مثل دیوانگان به دور خود می‌چرخند، روبه ایرانی‌ها گفت: «اگر من چند نفر مثل شما بین نیروهام داشتم، خاک اسرائیل رو به تو بره می‌کشیدم!»

مراسم نظامی سوری‌ها با حضور افسران موشکی سپاه
ارتش سوریه پانزده سال سابقه موشکی داشت؛ اما تمام کارهایشان زیر نظر کارشناسان روسی انجام می‌گرفت. به این خاطر هم، سوری‌ها چیزی یاد نمی‌گرفتند. آنها فقط در قسمت اپراتوری کار می‌کردند. سوری‌ها حق نداشتند به کابل‌ها دست بزنند. اگر روغن کمپرسور را عوض می‌کردند، باید کارشناس روسی روغن را چک می‌کرد. حتی جاهایی از سکو را پلمپ کرده بودند.
با اینکه سوری‌ها هیچ چیز را از بچه‌های ایرانی مخفی نمی‌کردند، اما در بعضی جاها دست‌شان واقعاً بسته بود. بچه‌ها وقتی با پلمپ‌ها روبرو شدند، تصمیم گرفتند آنها را بشکنند. فرمانده‌ سکو به حسن‌آقا می‌گفت: «من هم آرزو دارم ببینم این تو چیه؟»
اما وقتی دید ایرانی‌ها در تصمیم‌شان – شکستن پلمپ‌ها – جدی هستند، گفت: «مقدم حسن! این کار رو نکنین. اگه روس‌ها بفهمن پدرمون رو در میارن…!»

حسن‌آقا به او قول داد که ما هیچ وقت چنین کاری نمی‌کنیم. سوری‌ها همیشه خود را در حال جنگ می‌دیدند، به همین خاطر دایم موشک سوخت‌زده روی سکو آماده پرتاب داشتند. نیروهای موشکی به صورت شیفتی، در حال آماده‌باش به سر می‌بردند و شبانه‌روز آنجا می‌ماندند.
نیروهای موشکی سوریه رزمایش تست موشک داشتند. از دانشجویان ایرانی هم دعوت کردند به محل رزمایش بروند. بچه‌ها با کمال میل قبول کردند حتی یک لحظه هم در این کار تردید به دلشان راه ندادند. همه کارها زیر نظر روس‌ها انجام می‌گرفت. هر موشکی که تست می‌زدند کارشناس روس به کار خدمه‌‌هایش، نظارت می‌کرد و اگر کارشناس روسی نبود، کسی حق انجام هیچ کاری را نداشت.
افسران ایرانی به فاصله یک متر از موشک ایستاده و نگاه می‌کردند. یک لحظه کارشناس ارشد روسی، چشم از موشک گرفت.
چهره مسخ شده‌اش با صورت تیغ زده و چشم‌های خمار، چون سنگواره‌ای بی‌روح می‌نمود. گفت: «ایرانی‌ها که اومدند، موشک خراب شد!»

بچه‌ها متعجب به صورت هم نگاه کردند؛ با خودشان گفتند ما که کاری نکردیم یا حرفی نزدیم! حرف کارشناس روسی بودار به نظر می‌رسید. چون آب سردی بر اندام نیروهای ایرانی ریخته شد نتوانستند بی‌تفاوت از کنارش بگذرند. با نگاه‌های زهر‌آگین کارشناس روسی را نشانه رفته، به حرف‌هایش اعتراض کردند؛ ما که کاری با شما نداریم! نه حرفی زدیم و نه دست به چیزی، چرا بهانه‌تراشی می‌کنید…
از محل تست بیرون آمدند.
حسن‌آقا با فرماندهان سوری حرف زد و از موضع قدرت وارد گفت‌وگو شد. گفت: «ما به دعوت شما اومده بودیم و فقط نگاه می‌کردیم، اونها حق نداشتن این حرف‌ها رو بزنن… فکر می‌کنن کی‌اند…؟!»
حسن‌آقا وقتی حرف‌هایش را زد، سکوت کرد. گویا نبود. گویی در زمان دیگری سیر می‌کرد. چشم‌هایش بدون پلک زدن به نقطه‌ای خیره شد. انگشترش را دور انگشت کوچکش می‌چرخاند. سوری‌‌ها کوتاه آمدند و حرف‌های کارشناس روسی را توجیه کردند. از فرمانده ایرانی هم معذرت خواستند و نگذاشتند کار به جاهای باریک بکشد.
وقتی می‌خواستند به غذاخوری بروند، اتوبوس سر وقت می‌آمد و همه را به آنجا می‌برد. آن روز هم طبق معمول ماشین آمد. خواستند که اتوبوس سوار شوند، دیدند روس‌ها داخل اتوبوس هستند. بچه‌ها به همدیگر نگاه کردند، هیچ‌کس سوار نشد. در را بستند و گفتند: «ما پیاده میایم، از دور نگاه کردیم، گفتن موشک رو خراب کردین، حالا اگه باهاشون تو یک ماشین باشیم، حرف دیگه‌ای در میارند…»
اتوبوس رفت و در آن هوای سرد و گزنده آنها پیاده به طرف غذاخوری راه افتادند.
بعضی از نیروهای موشکی سوریه از فرصت پیش آمده استفاده کرده و در غذاخوری شروع کردند به سؤال‌پیچ کردن بچه‌ها:

  • شما که موشک و تجهیزات ندارین برای چی آموزش می‌بینین؟
  • چیزی نمی‌دونیم. گفتن برید یاد بگیرین. ما هم اومدیم.
  • شما واقعاً به عراق موشک می‌زنین؟
  • حالا ببینیم چی می‌شه.
  • از کجا موشک می‌گیرین؟
    علی برای رو کم کنی هم که شده بود، گفت: «بنا داریم بریم از عراقی‌ها موشک غنیمت بگیریم، رو سر خودشون بریزیم!»
    قال قضیه کنده شد.
    آسمان ابری زودتر از روزهای پیش‌رو به تاریک شدن می‌رفت.

برگزاری مسابقه فوتبال

پیشنهاد برگزاری مسابقه فوتبال از طرف سوری‌ها مطرح شد. شاید می‌خواستند کمی فضای خشک آموزش را به این شکل تلطیف کنند. شاید هم در نظر داشتند با این ابتکار مشاجره کارشناس روسی و بچه‌های ایرانی را به دست فراموشی بسپارند.
بچه‌های ایرانی هم بدشان نمی‌آمد بازی کنند. هر چند مدت‌ها بود کسی پا به توپ نزده بود اما نسبت به آمادگی بدنی خودشان شک نداشتند. به پیشنهاد سوری‌ها جواب مثبت دادند.
ترکیب تیم بسته شد. با اینکه این بازی یک مسابقه دوستانه به شمار می‌رفت اما با نزدیک شدن به روز مسابقه حساسیت‌های بازی بالا می‌گرفت و جنبه حیثیتی پیدا می‌کرد.
بالاخره روز مسابقه فرا رسید. زمین بازی خاکی بود. تیم موشکی سوریه با لباس‌های یکدست وارد میدان شدند.
شورت و پیراهن‌های نارنجی با نوار مشکی حاشیه دوزی شده. تیم موشکی ایران لباس‌هایشان یکدست نبود. همگی گرمکن پوشیده بودند با رنگ‌های متفاوت. پیراهن هم هر کسی هر چی داشت سرمه‌ای، طوسی، کرمی و… همه‌شان کفش ورزشی نداشتند با پوتین و کفش‌های غیر ورزشی وارد زمین شدند.
تیم‌ها را از ظاهرشان می‌شد تشخیص داد مال کدام کشورند.

اما تفاوت دیگری هم بود که شاید خیلی‌ها به آن توجه نمی‌کردند. ایرانی‌ها همه جوان بودند با تناسب اندام مطلوب، پاهایشان روی زمین بند نمی‌شد. اما بازیکنان سوری این طور نبودند. درشت اندام بودند و با شکم‌های برآمده. به زور خودشان را این طرف و آن طرف می‌کشیدند. داور از سوری‌ها انتخاب شد.
فریدون کاپیتان ایرانی‌ها شد و جاسم کاپیتان سوری‌ها. سوت بازی به صدا درآمد. سید مهدی،‌ پاینده، فراتی و صدر پا به توپ نزدند. اما بقیه به فراخور آمادگی‌شان بازی کردند.
مشوق ایرانی‌ها خودشان بودند و راننده مینی بوس که خیلی دوست داشت ایرانی‌ها برنده باشند. دور تا دور زمین تماشاگرها حلقه زده داد و هوارشان تا دور دست‌ها می‌رفت. داور تا نیم ساعت سوت زد و تیم فوتبال موشکی سوریه باخت و تیم فوتبال موشکی ایران برنده از زمین بازی خارج شد. راننده هر موقع بچه‌های ایرانی را می‌دید از آن مسابقه با غرور یاد می‌کرد و به فریدون می‌گفت: تو خوب بازی می‌کنی…

روزهای دوشنبه و جمعه زیارت حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) سرجایش بود و بچه‌ها یکی از عواملی موفقیت‌شان را توسل به این دو بزرگوار می‌دانستند.
به این اعتقاد رسیده بودند که کارشان واقعا شبیه معجزه است که یک نفر در سه چهار تخصص آموزش می‌بیند و به راحتی هم یاد می‌گیرند.
مهدی در پنج تخصص آموزش می‌دید فرماندهی سکو، افسر توجیه،‌ نقشه برداری و نقشه خوانی و محاسبات پرتاب.
پیرانیان در کلاس هواشناسی بود و از یادگیری برای لحظه‌ای غفلت نمی‌کرد. در پادگان به هر کسی می‌رسید تکیه کلامش “الصدیق”‌بود با این یک کلمه خیلی‌ها را به طرف خود جلب کرده سری میان سرها درآورده بود. به شکل کلی هم اطلاعات کسب می‌کرد. «الصدیق.. الصدیق … انا و انت الصدیق» این را به همه می‌گفت.

راننده مینی‌بوس که بچه‌ها را روزهای جمعه و دوشنبه به شهر می‌برد قدبلند و قوی هیکل بود با سبیل‌های کلفت.
قیافه ترسناکی داشت فقط از پیرانیان حرف شنوی داشت. رفت وآمدشان را با او هماهنگ می‌کرد. یکی از روزها که به شهر رفته بودند، حسن آقا گفت: به راننده بگید ساعت ۵ می‌آییم.
از ماشین که پیاده شدند راه حرم حضرت زینب (س) را در پیش گرفتند. بعد از زیارت و راز و نیاز سری هم به بازار زدند و برگشتند سر قرار.
ساعت مقرر همه آمده بودند جز پیرانیان و راننده. کم کم نگرانی بچه‌ها سر باز کرد. نمی‌دانستند کجا دنبالشان بروند. حرم، بازار و… تا اینکه با یک ساعت تاخیر اول سر و کله راننده پیدا شد بعد هم پیرانیان.
راننده وقتی چشم‌های پرسشگر بچه‌ها را دید،‌گفت: الصدیق گفته که یک ساعت تاخیر کنم تا راحت زیارت کنین.
من فکر می‌کردم همه‌تون دیر میاین.
بچه‌ها از عصبانیت سرخ شده بودند. کارد می‌زدی خونشان در نمی‌آمد. تند به طرف پیرانیان برگشتند: یک ساعته که ما رو اینجا کاشتی که چی بشه به ما هم می‌گفتی جریان چیه.

پیرانیان هم که انگار نه انگار یک ساعت همه را قال گذاشته، با آرامش و زمزمه‌ای غم آلود گفت: همیشه از این فرصت‌ها پیش نمیاد. بذارین یک دل سیر زیارت کنیم دیگه؟
چشم‌هایش پر از اشک شد. کلام در گلویش سنگینی می‌کرد. کلمات بر زبانش می‌آمدند و نمی‌آمدند. تا حرف زیارت به میان آمد کسی چیزی نگفت. هر چند حال همه گرفته شده بود.در زیارت‌های بعدی پیرانیان بچه‌ها را که توی حرم یا بازار می‌دید می‌گفت: ساعت برگشت‌مون یک ساعت عقب افتاده به این شکل زمان زیارت و گشت و گذار در شهر را بیشتر می‌کرد.
یکی دو بار هم این طور شد و بچه‌ها یکی دو ساعت در خیابان و در سرمای سوزان علاف ماندند. علی شعری به طنز برای پیرانیان و راننده سوری ساخت:
ستون پنجم اندر زینبیه / نماید شایعه گردد خفیه
از او فرمان برد راننده‌ی “باس” / شود بدنامیش مال بقیه
می‌خندید و می‌گفت هر چه می‌خواید بخونید من و راننده الصدیق…
تا بچه‌ها یک جا جمع می‌شدند شوخ طبعی‌شان گل می‌کرد. راننده را هم جزو خودشان می‌دانستند و به خیال اینکه او فارسی نمی‌داند هر حرفی را پیش او می‌زدند. یک بار که با مینی بوس به شهر می‌رفتند مهدی رو به بچه‌ها گفت:
‌پیش این راننده هر حرفی رو نزنین، یکهو دیدین حرفامون رو فهمید.
کسی گفته‌های مهدی رو باور نکرد. گفتند: ‌عرب از کجا فارسی بفهمه؟
مهدی نتوانست بی خیال راننده شود. این فکر که او فارسی می‌فهمد کلافه‌اش می‌کرد. آخر سر گفت: امتحانش می‌کنم.
هوا سرد بود و شیشه پنجره سمت راننده باز. یکهو مهدی از عقب ماشین گفت: آقای راننده هوا سرده پنجره رو ببند.
راننده هم بلافاصله شیشه را بست. اما خیلی زود متوجه شد که چه خبطی کرده است. غب غب شل و بزرگش تکان خورد و رنگ صورتش سرخ شد.
دیگری چیزی برای پنهان کردن نداشت. مهدی گفت: نگفتم فارسی می‌فهمه.
راننده را کم کم به حرف گرفتند، گفت: من از کردهای سوریم. یک کم هم فارسی می‌فهمم.
از چشمهایش التماس می‌بارید. حرفش را باور کردند اما دیگر حنای راننده سوری پیش ایرانی‌ها رنگی نداشت. ارتباطشان خیلی زود به سردی گرایید. کسی تحویلش نگرفت حتی پیرانیان که همیشه سنگ دوستی او را به سینه می‌زد. چند روز بعد راننده مینی‌بوس عوض شد.

اصطلاحات تخصصی چطور وارد ادبیات موشکی سپاه شد؟

اصطلاحاتی مثل قنداق، گهواره و … که بعدها در دانش موشکی مصطلح شدند، همه یادگار شب‌های آموزش و بحث‌های نیروهای موشکی در سوریه بود.

توی پادگان، نداشتن طهارت عادت شده بود و فقط به آشپز و آشپزخانه برنمی‌گشت. شاید به این خاطر برایشان سخت می‌آمد که سرویس‌ بهداشتی درست و حسابی برای ایرانی‌ها درست کنند.
علاوه بر ایرانی‌ها یک گردان از خود سوری‌ها هم در پادگان آموزش می‌دیدند. صبح‌ها تا ساعت ۱۰ می‌خوابیدند. وقتی هم از خواب بیدار می‌شدند به جای رفتن به توالت، بیرون، قضای حاجت می‌کردند.
روزهای بعد با دیدن شور و حال ایرانی‌ها، انگار که به غیرت‌شان برخورده باشد از روی اجبار هم که شده صبح بیدار می‌شدند و یک دوری می‌دویدند. کارهای بچه‌های ایرانی را تقلید می‌کردند هر چند کم جان و ضعیف.

افسران جوان ایرانی بیشتر از هر چیز از نظر بهداشتی رنج می‌بردند. علی شعارهایی هم در در این باره ساخته بود که صبح‌ها موقع کوهپیمایی و دویدن می‌خواندند:

  • حموم ما کو؟
  • غذای ما کو؟
  • آب نداریم
  • گرما نداریم
    این شعارها را به عربی می‌گفت بچه‌ها هم تکرار می‌کردند.
    بعضی شب‌ها، رفتن به حمام برای تعدادی از افسران جوان ایرانی واجب می‌شد. سوری‌ها برای پرسنل خود از هر ۱۰- ۱۵ روز، یکبار حمام روشن می‌کردند اما به خاطر نیروهای ایرانی مجبور شده بودند هفته‌ای یک بار حمام را روشن کنند آن هم فقط یک ساعت. از ساعت ۹ تا ۱۰ شب. وقتش بسیار ناجور بود. حمام عمومی بود و ۵۰-۶۰ تا دوش داشت که همه‌شان چکه می‌کرد. آبش یا داغ بود یا سرد.
    اگر شیر اصلی باز می‌شد، از تمام دوش‌ها آب می‌آمد وگرنه قطع می‌شد. نمی‌توانستند سرپا بایستند، نشسته حمام می‌کردند. نمره‌های دور تا دور حمام در نداشتند وسربازها لخت می‌رفتند داخل و استحمام می‌کردند. بچه‌ها بار اول که وضعیت حمام را دیدند وقت مشترک استحمام با سوری‌ها را نپذیرفتند و ‌آنها مجبور شدند برایشان هفته‌ای یک بار وقت مجزایی بدهند. به اصرار ایرانی‌ها، درهایی نیز برای نمره‌ها نصب شد.

. اما هفته‌ای یک بار جوابگو نبود.
روزی فریدون موقع استراحت بی آنکه به کسی حرفی بزند رفت دور و اطراف حمام را خوب شناسایی کرد. بعد سوراخی روی یکی از دیوارهایی که به موتورخانه‌ی حمام باز می‌شد، درست کرد. برگشت و به دوستانش گفت: بعد از این هر کدومتون به حمام احتیاج داشتین به خودم بگین. رودربایستی روبذارین کنار. کاری کردم کارستون. حموم ۲۴ ساعته درخدمت شماست. البته با آب ولرم و موتورخونه خاموش…
بعد از آن هر وقت بچه‌ها به حمام احتیاج داشتند می‌رفتند سراغ فریدون و با کمک او حمام می‌کردند و برمی‌گشتند. بی آنکه روح سوری‌ها باخبر شود. اما وقتی برف روی زمین نشست، آب حمام و دستشویی‌ها هم یخ زد.
برف خیلی زودتر از آنکه فکرش را می‌کردند همه جا رو سفید پوش کرد. برف و سرما یک جا سراغ پادگان آمده بود. هر چند برفی که آنجا می‌بارید در حد برفی که در ایران می‌بارید نبود. با این حال خیلی از کارها را مشکل می‌کرد.
علی اکبر بچه خوزستان بود و به گفته خودش تا آن روز برف ندیده بود. وقتی چشمش به برف می‌افتاد انگار جن دیده باشد از سرما می‌لرزید صبح که می‌گفتند بیا بیرون با لرزشی که در صدایش احساس می‌شد می‌گفت آخه من نمی‌تونم، هوا سرده، یخ می‌زنم.
لایه‌ای از برف که بر موهایش نشست. ترسش ریخت. بارش برف و سرد شدن هوا هیچ تغییری در برنامه آموزشی سید مهدی به وجود نیاورد. چند نفر از بچه‌ها می‌خواستند هر طور شده تغییری در برنامه صبحگاه ایجاد کنند. رضا و سید مجید پیرانیان می‌گفتند: نماز صبح توی شب‌های مهتابی ده – بیست دقیقه بعد اذان خوانده می‌شه. ولی ما اینجا به خاطر مراسم صبحگاه مجبوریم بلافاصله بعد از اذان نماز بخونیم. باید صبحگاه رو بکشیم عقب‌تر…
سید مهدی زیر بار نرفت، گفت: برای اینکه از برنامه صبحگاه عقب نمونیم، بایستی بعد از اذان، نمازتون رو بخونید.
سید مهدی روی حرفش ایستاده بود. کوتاه نمی‌آمد. سید مجید که با برنامه‌های سید مهدی ساز مخالف می‌زد، به کمیته انضباطی- آموزشی احضار و آنجا تفهیم اتهام شد و عاقبت با دخالت حسن آقا قضیه فیصله پیدا کرد.
صبح‌ها برای فرار از سرمای گزنده آب، وضو را زودتر تمام می‌کردند و به داخل می‌خزیدند. وقتی هم از ورزش برمی‌گشتند، دست‌های یخ زده‌شان را ها کرده، جلوی بخاری مازوتی اتاق‌ها – اگر خاموش نبود – گرم می‌کردند.
پیرانیان با علی در هواشناسی همکلاس بود و درس را با جدیت دنبال می‌کرد. برخلاف آنچه در ایران سعی می‌کرد شوخ طبع و بذله گو باشد، آنجا مرتب و منظم بود و خیلی هم علاقمند نشان می‌داد و می‌گفت: ما نباید جلوی این خارجی‌ها کم بیاریم. رابطه خوبی هم با استادشان برقرار کرده بود.
استاد هواشناسی به قدری از جدیت و پیگیری دانشجویانش سر شوق آمده بود که می‌گفت: وقتی رفتین ایران هواشناسی کردین، یک نسخه‌اش رو برای من بفرستین تصحیحش کنم. ببینم چقدر یاد گرفتین و چه طور اطلاعات هواشناسی رو به دست میارین.
محاسبات* پرتاب، درسی بود زیر مجموعه فرماندهی که بچه‌های کلاس پرتاب باید می‌گذراندند اما افسری که باید این درس را می‌گفت شانه خالی کرد و آن را نگفت. بی‌خیالی افسر سوری برای بچه‌ها گران آمد. درس مهم بود و جزو ضروریات بشمار می‌رفت. دانشجویان پرتاب دست بردار نبودند. چند روزی زاغ سیاه استادشان را چوب زدند و عاقبت جزوات و کتاب‌هایش را در یک فرصت مناسب از اتاق استادان کش رفتند. حسن آقا گفت: تا بو نبرده باید برگردونین.
مهدی گفت: من از رو جزوه‌ها می‌نویسم.

پرتاب، محاسبات پیچیده‌ای داشت. مهدی چیزهایی از کتاب محاسبات به دست آورده، شب تا دیروقت بیدار ماند و یادداشت کرد.
او در محاسبات توپخانه‌ای متخصص بود. بچه‌های پرتاب یک جورهایی تیزهوش و واردتر از بقیه نشان می‌دادند. حسن آقا علاوه بر اینکه دانشجوی کلاس پرتاب بود در بقیه کلاس‌ها هم کم و بیش رفت و آمد می‌کرد. هوشیار و تیزبین و نکته سنج بود. سعی می‌کرد برای همه بچه‌ها فرصتی فراهم کند تا استعدادهایشان را بروز دهند.
افسران ایرانی همه حاشیه‌ها را حذف کرده و به اصل کار که یادگیری علوم و فنون موشکی بود، پرداخته بودند. موشک را چگونه بردارند و روی لانچر (پرتابگر) بگذارند، نحوه زدن سوخت چگونه اکسید بزنند، چه طوری کلاهک جنگی را وصل کرده و آماده تست کنند و… هر طور شده می‌خواستند از استادان خود اطلاعات بگیرند و می‌گرفتند.

آنها به هدف متعالی که در پیش داشتند، فکر می‌کردند و به روزی که باید برگردند ایران و کارهای بزرگی انجام دهند. کارهایی که تا آن روز کسی انجام نداده بود. روی همین برنامه‌ریزی از همان جا واژه گزینی موشکی را شروع کردند. مطالب به عربی گفته می‌شد و در مواردی حتی مترجم‌ها هم نمی‌توانستند معادلی برایشان پیدا کنند. می‌دانستند موشک به عربی چه می‌شود ولی نمی دانستن پایین و بالای موشک یا قطعات داخل موشک را چه می نامند.
گه گاه به قدری با واژه‌ها کلنجار می‌رفتند که کلافه می‌شدند اما خسته نمی‌شدند. وقتی برای قطعه‌ای معادل فارسی انتخاب می‌کردند از خوشحالی قند توی دلشان آب می‌شد.
مهدی به خاطر آشنایی با قرآن تا حدودی عربی می‌فهمید و می‌توانست گلیم خودش را از آب بیرون بکشد.
از ماه دوم آموزش، اکثر نیروهای آموزشی ایرانی در کلاس‌ها عربی حرف می‌زدند و تا حدودی احتیاج به مترجم نداشتند.
ناصر، مهدی و علی که نیروی تخصصی بشمار می‌رفتند، عربی بلد بودند. آنها با کمک مترجم‌ها به فکر افتادند برای قطعات موشک معادل فارسی بنویسند. ساعت‌ها فکر می‌کردند، می‌نوشتند، دور هم می‌نشستند و بحث می‌کردند. گفته‌های همدیگر را نقد می‌کردند و گه گاه به نتیجه‌ای می‌رسیدند. اما بعضی مواقع بحث‌ها بی‌نتیجه رها می‌شد.
اصطلاحاتی مثل قنداق، گهواره و … که بعدها در موشکی مصطلح شدند، همه یادگار شب‌های آموزش و بحث‌های نیروهای موشکی در سوریه بود.
روزی مهدی به همراه چند نفر از نیروها به حسن آقا گفتند: اینجا هر چی کتاب و جزوه در مورد موشکه، ببریم کپی بگیریم بعدا به دردمون می‌خوره.
حسن آقا گفت: خب من حرفی ندارم. اما اینها نباید بفهمن ممکنه جوسازی کنن.
شروع کردند به جمع آوری کتاب‌ها، از استاد هر درس کتاب‌ها را به امانت می‌گرفتند. وقتی می‌رفتند شهر، کتاب‌ها را داخل کیف‌هایشان می‌ریختند و با خود می‌بردند و از آنها کپی می‌گرفتند. اما کارها مطابق خواسته آنها پیش نرفت. چند استاد از دادن جزوه و کاتالوگ طفره رفتند. بعضی‌ها را متقاعد کردند اما یکی‌شان با بچه‌ها چپ افتاده بود و جزواتش را نمی‌داد.
این بار بچه‌ها ول کن نبودند. به غیرتشان برخورده بود. استاد توی پادگان هر جا می‌رفت مثل سایه دنبالش بودند تا اینکه توانستند کاتالوگ‌ها را از ماشین استاد بردارند و بعد از کپی بگذارند سر جایش. به قدری این کار را ماهرانه انجام دادند روح استاد هم خبر دار نشد.
هر چند بعضی از افسران سوری احتمال می‌دادند که اتفاقاتی می‌افتد ولی به روی خود نیاوردند.
پادگان بوفه‌ای داشت که ساندویچ و تنقلات می‌فروخت. بوفه‌ای پر از قفسه‌های چوبی و قدیمی که تا سقف ادامه داشت. تک و توک پفکی، چیسبی، کلوچه‌ای به چشم می‌خورد. به خاطر بهداشت نامناسب، ایرانی‌ها دور و بر بوفه نمی‌پلکیدند. اما یک بار که چند روزی غذای درست و حسابی نخورده بودند علی و چند نفر از بچه‌ها رفتند بوفه تا شکمی از عزا دربیاورند و هر چه باداباد غذا سفارش دادند و نشستند.
هر سرباز و درجه‌داری که وارد می‌شد احترام نظامی به جای می‌آورد و می‌آمد داخل بوفه. بچه‌ها با تعجب به همدیگر نگاه می‌کردند اینجا که بوفه است برای چه کسی احترام می‌کنند؟ قدر مسلم برای ما احترام نمی‌کنند.
چند دقیقه‌ای سمت نگاه احترام کننده‌ها را با دقت نگاه کردند. متوجه شدند عکس بزرگی از حافظ اسد به دیوار بوفه زده‌اند و هر که وارد می‌شود به عکس رهبرشان احترام نظامی را به جای می‌آورد.
در نظام حزب بعث، هر کس به درجه بالاتر از خود باید احترام می‌گذاشت تا چه رسد به عکس رهبرشان که حافظ اسد باشد. خواه در پادگان، دفتر کار و یا ساندویچی.

افسران موشکی سپاه در مراسم سالروز استقلال سوریه

رئیس ستاد موشکی به نیروهای ایرانی گفت: بنا داریم براتون جشن فارغ التحصیلی بگیریم. از طرفی جشن شانزده تشرین هم پیش رومونه، گفتیم این دو تا جشن رو یک جا برگزار کنیم.

رو جمعه بود. شانزدهم ماه تشرین مطابق با ۲۵ آذر ماه ۱۳۶۳ و روز استقلال سوریه. این روز در دمشق و دیگر شهرهای سوریه از اهمیت زیادی برخوردار بود. همه جا به مناسبت روز استقلال کشورشان جشن می‌گرفتند. به این مناسبت جشنی هم در پادگان موشکی تیپ ۱۵۵ برگزار می‌شد. با وجود هوای سرد محل برگزاری جشن را در فضای آزاد میدان زمین فوتبال پادگان پیش بینی کرده بودند.
از چند روز مانده به جشن همه پادگان در جنب وجوش بود. به نظر می‌آمد مهمانان مهمی خواهند داشت. نظافت پادگان، بخصوص دور و بر محل برگزاری جشن مورد توجه بود.

سربازها از صبح تا غروب آشغال‌های ریخته شده را جمع می‌کردند. رفته رفته چهره‌ پادگان عوض می‌شد.
رئیس ستاد موشکی به نیروهای ایرانی گفت: بنا داریم براتون جشن فارغ التحصیلی بگیریم. از طرفی جشن شانزده تشرین هم پیش رومونه، گفتیم این دو تا جشن رو یک جا برگزار کنیم. برا همین از شما دعوت می‌کنم تو این جشن باشکوه شرکت کنین.
صبح زود طبق روال هر روز، بچه‌ها قبل از اذان صبح بیدار شدند و بعد از انجام مستحبات و نماز صبح به ورزش صبحگاهی رفتند. درخت‌های جلوی ساختمان محل استراحت بچه‌ها در وزش باد سحرگاهی بازی می‌کردند.
سید مهدی در میدان صبحگاه سرش را به آسمان بلند کرد. نفسش را رها کرد. قرص و محکم گفت: بدو … رو. صدای قدم‌های محکم و جاندار گروه در سکوت سرد پادگان و در حلقه‌ کوه‌های سر به فلک سائیده شنیده می‌شد. ضرباهنگ قدم‌هایی که برف‌های آب‌دار را زیر پوتین‌هایشان له می‌کردند و از تپه‌ها و شیارها بالا می‌رفتند.
بعد از بازگشت از ورزش، خزیدند داخل اتاق‌هایشان و خود را به گرمای مطبوع بخاری سپردند.
گرمای ساختمان در وزش باد سیاه آرام آرام جان می‌باخت. صبحانه را خوردند.

سرگرد توفیق مسئول آموزشگاه، ساعت ۹ با دو دستگاه خودرو جیپ به ساختمان افسران ایرانی آمد تا آنها را به محل مراسم ببرد. چند نفر از بچه‌ها رفته بودند حمام، تا بیایند آماده شوند ساعت ۹:۳۰ شد.
سرگرد توفیق حدود ۳۴ ساله نشان می‌داد و خیلی کم حرف می‌زد. پیشانی بلند، نگاه نافذ و اندام ورزیده‌اش او را از دیگر همکارانش متمایز نشان می‌داد. آدم تیزبینی بود.
افسران ایرانی آماده که شدند، همراه توفیق به طرف محل برگزاری جشن حرکت کردند.
در محل مراسم، جایگاه مخصوصی برای مسئولان مهمانان و فرماندهان درست کرده بودند.
یک ردیف مبل و چند ردیف صندلی برای استقرار مهمانان ویژه قرار داشت. دور تا دور زمین چمن هم نیروهای موشکی R17 و لونا مستقر شده‌ بودند. اکثر آنها پلاکاردهایی با موضوع تبریک روز ۱۶ تشرین به رهبرشان “حافظ اسد” و تعدادی نیز عکسش را به دست گرفته بودند. چند نفر از حاضران با بلندگوی دستی برای شعار دادن کنار نیروها ایستاده بودند.

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام فایل آن photo_2019-07-11_13-42-26.jpg است

جشن سالروز استقلال سوریه با حضور افسران موشکی سپاه

تریبون جایگاه از دور به چشم می‌آمد. نیروهای ایرانی همراه مسئول آموزشگاه به محل مراسم وارد شدند. در جایگاه مخصوص میهمانان نشستند. حسن مقدم در ردیف اول و مابقی بچه‌ها در ردیف دوم.
حضور نیروهای ایرانی در آن مراسم برای بسیاری از سوری‌ها تازگی داشت. به نظر می‌رسید از این موضوع بی‌اطلاع هستند. یکی از فرماندهان ارتش با دیدن نیروهای ایرانی، تازه متوجه شد که موضوع از چه قرار است و در حالی که آنها را با اشاره به اطرافیانش نشان می‌داد، گفت: خمینی؟
منظور این بود که نیروهای امام خمینی هستند؟
فرمانده موشکی متبسم سرش را تکان داد وگفت: ضباط الایرانیین.

علاوه بر نیروهای مستقر در پادگان کسان دیگری هم از ارتش‌ برای این جشن دعوت شده بودند. بیشتر از همه فرمانده توپخانه و موشکی سوریه “سرلشکر عبدالقادر” و معاون فرمانده تیپ موشکی، سرتیپ ترکی عزالدین خوشحال به نظر می‌رسیدند. عبدالقادر بیشتر به خاطر سن و سالی که داشت مورد احترام همه بود. اما ترکی جوان بود و احساساتی. در جلسات با حسن مقدم بحث می‌کرد. کمونیست مسلک به نظر می‌رسید و در مورد وجود خدا و مباحث عقیدتی حرف‌های نامربوطی می‌زد، گفت: هر چی داریم از روس‌هاست. اینها ابرقدرتند به ما موشک دادند و ما جلوی اسرائیل ایستادیم.
محل برگزاری جشن بسیار مجلل و تفریحی تزیین شده و ۶۰-۷۰ صندلی مهمانان پر شده بود. هفت تن از افسران روسی هم در میان بقیه نشسته بودند و با نگاهی پرسشگر به مهمانان ایرانی نگاه می‌کردند. با اینکه چیزی نمی‌گفتند ولی قیافه‌هایشان نشان می‌داد از درون منفجر می‌شوند و چشم دیدن ایرانی‌ها را ندارند. گروه ایرانی همگی با لباس فرم سپاه در جشن شرکت داشتند و این بیش از هر چیز بقیه را حساس می‌کرد.
مراسم با پخش سرود ملی سوریه آغاز شد همه به احترام برخاستند. فرمانده پادگان، هنگام اعلام برنامه‌های مراسم گفت: تعدادی از افسران ایرانی اینجا آموزش بکارگیری موشک رو می‌گذرونن امروز جشن فارغ التحصیلی اونها هم هست. اونها جوون هستن اما آموزش رو خیلی با انگیزه شروع کردن. افسرای ما به اونها موشک یاد می‌دادند…
مهمانان با تعجب نگاهشان می‌کردند. مرد جوانی با درجه سروانی از گروه موشکی سوریه و سرگردی پا به سن گذاشته با قیافه خشن و در هم گزارشی از کارهای انجام شده در مورد برگزاری جشن تشرین ارائه کردند.
در جریان جشن، مهمانانی که نمی‌توانستند خوشحالی خود را از حضور افسران ایرانی پنهان کنند، آمدند سراغشان آنها می‌دیدند بر روی لباس فرم اینها آیه‌ای از قرآن “واعدوا لهم مااستطعتم من قوه..” نوشته شده، اما خودشان عرب نیستند.
افسری پشت تریبون قرار گرفت تند و آتشین اشعاری را به این مضمون خواند:
«کوه‌ها از بین می‌روند. دریاها خشک می‌شوند و از بین می‌روند، زمین و آسمان نابود می‌شوند. فقط و فقط خدا برای جهان می‌ماند و حافظ اسد هم برای دمشق.
توپخانه و موشک قادر است دشمن را در هر زمان و مکانی نابود سازد.
حافظ اسد طراح و فرمانده اصلاحات داخل کشور و فرمانده ملی بزرگ در خارج است.
شیرمردها از همه جای سوریه، درود و سلام خود را نثار حافظ اسد فداکار می‌کنند.
گردان ۵۱۶ موشکی با حافظ اسد، فرمانده کل بیعت کرده و از تمام دستورات حکیمانه او تبعیت می‌نماید.»
فرماندهانی که در ردیف جلویی نشسته بودند با شنیدن این شعارها سرشان را به نشانه تائید تکان می‌دادند. هر کس سعی می‌کرد به فراخور حال مجلس؛ ارادتش را به رهبرشان بیان کند و از دیگران عقب نماند.
مراسم هنوز ادامه داشت اما بسیار نامنظم، فرمانده تیپ موشکی ۱۵۵ برای سخنرانی پشت تریبون رفت. یک ساعت تمام صحبت کرد. سرلشکر عبدالقادر در سخنانش، از ایران به عنوان کشور دوست (سوریه) یاد و از خیانت حکام عرب از قبیل یاسر عرفات، حسنی مبارک، شاه حسین اردنی و کشورهای آمریکا و اسرائیل به شدت انتقاد کرد که به آرمان‌های عربی، فلسطینی و مسلمان خیانت می‌کنند.
در ادامه، صحبت‌هایش از جنگ ایران و عراق و تحریک صدام به وسیله آمریکا در شروع جنگ سخن به میان آورد: «ما باید از انقلاب اسلامی ایران حمایت کنیم. چون مواضع اونها مثل مواضع ما ضد امپریالیسم امریکا و اسرائیله.»
همچنین بر دوستی بین شوروی و سوریه تاکید کرد و خواستار تداوم آن شد.

در میان صحبت‌های فرمانده تیپ، سربازان طبق رسمی که داشتند سخن او را قطع کرده و شعار دادند. صدایشان در بلندگوهای دستی پیچیده، در حمایت از رئیس‌جمهورشان و… فرمانده دوباره به صحبت‌هایش ادامه می‌داد.
در حین سخنرانی، زنبوری وزوزکنان و چرخ زنان در جایگاه مهمانان ظاهر شد. نگاه‌ها همه به سمت زنبور برگشت. از روی سر خیلی‌ها گذشت و سرانجام از بخت و اقبال خوش، روی دوش سرلشکر عبدالقادر نشست. سرتیپی که کنار او ایستاده بود در یک چشم به هم زدن دخل زنبور را درآورد. سید مجید فی‌البداهه گفت: قتیل النحلوا
نام این سرتیپ تا آخر دوره «قتیل النحلوا» ماند.
با یادآوری این حرف‌ها همه می‌خندیدند و گذر عمر را در دیار غربت فراموش می‌کردند. با این حال چهره‌ اجتماعی‌شان را در پادگان حفظ می‌کردند.

بعد از سرلشکر عبدالقادر، سرتیپ ترکی عزالدین سخنرانی کرد. ترکی قدرت موشکی سوریه را به رخ حاضران کشید و از مواضع ضد اسرائیلی سرلشکر عبدالقادر تقدیر و تشکر کرد.
دو گروهان در میان نیروهای سوری با یونیفرم یکدست سبز زیتونی و کلاه‌های قرمز، خیلی مرتب و منظم ایستاده بودند، یکی در سمت چپ و دیگری در سمت راست میدان. از دور نگاه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کردند.
در میان سخنرانی ترکی، تعدادی افسر از میان نیروهای این گروهان‌ها با بلندگوی دستی در حمایت از حافظ اسد دوباره شعار دادند: «یعیش القاعد، الحافظ الاسد»
اما بقیه که جلوی جایگاه بودند توجهی به این شعارها نمی‌کردند.
سرهنگ علی احمد دست‌هایش را در هوا تکان داد. یکی دو بار به هیجان آمد و شعار داد. باز هم کسی توجهی نکرد. غبغب بزرگ مجری تکان خورد و با لحنی عصبی و تهدید آمیز گفت: اگر نظم را رعایت نکنید تنبیه می‌شوید.
باز هم ثمری نبخشید و بعد از چند دقیقه وضع به حال سابق برگشت. سرتیپ ترکی عزالدین با مشاهده کم توجهی ردیف جلوی جایگاه، به فرمانده آنها اعلام کرد که به نیروهایش تذکر دهند تا شعار بدهند و در ادامه گفت: امروز نیروهات بی‌بخار شدن…
آنهایی که حرف ترکی را شنیدند، خندیدند.
بعد از سخنرانی‌ها چند نفر از نیروهای جوان ارتش سوریه حرکات آکروباتیک به نمایش گذاشتند که تحسین حاضران را برانگیخت.
هنگام اجرای نمایش آکروباتیک، افسری در یک سینی برای سرلشکر عبدالقادر قهوه آورد و کنارش سیخ ایستاد. افسر، پیش چشم همه ابتدا خودش جرعه‌ای از قهوه را نوشید و بعد به سرلشکر تعارف کرد. این کارها برای بچه‌های ایرانی تعجب آور بود و تازگی داشت. آنها در کشورشان هیچ تفاوتی با فرمانده‌شان نداشتند. از همان غذایی می‌خوردند که فرمانده‌شان می‌خورد. از همان لباسی می‌پوشیدند که فرمانده‌شان می‌پوشیدند. اما اینجا وضعیت فرق می‌کرد. یکی گفت دریغ از این همه بی‌اعتمادی.
ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه اعلام شد. در این قسمت از برنامه، مسابقه والیبال بین دو تیم از واحدهای ۱۵۵ و ۱۵۶ انجام می‌گیرد. داور مسابقه افسری از تیپ ۱۵۷ بود.
تیم ۱۵۵ لباس ورزشی نارنجی پوشیده بود و تیم ۱۵۶ لباس قرمز، با اینکه تعدادی میل تماشای مسابقه را نداشتند اما ترجیح دادند تا پایان بازی مسابقه را پیگیری کنند. در نظر آنها تماشای این مسابقه نه چندان دلچسب بهتر از گوش دادن به سخنرانی‌های طولانی و تکراری بود. هر دو تیم بازی ضعیفی از خود ارائه کردند با این حال سربازان با شوق زیادی تیم‌ها را تشویق می‌کردند.
رضا که در جایگاه مهمانان نشسته بود از صندلی خود بلند شد و با دوربین خود چند تا عکس گرفت. اون هر جا می‌رفت دوربینش را با خودش می‌برد. در پایان بازی، تیم تیپ ۱۵۶ لونا برنده مسابقه شد. سرلشکر عبدالقادر و سرتیپ ترکی کاپ و چند جلد کتاب به تیم برنده اهدا کردند.
سوری‌ها هر چه تلاش کردند این گردهمایی را به جشن تبدیل کنند، نشد. نزدیکی‌های ظهر که هوا تا حدودی گرم شده بود جز تعدادی سرباز، کسی در محل برگزاری جشن حضور نداشت.
ظهر سوری‌ها به ایرانی‌ها گفتند: تشریف بیارین سالن غذاخوری، برای شما هم سفارش دادیم.
سر میز پذیرایی، انواع میوه و تنقلات چیده شده بود. بگو و بخند همه بلند بود. چند دقیقه بعد وقتی روی میزها مشروبات الکلی گذاشتند، با اشاره حسن آقا بچه‌ها بی‌معطلی از جایشان بلند شدند. یک جا بلند شدن شانزده نفر ایرانی، حواس بقیه مهمان‌ها را پرت کرد. آنها برگشتند سمت ایرانی‌ها با نگاه‌های مملو از سوال از همدیگر می‌پرسیدند یعنی چه اتفاقی رخ داده؟
سوری‌ها سریع دستپاچه آمدند و جلویشان را گرفتند که کجا می‌روید؟
حسن آقا گفت: از شما به خاطر این دعوت ممنونم ولی ما از مشروبات الکلی استفاده نمی‌کنیم چون حرامه اصلا رفتن به مجلس شرابخواری رو هم حروم می‌دونیم.
خداحافظی کرده از سالن بیرون رفتند به جز آسایشگاه، جای دیگری برای رفتن نداشتند.
حرکت ایرانی‌ها برای بقیه مهمانان بسیار شگفت‌انگیز بود. زیرا می‌دیدند یک جمع شانزده نفری به خاطر اعتقادات قلبی‌شان حاضر به هیچ حرکت خلاف راه و رسم مکتب‌شان نیستند و هیچ توجهی به زرق و برق محیط اطراف خود ندارند.
بیرون از سالن، عده‌ زیادی از مهمانان هجوم آوردند و افسران جوان ایرانی را دوره کردند. می‌پرسیدند شما کی هستین از کجا اومدین؟
حسن آقا گفت: ما بنده خداییم و مسلمان. اینجا آموزش می‌بینیم که از خودمون دفاع کنیم. این کارها رو هم قبول نداریم ربطی به پاسدار بودنمون هم نداره.
بچه‌ها در حالی که سوری‌ها با نگاه‌های تحسن آمیز بدرقه‌شان می‌کردند، راه آسایشگاه را در پیش گرفتند.
بچه‌ها تا ساعتی از اتفاقات سالن غذاخواری شوکه بودند. بعضی‌ها نمازشان را خواندند و بعضی هم هنوز چشم به راه ناهار داشتند. از صبح تشنه و گرسنه نشسته بودند جلوی باد و گرد و غبار.

ساعت از دو بعداز ظهر گذشته بود که جیپ پادگان جلو آسایشگاه ترمز کرد. سرباز سوری با یک مجمع بزرگ چلوبره وارد ساختمان شد و گفت: این مال شماست.
غذا زیاد بود. تا آن روز سوری‌ها را تا این حد دست و دل باز ندیده بودند. بر روی بره سرخ شده، مرغ بریانی قرار داشت که با خلال بادام و پسته تزئین شده بود. با دیدن غذا دهن همه‌شان آب افتاد. اشتهایشان برای خوردن چند برابر شد هر یک چیزی می‌گفت.

  • این همه را برای ما فرستادن؟ ببین چقدر برای خودشون نگه داشتن.
  • به این می‌گن جشن فارغ التحصیلی.
    دور تا دور چلوبره نشستند و فقط منتظر یک اشاره بودند. یکی باید پیشقدم می‌شد. حرفی می‌گفت یا حرکتی انجام می‌داد تا بقیه هم بهانه‌ای برای خوردن پیدا می‌کردند. به ناگاه مهدی پیرانیان با صدای بلند گفت: بچه‌ها چقدی کیف داره.
    گرم خوردن شدند. فارغ از غم وغصه عالم. همه چیز را به یک باره فراموش کردند. جیپ پادگان که غذا را آورده بود، دوباره برگشت. جلوی آسایشگاه ایستاد. یکهو سربازی تند آمد تو دست‌هایش می‌لرزید. ترس از سر و رویش می‌بارید. با صورت برافروخته و نفس زنان به حال گریه گفت: رائد توفیق گفت که انگار غذا رو اشتباهی آوردیم اینجا باید می‌بردیم آشپزخونه از اونجا بین همه توزیع می‌شد. اگه نبرم پدرم رو در میارن.
    انگار آب سردی ریختند روی سرشان. خشک شان زد. فک‌ها از حرکت ایستاد. یک جورهایی ظاهر غذا را جمع و جور کردند فرستادند آشپزخانه اما از هیبت اولیه چلوبره خبری نبود.
    بچه‌ها با وضع پیش آمده از بابت خوردن غذا ناراحت شدند. ناصر گفت: توی غذا خوردن یک کم عجله کردیم. با این کارمون ممکنه به حیثیت پاسداریمون ضربه زده باشیم. از خدا می‌خوام ما رو هدایت کنه. به ما بینش و توان عطا کنه تا بتونیم رسالت ملت شهیدپرورمون رو به سرمنزل مقصود برسونیم.
    بچه‌ها تقصیری نداشتند. از طرفی هم نمی‌شد آب رفته را به جوی بازگرداند. همه اینها یک اتفاق بود. جمشید گفت: خب ما که نمی‌دونستیم. نیت بدی هم نداشتیم. اونها آوردن ما هم خوردیم وقتی هم گفتند مال شما نیست نخوردیم. این کجاش ایراد داره؟
    ساعت ۳ بعد از ظهر رائد توفیق پیغام فرستاد که بروند ناهارخوری، کسی اشتها نداشت. سیر خورده بودند اما برای اینکه دعوت سوری‌ها بی‌پاسخ نماند، سلانه سلانه رفتند.
    کسی میلی به غذا نداشت. بشقاب هر کدامشان یک تکه گوشت با کمی پلو بود. ناهارشان را خورده و چای سفارش دادند. سوری‌ها گفتند باید پول چای را خودتان بدهید چای جزء برنامه نیست.
    مهمان‌ها رفتند. بچه‌ها هم به آسایشگاه‌شان برگشتند. آنها به استراحت نیاز داشتند سرشان روی بالش آمده نیامده، خوابشان برد.

افسران موشکی سپاه چگونه از مرز سوریه وارد لبنان شدند

روز بازگشت رزمندگان اسلام برای سوری‌ها روز بسیار سختی بود. برایشان سخت می‌آمد از نیروهای جوان و شاداب و پر انگیزه جدا شوند.

افسر اطلاعات پادگان گفت: جزوه‌ها، یادداشت‌ها و عکس‌هایی رو که گرفتین باید به ما تحویل بدید.

بدجوری‌ حال بچه‌ها گرفته شد. تا نیمه‌های شب این جزوه‌ها را پاکنویس کرده بودند که هم شکیل باشد و هم بتوانند در ایران از آنها استفاده کنند. حاصل سه ماه آموزش، همین نوشته‌هایشان بود که می‌خواستند از چنگ‌شان در بیاورند.

چند نفر از بچه‌ها مثل علی اکبر، جمشید، فریدون و سید مهدی معتقد بودند که نباید جزوه‌ها را تحویل بدهیم. باهمدیگر حرف می‌زدند اما چاره‌ای نبود. اسمش را هر چه می‌خواستند بگذارند، خامی، ترس، کم تجربگی و… عاقبت هر چه جزوه، فیلم و عکس داشتند تحویل دادند فقط یک سری چرک نویس دست‌شان ماند.

برادر مقدم زیر بارش برف به سمت ساختمان ستاد رفت. با فرمانده پادگان درباره جزوه‌ها صحبت کرد و نگرانی بچه‌ها را به اطلاع آنان رساند. سوری‌ها وقتی ناراحتی ایرانی‌ها را دیدند گفتند اینکار بیشتر حالت تشریفاتی دارد. البته جزو وظایف ماست. مقدم حسن شما نگران نباشین از طریق سفارت ایران در دمشق براتون می‌فرستیم.

اما هیچ کس امیدی نداشت که جزوه‌ها به دست‌شان برسد.

روزهای آخر دوره، بچه‌ها برای برگشتن به ایران دلتنگی می‌کردند. درد غربت و دوری از جبهه‌ صبرشان را لبریز کرده بود. وقتی پایشان به جبهه رسیده بود فکر نمی‌کردند روزی سر از سوریه و آموزش موشک در بیاورند. گاهی به قدری برای جبهه و بچه‌های همرزم‌شان دلتنگ می‌شدند که سید مهدی به شوخی می‌گفت: فکر می‌کنن اگه دوروز جبهه نباشن، فاتحه جبهه و جنگ خونده می‌شه ول کنین این حرف‌ها رو.

برای دیدن خانواده‌هایشان هم بی‌تاب شده بود. پیرانیان با اینکه یک بار در اوایل دوره آموزش به ایران آمده بود، باز هم برای برگشتن، لحظه‌شماری می‌کرد.

روز آخر همه کلاس‌ها تا ظهر تمام می‌شد. ساعت دو بعد از ظهر ماشین آمد بچه‌ها را ببرد ناهار خوری. ناصر هنوز توی کلاس، قسمت‌های مختلف موشک را روی کاغذ می‌کشید. در مانور سوری‌ها دیده بود که یکسری شلنگ به موشک وصل شده ولی نمی‌دانست کارشان چیست؟

استوار عواد که در دروس عملی کمک‌شان می‌کرد، در کلاس حضور داشت. معمولا حرف نمی‌زد. اگر هم حرف می‌زد خیلی کم. ناصر پرسید: راستی عواد این شلنگ‌ها رو برای چی به موشک وصل می‌کنند، کارشون چیه؟

عواد گفت: به اون تست موتور می‌گن به شما یاد ندادن.

– چرا؟

– چون تو برنامه‌ آموزشی شما نبود.

– حالا می‌تونی به سید مهدی و من یاد بدی؟

– بله مشکلی نداره.

ماشین پشت سر هم بوق می‌زد که بروند ناهار خوری. ناصر آمد و گفت: ما نمی‌آییم کار داریم. شما برین اگه تیکه نونی چیزی گیرتون اومد برای ما هم بیارین، نشد هم مهم نیست.

به عواد گفتند: شروع کن.

عواد میانسال بود و آدم متین و راز نگهداری نشان می‌داد. دستی به موهای سرش کشید و گچ برداشت و روی تخته سیاه شکل موشک را کشید. بعد هم شلنگ را توضیح داد که از کجا به کجا وصل می‌شوند و کارشان چیست.

ناصر و سید مهدی هم روی کاغذ همان ها را برای خودشان رسم کردند.

شلنگ های فشار قوی و ضعیف را با رنگی متفاوت کشیدند و اندازه هر کدام را نوشتند.

هر چه از دهان عواد بیرون آمد، یادداشت کردند. سید مهدی به ناصر گفت: تو حواست به گفته‌های عواد باشه. من یادداشت می‌کنم.

کلاس تست موتور دو ساعتی طول کشید. از بس توی بحر موشک رفته بودند،‌ گذشت زمان را حس نکردند.

کلاس که تمام شد ناصر دست در جیبش کرد. یک سکه پنج تومانی داشت. رویش نقشه ایران حک بود. آن را به عواد هدیه کرد. او هم از دیدن نقشه ایران بر روی سکه خوشحال شد. تشکری کرد و رفت.

دوره آموزش اسکاد بی، سی ام آذر ماه ۱۳۶۳ تمام شد و از بچه‌ها امتحان گرفتند. از لحاظ نمره سید مجید اول شد و ناصر دوم، حسن آقا به سید مجید گفت: با اینکه در طول دوره شلوغ بودی اما نمره اول رو گرفتی، به این خاطر این ساعت مچی رو به تو هدیه می‌کنم. بعد اضافه کرد: البته هیچ کی ضعیف نبوده از همه تون راضی‌ام.

بعد از اتمام دوره آموزش، فرمانده سوری گفت: به خاطر اینکه بچه‌های ایرانی آموزش موشک اسکاد رو با موفقیت سپری کردن، اگه بخواین می‌تونیم برا تعداد محدودی، سیستم موشک فراگ ۷ رو هم که آموزش بدیم.

امکان آموزش برای همه وجود نداشت. پس از مشورت و همفکری، شش نفر از بچه‌ها برای آموزش فراگ ۷ به محل تیپ موشکی لونا رفتند. جمشید، مجید، مهدی، سید مجید، رضا، اکبر و امیر. اینها باید یک هفته دور از بقیه بچه‌ها آموزش می‌دیدند.

آموزش عملی افسران موشکی سپاه در سوریه

مهدی و امیر فرماندهی سکوی فراگ، رضا توجیه و روانه سازی، سید مجید موشک و الحاق کلاهک جنگی و جرثقیل، مجید موشک، الحاق کلاهک جنگی و برق موشک و جمشید هم رانندگی سکوی فراگ را گذراندند.

طاقت پیرانیان طاق شده بود. فقط خجالت باعث شده بود نتواند بگوید. عاقبت تصمیم گرفت به حسن آقا بگوید. مرگ یکبار شیون هم یکبار. به حسن آقا گفت: راستش من دلم برای اهل خونه تنگ شده اینجا هم که کاری ندارم اجازه بده من چند روزی زودتر برگردم.

حسن آقا وضعیت او را درک می‌کرد وبه همین خاطر هماهنگ شد که او یک هفته زودتر از بقیه به ایران برگردد.

بعد از اتمام آموزش سیستم موشکی فراگ ۷ حسن آقا همه بچه‌ها را جمع کرد و گفت: بحمدالله دوره ما تموم شد باید برگردیم ایران، اما چند روز فرصت لازمه که برگشتن‌مون رو هماهنگ کنیم. من یک مقدار از رفتنمون دل نگرونم ببینم چی میشه. یک خبر خوب هم دارم که بیشتر به این خاطر گفتم یه جا جمع بشیم. برادر محسن رضایی برامون یک مقدار پول فرستاده که حالا اون پول پیش منه. می‌تونیم با اون پول کلی وسایل بخریم و با دست پر به ایران برگردیم یا اینکه نه. هر کس هم نخواست می‌تونه پولش رو نگه داره این پول سهم شماست.

امیر گفت: به نظرم این مقدار پول زیاده. هر کدوم یک مقدار برا خودمون برداریم و بقیه را هدیه کنیم جبهه.

هیچ  کس حرفی نزد. سید مهدی گفت: پس سکوت نشانه رضاست. بعد سهم هر کدام را داد.

پاینده به شوخی می‌گفت: هر چی طلا بخرین برا کشورتون سرمایه ست. چند نفر از بچه‌ها عطر هم خریدند. اما پاینده توصیه کرد عطر را از لبنان بخرند.

روز بازگشت رزمندگان اسلام برای سوری‌ها روز بسیار سختی بود. برایشان سخت می‌آمد از نیروهای جوان و شاداب و پر انگیزه جدا شوند. رزمندگان ایرانی در سایه آموزه‌های دینی در این مدت رفتار شایسته‌ای از خود نشان داده بودند. در طول آموزش، سوری‌ها چیزهای زیادی از ایرانی‌ها یاد گرفته بودند. سحرخیزی، عبادت، ایثار، پشت کار و اعتماد به نفس و …

با اینکه افسران جوان درست و حسابی عربی بلد نبودند با این حال ارتباط خوبی با سوری‌ها داشتند. آخرهای دوره، زبان تخصصی موشک را هم خوب یاد گرفته بودند.

حالا نیروهای موشکی سوریه از دل و جان شیفته ایرانی‌ها شده بودند ولی دیگر چاره‌ای نبود. زمان، زمان خداحافظی بود.

آنها به هر یک از افسران ایرانی یک عدد جاسوئیچی هدیه دادند که روی شان نوشته شده بود” لوای مئه خمس خمسین” (تیپ ۱۵۵ موشکی).

اما ایرانی‌ها با پول جیب خرجی‌شان هدیه‌های خوبی برای سوری‌ها خریدند. برای فرماندهان موشکی دوربین‌ عکاسی آلفا خریدند. برای بقیه هم ساعت مچی. هدیه ایرانی‌ها را که دیدند، شگفت زده شدند و به سخاوت‌شان احسنت گفتند.

وقت رفتن بود. سرگرد توفیق کنار ماشین منتظر ایستاده بود تا افسران جوان را بدرقه کند.

سید مهدی گفت: همه چی باید مثل روز اول نوی نو باشه. یک نظامی وقتی جایی رو ترک می‌کنه باید هیچ اثری از خودش به جا نذاره. هر چی آشغال هست باید سوزونده بشه.

بچه‌ها از این حرف سید مهدی شاکی شدند که تو را خدا ول کن، خودشان تمیز می‌کنند.

– همین که گفتم. آسایشگاه و محوطه باید تر و تمیز بشه.

ترو تمیز کردن محوطه شروع شد. همگی دست به کار شدند. حتی یک چوب کبریت هم روی زمین نماند. سرگرد توفیق یک ساعت بیرون منتظر ایستاد. اما سید مهدی هیچ توجهی به او نداشت. نظافت ساختمان که رضایت خاطرش را فراهم کرد به بچه‌ها گفت: حالا می‌تونیم بریم.

محل اقامت‌شان را طوری تمیز و مرتب کرده بودند که گویا در اینجا هیچ کس زندگی نکرده است. از پادگان تیپ ۱۵۵ به سفارت ایران در دمشق رفتند.

روزی که می‌رفتند، هوا سرد بود. دانه‌های پراکنده برف روی هوا می‌چرخیدند و روی زمین می‌نشستند. چند روز فرصت گشت و گذار و تفریح داشتند. تصمیم داشتند به لبنان بروند. پیش از حرکت، به زیارت حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه(س) رفتند. از آنجا با یک ماشین هایس کرمی رنگ که سفارت در اختیارشان گذاشته بود، راهی لبنان شدند.

نیروهای مرزی لبنان وقتی عکس امام خمینی را بر شیشه‌ اتومبیل دیدند، احترام گذاشته، بی هیچ سوال و جوابی اجازه عبور دادند. ولی موقع عبور از شهرهای مسیحی نشین، افراد مسلحی را می‌دیدند که آستین‌ها را بالا زده و سلاح‌شان را به طرف خودروی هایس گرفته‌اند تا برسند به مرز. دلشان هزار راه رفت. هیچ کدام مسلح نبودند فقط چند تا کلت کمری محض احتیاط در داشبورد ماشین داشتند به خواست خدا از همه اینها سالم عبور کردند.

بیروت پایتخت لبنان شهری زیبا بود. مکان‌های دیدنی و تفریحی و جاذبه‌های تاریخی و گردشگری زیادی برای مهمانانش داشت اما برای نیروهای خارجی اصلا شهر امنی به حساب نمی‌آمد بخصوص برای پاسداران. بنابراین به بعلبک رفتند. بقایای کاخ نرون یکی از جاهای دیدنی لبنان بود که هر مسافری را به سوی خود می‌کشید.

نرون از جمله ستمگرانی است که در تاریخ به خاطر جنایت‌هایش به بدی و ظلم و ستم از او یاد می‌شود. از آن شوکت و عظمت ظاهری کاخ نرون جز ویرانه‌‌ای نمانده بود. دیدن این بقایا هر آدمی را به عبرت گرفتن از زندگی گذشتگان فرا می‌خواند.

بعد از آن به زیارت قبری در بعلبک رفتند که می‌گفتند یکی از دختران امام حسین (ع) در آنجا دفن شده است.

صدای سید مهدی همراه با قطرات باران در وزش نسیم پیچید: «اگه عراق لوله توپ‌هایش را به سمت اسرائیل برگردونه بقیه هم کمکش می‌کنن. مثل حالا که توی جنگ با ایران کمکش می‌کنن؟ هیچ وقت به بردگی نمی‌افتن. تا این طورین همیشه برده می‌مونن.»

امیر گفت: «حساب مردم رو باید از حساب دولتمرداش جدا کرد.»

بعد از چند ساعتی که توی راه بودند با یک بستنی و نوشابه خستگی را از تن به در کردند.

وقتی وارد بازار عطر فروشان شدند، طعم دنیا برایشان عوض شد. پاینده به عطر یاس اشاره کرد و به فروشنده گفت: عطر حضرت زهرا (س)

فروشنده متعجب پرسید: هذا عطر الزهرا؟

پاینده هر چه پول داشت عطر خرید. بقیه بچه‌ها هم به فراخور پول و حالشان عطر خریدند.

دوستان به شوخی می‌گفتند: پاینده تو این جور کارها واردتری، نکنه از اینجا می‌خری تا ببری ایران بفروشی؟

– نه بابا، این حرف چیه، برا خونواده می‌خرم. خب چشم انتظارن.

روزهایی که در لبنان بودند از دیگر جاهای شهر بعلبک، مثل “نبی شیث” مقر نیروهای سپاه و چند مسجد تاریخی دیدن کردند و راه دمشق را در پیش گرفتند.

افسران موشکی سپاه با چه پروازی از سوریه برگشتند

حرف و حدیث‌هایی به گوش‌شان می‌رسید که احتمال دارد منافقین از موضوع خبردار شده، بخواهند تحرکاتی انجام دهند و صدمه‌ای به نیروهای موشکی بزنند.

سه‌شنبه ۱۱ دی ماه ۶۳ روز بازگشت افسران ایرانی به کشور بود. شور و شوق بازگشت به وطن در چهره همه‌شان موج می‌زد. بعد از دو سه ساعت تاخیر، هواپیمای مسافربری ایرباس ایرانی برای آوردن گروهی از زائران بسیجی در فرودگاه دمشق نیست. با هماهنگی سپاه قرار بود نیروهای موشکی هم با این هواپیما برگردند. این پرواز برای بازگشت‌شان مطمئن‌تر بود.

حرف و حدیث‌هایی به گوش‌شان می‌رسید که احتمال دارد منافقین از موضوع خبردار شده، بخواهند تحرکاتی انجام دهند و صدمه‌ای به نیروهای موشکی بزنند.

کسی از سوری‌ها برای بدرقه نیامد. شب دیروقت بود که هواپیما از فرودگاه دمشق بلند شد و ساعت ۳ بامداد در فرودگاه مهرآباد تهران به زمین نشست. مورد خاصی پیش نیامد اما هواپیما در باند مسافران معمولی، در ملاء‌عام نرفت. بلکه در پایگاه از حرکت ایستاد.

در باند فرودگاه برای پیاده شدن، پله مناسب نیاوردند. پله آهنی متعلق به هواپیمای نظامی چارتر گذاشتند که یک و نیم متر از هواپیما فاصله داشت. باید از داخل هواپیما می‌پریدند روی اولین پله، بعد از پلکان می‌آمدند پایین.

در هواپیما که باز شد، هوای سرد تهران را با تمام وجود حس کردند. هوا خیلی سرد بود و سوز شدیدی داشت. بچه‌ها هوای ایران را با تنفس‌های عمیق به داخل ریه‌ها فرستادند. خوشحال از اینکه به ایران بازگشته‌اند.

هیچ کس به استقبالشان نیامده بود. حتی ماشین هم نفرستاده بودند. روی آسفالت باند فرودگاه منتظر ماندند. همه‌شان کلی چمدان، کیف و وسایل داشتند. تا وقت اذان صبح همان جا از سرما به خود لرزیدند. تا نمازخانه، فاصله زیاد بود و نمی‌شد با این همه وسایل پیاده رفت. وضو گرفتند که نماز بخوانند. موقع وضو گرفتن، آب شیر یخ زد. نمازشان را در حالی که دندان‌هایشان به هم می‌خورد خواندند.

ناصر در آن وضعیت در گوشی به سید مهدی گفت: وقت صبحگاهه، صبحگاه برگزار نمی‌کنیم؟

جمعی از افسران موشکی سپاه در سوریه

سید مهدی انگار خواب بود. بیدار شد. طوری که همه بشنوند‌،‌ گفت: چرا برگزار نکنیم اتفاقا خیلی هم خوبه.

تا خواستند حرکت کنند، سید مهدی گفت: کجا،‌ وقت صبحگاهه. همین جا روی باند فرودگاه مراسم صبحگاه رو اجرا می‌کنیم. بعد هم فی امان الله.

از عصبانیت کارد می‌زدی خون کسی در نمی‌آمد.

– چه صبحگاهی سید! تو رو خدا دست بردار.

– شوخیت گرفته توی این اوضاع احوال؟

– سید مهدی فکر می‌کنه هنوز سوریه هستیم

– هر کی ببینه،‌می‌خنده..

هر یک از بچه‌ها یک چیزی می‌گفت اما مگر سید مهدی کوتاه می‌آمد؟ گفت: هنوز کار من تموم نشده. همین که گفتم. صبحگاه اجرا می‌کنیم بعد به سلامت. تا این لباس نظامی تن من و شماست، تو ماموریتیم،‌کارمون هم باید نظامی باشه.

دیگه کسی چیزی نگفت، حتی حسن آقا.

با اینکه حسن مقدم مسئولیت گروه را بر عهده داشت و همه نیروها از او حرف شنوی داشتند، اما هیچ وقت در تصمیم‌های سید مهدی دخالت نمی‌کرد و خودش هم مثل بقیه اطاعت می‌کرد. اگر او هم ساز مخالف می‌زد، دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شد. سید مهدی همه را به خط کرد. فراتی یکی دو آیه از قرآن را از حفظ خواند و مراسم تمام شد.

سالن فرودگاه خلوت شده و از مسافران هیچ کس نمانده بود. همه مسافران رفته بودند. چشم‌های پرسشگر بچه‌ها دور و برشان می‌چرخید اما دریغ از یک آشنا. نزدیک سه ماه در خارج از کشور، به یک ماموریت مهم آموزشی رفته بودند و چشم امید خیلی‌ها به این سیزده نفر دوخته شده بود.

حسن آقا خودش را به آب و آتش زد و آخر سر یک مینی‌بوس آمد که بچه‌ها را تا یک جایی برساند.

سوار شدند و مینی بوس حرکت کرد. مینی بوس نزدیک پارک دانشجو ایستاد. راننده گفت: من بیشتر از این دیگه نمی‌تونم ببرم. از این به بعدش رو خودتون برین.

وقتی بچه‌ها خواستند از مینی بوس پیاده شوند، سید مهدی بلند گفت: موقع رفتن، تو پادگان سوار شدم، اونجا هم پیاده می‌شم. یعنی چی؟

حسن آقا بچه‌ها را دلداری داد و از مینی بوس پیاده شدند. او گفت: ما هر کاری کردیم یا هر کاری بکنیم برای رضایت خداست. نباید از دیگران توقع داشته باشیم. خب کوتاهی کردن. اما این نباید ما رو نسبت به گذشته‌مون پشیمون کنه. مطمئن باشین پی هر سختی، گشایشی هست.

تا دیداری دوباره، هر کدام راه خانه‌شان را در پیش گرفتند.

قبل از خداحافظی فرمانده‌شان گفت: یک هفته استراحت کنین، هفته بعد همدیگه رو تو دفتر توپخانه می‌بینیم.

سید مهدی از فرودگاه مهرآباد یکراست رفت خانه. مادرش بعد از سه ماه دوری از دیدن فرزندش خوشحال شد. همدیگر را در آغوش کشیدند. مادرش پرسید: سید مهدی تو این مدت کجا بودی مادر. نه تلفنی نه نامه‌ای،‌ فکر نکردی دلواپست می‌شیم؟

سید مهدی در حالی که سعی می‌کرد خودش را بی‌تفاوت نشان دهد، گفت: خب عزیز دلم. منطقه بودیم. سرم شلوغ بود فرصت نکردم. اولین بارم که نیست بی‌خبر می‌رم. تو هنوز پسرت رو نشناختی؟

مادرش صاف تو چشمان سید مهدی ایستاد و گفت: «آره جون خودت! تو گفتی و من باور کردم، رفته بودین سوریه.»

چشمان سید مهدی گرد شد. متعجب پرسید: «شما از کجا می‌دونین مادر؟ هنوز خیلی از سران مملکت از این موضوع بی‌خبرن.»

– بعد از رفتن شما، مادر مهدی پیرانیان براش آش پشت پا پخته بود. ما رو هم دعوت کرد. اونجا می‌گفت شما رفتین سوریه.

سید مهدی چیزی برای مخفی کردن نداشت. با خود فکر کرد یکی از معانی «گفتن نگید» همین است…

با این حرف مادرش غرق دریای خاطرات دیار غربت شد. از پنجره اتاقش به خورشید کم جان زمستانی که به نرمی بالا می‌آمد، خیره نگاه می‌کرد…

ورود اولین محموله موشکی سپاه به کشور

مقدم از اتفاقات موشکی و ورود اولین پارتی موشک به کشور خبر داشت اما هنوز دوستانش از این موضوع چیزی نمی‌دانستند.

طی هجده مطلب به بررسی تاریخچه شکل گیری بازوی توانمند موشکی سپاه پاسداران پرداخت که حدود سه ماه آموزش نیروهای سپاه در سوریه را در بر می‌گیرد.

در این مطلب، بخش نوزدهم (پایانی) از تاریخچه تشکیل یگان موشکی سپاه را می خوانید؛ یگانی که امروز به قدرتمندترین یگان موشکی منطقه تبدیل شده است.

هفتمین روز بازگشت بود. دلتنگی‌ها آرام آرام سر باز می‌کرد. هیچ کدام از برنامه کاری خود خبر نداشتند. سه ماه تمام از محل کارشان دور افتاده بودند. از اتفاقات جبهه‌های جنگ چیزی نمی‌دانستند. تا اینکه یک روز سرد زمستانی حسن مقدم از اتاق کارش در توپخانه‌ی سپاه با تک تک مسافران موشکی تماس گرفت. از حال و روزشان مطلع شد. او هم برای دوستانش دلتنگ شده بود. از سویی کارهای زیاد و مهمتری در پیش داشتند که بایستی خیلی زود دست به کار می‌شد، فرصت چندانی نداشت.

مقدم از اتفاقات موشکی و ورود اولین پارتی موشک به کشور خبر داشت اما هنوز دوستانش نمی‌دانستند. آنها در سایه آموزش‌هایی که در خارج از کشور گذرانده بودند امیدوار بودند تغییراتی در روند جنگ بخصوص جنگ شهرها به وجود بیاورند.

آنها برای تنبیه متجاوز با استفاده از سامانه جدید، سرنوشت جنگ را جور دیگری رقم می‌زدند. شاید هم به نقطه مطلوب نزدیک می‌کردند. این هم خواسته مسئولان و فرماندهان جنگ بود هم آرزوی قلبی خودشان.

حسن مقدم نیروهایش را فرا خواند.

دیدارها تازه شده بود. هر کس وارد اتاق می‌شد، دیگری را گرم در آغوش می‌کشید. انگار که سال‌هاست یکدیگر را ندیده‌اند یا همین دیروز بود که برای رفتن به سوریه در اینجا جمع شده بودند. مقدم با نیروهایش دوست بود. قاطی آنها می‌شد و پای درد دلشان می‌نشست اما موقع کار با هیچ کس سر شوخی نداشت. جدی و محکم می‌چسبید به کار و تا پایان ماموریت از پا نمی‌نشست. دوستانش مطمئن بودند که او مثل همیشه حرفی برای گفتن دارد.

این بار حرف‌هایش از جنس دیگری بود؛ از جنس سامانه موشکی. از آنچه در دیار غربت آموخته بودند و اینک باید به کار می‌بستند. حسن آقا گفت: «دوستان، ما از این به بعد دیگه نیروهای موشکی سپاه پاسداران حساب می‌شیم و از این بابت شکر گذار خداوند متعال هستیم. ماموریت سنگینی روی دوش ما گذاشته شده. وقتی ما اینجا نبودیم، دوستان کارهایی کردن حالا باید کمکشون کنیم و اگه خلا‌هایی وجود داره جبران کنیم. قرار نیست صبح بیاییم سر کار و شب برویم منزل. با این جور کار و تلاش نمی‌تونیم جواب خون شهدا و کسانی که همه‌ هستی‌شون رو در راه دین فدا کردن بدیم. مسئولیت ما سنگینه. پیش از این هم گفتیم چشم امید خیلی‌ها توی کشور به این جمع سیزده نفر دوخته شده. حالا همین قدر بدونید وقتی گزارش ماموریت‌مون رو به فرماندهان ارائه کردم دیدم خیلی امیدوارانه به موضوع نگاه می‌کنن.حالا برای شروع کارهامون مجبوریم بریم کرمانشاه. البته یکی دو نفر از دوستان مثل آقای ناصر بافقی اینجا می‌مونند و جزوات آموزشی و مرکز آموزش رو سر و سامان می‌دن. باید خیلی سریع مرکز آموزش موشکی راه اندازی بشه. نمی‌خوام همه گفتنی‌ها رو اینجا بگم. آماده رفتن بشید. باقی حرف‌ها رو تو راه براتون می‌گم.»

از فرودگاه مهرآباد با یک فروند هواپیمای «فرند شیپ» ارتشی به مقصد کرمانشاه پرواز کردند. داخل هواپیما کنار هم نشستند،‌ چهره‌های بشاش و خندان شان غم و غصه‌ها را از دل می‌زدود. بعد از چند ماه دوباره بوی جبهه به مشامشان خورده بود.

پیرانیان چند صلوات محکم و جاندار از جمع گرفت. پرواز دمشق در ذهن‌شان جان گرفته بود. یادآوری خاطرات آموزش، چه تلخ و چه شیرین،‌ دیگر برایشان شیرین می‌نمود.

حسن آقا برایشان توضیح داد که: «در غیاب ما آقای حاجی‌زاده و همکارانش تیپ موشکی حدید رو در پادگان شهید منتظری کرمانشاه تشکیل دادن و تلاش خودشون رو می‌کنن. برای شروع کارهای تخصصی هم چشم انتظار شما هستن. به لطف خدا موشک‌ها هم رسیده و ما هر کدوم تو تخصصی که گذروندیم کارمون رو شروع می‌کنیم. گروه موشکی حدید نوپاست و احتیاج به تقویت و کار بیشتر داره. من به همه شما دوستان وهمرزمانم ایمان دارم. باید صادقانه تلاش کنیم تا مجموعه‌مون رو به شرایط مطلوب برسونیم.»

گروه موشکی از کرمانشاه با گام‌های استوار و امیدوار رهسپار پادگان شهید منتظری در بیست کیلومتری کرمانشاه شدند.

جنگ آبستن حوادث تازه‌ای بود…

منبع:

کتاب پاییز ۶۳
نویسنده کتاب: رضا قلی‌زاده،

www.farsnews.com

www.mashreghnews.ir

defaeasemani.blogfa.com

www.iranamerica.com


ماجرای شلیک اولین موشک اسکاد بی ایران به سمت دشمن در زمان جنگ 🇮🇷ایران 🇮🇷و عراق 🇮🇶

جزئیات اولین عملیات موشکی ایران در سال های دفاع مقدس که حیرت جهانیان را بر انگیخت از زبان یکی از شاهدان عینی خواندنی خواهد بود. این شاهد امروز از اساتید برجسته دانشگاه شهید بهشتی است.

اول وقت، جلسه مدیران دانشگاه بهشتی بود.ساعت هفت صبح جلسه شروع شد. کارها مورد مشورت قرار گرفت. دستورهای لازم داده شد. طبق برنامه باید یک هفته در تهران می‏ماندم و بعد دو هفته به منطقه می‏رفتم، ولی منشی چند پیام از خلبان رستمی به من داد. می‏خواستم به منزل بروم. ناگهان شنیدم یک ماشین از نیروی هوایی اجازه ورود به دانشگاه را دارد و با من کار دارند. فهمیدم خلبان رستمی است. خبر داد: دشمن تصمیم دارد تمام شهرها را بمباران کند. حتی هواپیمای دشمن به شهر مشهد رسیده است. ما هم دیگر هواپیمای مناسب برای جنگنده‏های جدید دشمن نداریم. ضدهوایی‏ها هم برد مناسب را نداشتند. بچه‏های جبهه به هواپیمای دشمن می‏گفتند “ایران‏پیما” و به هواپیماهای خودی می‏گفتند “میهن‏تور” به این ترتیب تقریبا آسمان ایران بی‏دفاع بود.

از همه بدتر، پدیده جدید موشک باران تهران بود. مردم، خودجوش، شعار می‏دادند: “موشک جواب موشک”. این خواست فطری مردم بود. خلبان رستمی آمده بود که گروهی آماده کند که من هم جزو آن بودم تا به یک سایت موشکی برویم که برای نمونه از قبل از انقلاب چند موشک خودکشش، “اسکاد B” در آن بود. این موشک‏ها برای نمونه از طرف روس‏ها به ایران داده شده بود. و



شده بود. و برای اینکه آمریکا از بی‏خطر بودن آن برای اسرائیل باخبر شود، چند نمونه هم به ایران دادند، آن هم از طریق معاهده نظامی “سنتو” تا آمریکا تحریک نشود. روس‏ها و آمریکایی‏ها به کشورهای اقماری خود، متعادل اسلحه می‏فروختند و برای اینکه تعادل پیمان “ورشو” و “سنتو” به هم نخورد نمونه‏ای از سلاح‏های راهبردی را که به کشورهای اقماری می‏دادند به طرف مقابل هم می‏دادند که اربابان از وضع یکدیگر و نوکرانشان آگاه باشند.
حالا چند فروند موشک در یک سایت بود که علی‏القاعده قابل استفاده نبود خلبان رستمی آمده بود که امشب مرا با خود برد.

دو روز از خلبان رستمی فرصت خواستم که کارهای خود را در تهران رفع و رجوع کنم و خود را آماده کردم که به مأموریت نامعلومی بروم و آن اولین پرتاب موشک به طرف دشمن (عراق) بود.
یک نقشه از “سایت” یا محوطه نظامی مورد نظر به من دادند. دیگر چیزی از مأموریت خود نمی‏دانستم. آن روز غروب باید با یک گروه به طرف “سایت” موشکی حرکت می‏کردیم.
تنها توانستم از پدرم در کوچه خداحافظی کنم و زودتر از وقت مقرر، قبل از افطار به قرارگاه مورد نظر برسم.
تقریبا تمام افراد گروه آمدند. افطاری خوردیم و نماز خواندیم. یک معارفه کلی شد خلبان رستمی مسؤول گروه بود. خیلی منظم و مرتب همه سوار اتوبوس شدیم. بیست نفر بودیم،

و باید در اتوبوس توجیه می‏شدیم. تقریبا نیمه‏های شب به همان قرارگاه خودمان رسیدیم. یک ضرب به اتاق جنگ رفتیم. در اتاق جنگ ماکت منطقه جنگی قرار داشت و همه دور آن جمع شدیم تا بفهمیم چه کار باید کرد. منطقه مأموریت ما خطوط شمالی جبهه بود، ولی نمی‏دانم چرا به محور میانه آمدیم. شاید بعضی از مهندسان در محور بودند که باید با هم آشنا می‏شدیم.
نیمه شب به طرف “سایت” حرکت کردیم. گروه ما خیلی کوچک شده بود. گروه‏های دیگر مأموریت دیگر داشتند. اکثر گروه ما مهندسی محاسبات پرتاب، الکترونیک و مکانیک بودند. چهار نفر دیگر کارگر فنی بودند، ولی ده تا مهندس را در کار عملی در جیب خود جا می‏دادند. من هم نخودی بودم. چون رشته معماری به درد پرتاب نمی‏خورد. خلبان رستمی هم مسوول گروه بود. همه نیروی داوطلب بودیم. تنها لباس او درجه نظامی داشت. بقیه ما لباس ساده بسیجی داشتیم. یکی تنها لباس او درجه نظامی داشت. بقیه ما لباس ساده بسیجی داشتیم. یکی از کارگران فنی به نام حاج‏آقا آل‏علی خیلی شوخ و “آچار فرانسه” بود و در هیچ کار فنی، نمی‏ماند. لودر، جیپ، تانک، همه چیز تعمیر می‏کرد.

بعضی از چیزها را سر هم کرده بود و ماشین مین‏کوب ساخته بود و لندرور “شنی‏دار” درست کرده بود. خیلی چیزهای عجیب و غریب دیگر او در “مینی‏بوس” از طرح‏های خود صحبت می‏کرد. ماجرای ساخت بولدزر او که زیر آب کار می‏کرد جالب بود. یکی دیگر از بچه‏ها که او هم کارگر فنی بود از ساخت هدایت امواج رادیویی صحبت کرد. هواپیمای کوچک هدایت شونده، هدایت از دور جهت‏گرای توپخانه که دیده‏بان، مستقیم لوله توپ را در جهت مناسب با امواج رادیویی مستقر کند.

بین راه یک ایستگاه صلواتی بود. تصمیم داشتیم در آنجا استراحت کنیم و شام بخوریم که همین کار را کردیم.
بعد از اذان صبح، به طرف پایگاه راه افتادیم. هوا کم‏کم روشن می‏شد. منطقه جالبی بود. پر از گوسفند. چند چوپان جوان دنبال ماشین می‏دویدند. از پایگاه خبری نبود. فقط چند آغل غار مانند دیدم که احساس کردم باید با تکنیک جدید، حفاری شده باشد، ولی پر از بز و گوسفند بود. این منطقه در کنترل ارتش بود. از جبهه فاصله زیادی داشت. چون قبلاً ماکت منطقه را دیده بودم، تجسمی از وضع پایگاه داشتم.

احتمالاً پس از پیچ تندی باید به یک در بزرگی که در دهانه یک دره بود وارد می‏شدیم. تقریبا حدسم درست بود. مردم بومی اینجا، لر و شیعه بودند. از لحاظ جغرافیای انسانی، منطقه امنی بود. مردم خیلی همکاری می‏کردم. هیچ نفوذی و ستون پنجمی، این دور و برها نمی‏توانست نفوذ کند. مردم عشایر این منطقه خیلی هوشیار بودند. ناگهان یک در ورودی نظامی را که استتار بود، مشاهده کردیم. خلبان رستمی با لباس رسمی به دژبانی رفت، ناگهان در کشویی باز شد و ما با مینی‏بوس وارد شدیم. چند سرباز با تفنگ، پیش‏فنگ کردند. جوری سر و صدا راه انداختند که ما همه میخ شدیم. مینی‏بوس درب و داغون ما وارد یک محوطه عظیم طبیعی شده بود که کوه‏های اطراف آن، مانند محوطه قرارگاه توپخانه اصفهان بود. مکانی مثل یک توپخانه اصفهان بود. مکانی مثل یک کاسه که دور و اطراف آن را کوه فرا گرفته و شیارهای خوبی در هر قسمت از کوه‏ها به وجود آمده بود. داخل هر شیار تونلی زده بودند و تأسیساتی دایر بود. هیچ ساختمان مصنوع بشر، در محوطه دیده نمی‏شد، مگر ورودی تونل‏ها. جلوی یکی از تونل‏ها ایستادیم. یک ستوان جلو آمد. خیلی رسمی و با جدیت به خلبان رستمی سلام نظامی داد و با داد و بیداد گزارشی از وضع قرارگاه داد و خود را در خدمت اعلام کرد. ما هم با ساک‏های خود از مینی‏بوس پیاده شدیم.
از لحاظ مکان‏یابی انگار طبیعت، اینجا را طراحی کرده بود که یک کاسه تمام عیار باشد و خیلی از تأسیسات را در خود جا دهد. در اصفهان هم برای توپخانه از طریق پیمان “سنتو” چنین جایی پیدا شده بود.

شاید از طریق ماهواره پیدا کردن یک چنین جاهایی آسان‏تر باشد، ولی از روی عکس هوایی هم می‏توان چنین جواهرهایی را کشف کرد. چون دستور مستقیم از فرماندهی کل قوا بود ما را تحویل رفتند. معلوم بود هیچ آثاری از انقلاب و جنگ در اینجا وجود نداشت. همه افراد با وسواس این منطقه را تمیز نگه داشته بودند. همه سربازها و درجه‏داران منظم در جای خود منتظر دستور بودند. خلبان رستمی از ستوان خواست که به همه دستور آزاد بدهد. دستور داده شد.

فقط یک خرده، پاها باز شد. هیچ فرق چندانی از نظر ما نکرد. ما نمی‏دانستیم چه کار کنیم. جو نظامی ما را گرفته بود. ما هم سیخ مقابل پرچم ایران که جلوی دفتر کار قرار داشت، ایستاده بودیم، ولی در صف نبودیم. بالاخره وارد دفتر شدیم و روی صندلی نشستیم.
سریع به یک تونل عظیم رفتیم که در آن یک “لانچر” خودکشش بود. مثل یک تریلر چندین چرخ که روی آن یک موشک عظیم بود یا حداقل برای من که اولین بار یک هیولا می‏دیدم عظیم جلوه می‏کرد. همه وسایل پرتاب داخل تریلر قرار داشت. سکو پرتاب روی تریلر قابل بالا و پایین کردن و تمام وسایل و محوطه تمیز بود. جناب ستوان، یک دفترچه از تعمیرات به عمل آمده روی موشک را به خلبان رستمی داد. معلوم شد چندین کارشناس از کشورهای دوست عربی آمده و روی آن کار کرده‏اند، ولی نتوانسته‏اند کاری انجام دهند. اکثر کشورهای عربی از بلوک شرق محسوب می‏شدند و افراد متخصص آنان در شوروی آموزش دیده بودند

کشورهای عربی از بلوک شرق محسوب می‏شدند و افراد متخصص آنان در شوروی آموزش دیده بودند. حالا نوبت ما بود که وسایل مختلف را بازرسی و تعمیر کنیم. هرکس شروع کرد به “آزمایش” قسمت‏های مختلف هدایت و پرتاب موشک. کمترین خطایی باعث انفجار موشک در تونل می‏شد. همه با سکوت و دقت شروع به کار کردند. محور کار، بیشتر در زمینه ابزار الکترونیکی بود. بعد از چند ساعت کار، قسمت‏هایی از “لانچر” جدا شد و در کف تونل قرار گرفت. من هم با چند سرباز مشغول نقشه‏برداری از داخل تونل شدم تا نقشه کامل محوطه را تهیه کنم. همه کار می‏کردند، محوطه بر خلاف قبل شلوغ پلوغ شد. همه چیز “آزمایش” و وسایلی که باید از عقبه می‏آمد فهرست شد. داخل تونل اصلاً نفهمیدیم که شب شد. اذان مغرب، ما را هوشیار کرد. اکثر بچه‏ها دست از کار کشیدند. بعد از نماز ما هم افطاری خوردیم. در ماه رمضان هم شام می‏خوردیم، هم افطار و هم سحری. چون مسافر بودیم بقیه صبحانه و ناهار هم جای خود برقرار بود. بعضی اوقات عصرانه هم می‏خوردیم! پس از دو ساعت استراحت هم مشغول به کار شدند.
در همین وقت خلبان رستمی وارد تونل شد و مرا صدا کرد. گفت: بی‏سیم تو را می‏خواهد. باید به ماموریت دیگری می‏رفتم. رفتم و بعد از چند روز با لباس خاکی و بدن عرق کرده و خاک گرفته دوباره به دروازه پایگاه وارد شدم. دژبان در را باز کرد و سلام نظامی داد. در تونل را یک سرباز باز کرد و ما هم وارد تونل شدیم. وضع عجیب و غریبی بود. بچه‏ها به حدی شبانه‏روزی کار کرده بودند که وضع آن‏ها هم از من بهتر نبود: خاکی، عرق کرده و خسته. با کمال تعجب، جناب سروان هم هم‏رنگ جماعت شده بود؛ کلاه نداشت و با دمپایی این ور و آن‏ور می‏رفت.

خلاصه بچه‏های بسیج این جماعت ارتشی را خراب کرده و آن‏ها را از ریخت و قیافه انداخته بودند. اما در عوض آن‏ها همه دست به آچار بودند. قیافه همه خسته نشان می‏داد، ولی همه خوشحال بودند. برای اینکه اولین بار بود که تمام دستگاه‏های الکترونیک را تعمیر کرده بودند. قبلاً چند ماه، کارشناسان خارجی روی آن کار کرده بودند، ولی نتوانسته بودند آن را راه بیندازند. دو نفر از بچه‏های الکترونیک بر سر محاسبه پرتاب و برد موشک بر سر “تانژانت” و “کتانژانت” دعوا داشتند. یکی می‏گفت باید با “tg” پرتاب شود و دیگری می‏گفت باید با “cotg” پرتاب شود. ما که چیزی نمی‏فهمیدیم. کلی محاسبات جلوی آن‏ها بود. کنار “لانچر” سفره انداخته بودند و بساط چای هم برقرار بود. من هم بی‏نصیب نماندم.

اگر وضع “تانژانت و کتانژانت” مشخص می‏شد، سکوی پرتاب “لانچر” را بیرون می‏بردیم. طبق محاسبات این موشک به پایتخت دشمن نمی‏رسید. تمام محاسبات را با آخرین برد موشک به یک محوطه صنایع “ش.م.ه” دشمن که نزدیک پایتخت بود، متمرکز کردند. به سختی سیصد کیلومتر را در حافظه کامپیوتر موشک ثبت کردند. این مجموعه را کشورهای غربی در اختیار دشمن قرار داده بودند و تقریبا در کشورهای جهان سومی استثنایی بود.

حال همه چشم‏ها به ما دوخته شده بود. مخصوصا اینکه این مجمع صنایع نظامی در سی کیلومتری پایتخت عراق مستقر بود. همه در رویا خود را موفق می‏دیدیم، ولی دعوا روی محاسبات پرتاب و همچنین تغییرات این چند روزه چندان قابل اطمینان نبود. شاید هم موشک در همین جا منفجر می‏شد و همه پودر می‏شدیم. در هر صورت همه فعالیت خود را کردند.
بالاخره حاج آل علی پشت “لانچر” خودکششی نشست…..

بالاخره حاج آل علی پشت “لانچر” خودکششی نشست. مثل یک تریلر بزرگ بود و موشک پشت آن سوار بود. باید آن را به محوطه می‏رساندیم. غار، بیش از یک در کشویی آهنی ضدانفجار نداشت. آل علی پشت فرمان نشست. استارت زد. دود غلیظی فضا را فرا گرفت و موتور با هیبت غول‏آسایی، نعره می‏کشید. در کشویی باز شد. علی آقا، متخصص در ماشین‏آلات سنگین بود. دیپلم داشت، ولی در کار عملی حرف نداشت. ماشین را در دنده یک گذاشت ولی صدای عجیب و غریبی از گیربکس به گوش می‏رسید. زود ماشین را خاموش کرد. گفت گیربکس دستکاری شده است. جناب سروان با تعجب گفت یقینا کار کارشناسان کشورهای دوست عربی است که نه تنها وسایل الکترونیک را دستکاری می‏کردند بلکه به گیربکس آسیب زده‏اند. بچه‏ها تصمیم گرفتند این غول را هول بدهند و یک تراکتور هم آن را بکشد تا بتوانیم به محوطه برسیم. همه دست به کار شدند. سیم بکسل، تراکتور، همه سربازها و افسرها برای کشیدن “لانچر” به محوطه بسیج شدند، حتی نگهبان‏ها. موج شعار “موشک جواب موشک” همه را فرا گرفته بود. سعی عجیبی بود. این غول بی‏شاخ و دم راه افتاد. علی آقا یا همان آل علی، پشت فرمان بود. غول به نزدیکی در غار رسید. هر چه به در نزدیک‏تر می‏شد، تعجب همه بیشتر می‏شد. با کمال تعجب “لانچر” به درگیر کرد. لانچر حدود ده سانتی‏متر بزرگ‏تر از در غار بود. هیچ‏کس نمی‏دانست این غول از چه دری وارد غار شده که حالا بیرون نمی‏رود. همه چشم‏ها به طرف من دوخته شد. من هم هر چه نقشه سایت، عکس هوایی و برداشت خود را از این مجموعه نگاه می‏کردم، چیزی غیر از در غار به نظرم نمی‏رسید. همه در ناباوری و یأس قرار گرفتند، ولی نمی‏دانستیم راز این کار چیست

راز این کار چیست. از جناب سروان که قبل از انقلاب در اینجا گروهبان بود، خواستم چیزی بگوید. چیزی نداشت، فقط گفت ایرانی‏ها حق داخل شدن به اینجا را نداشتند، مگر چند نفر محدود که آن‏ها هم بعد از انقلاب فرار کرده‏اند. از او خواهش کردم هر چیزی که یادش می‏آید بگوید. رفتیم قسمت‏های دیگر غار را سر زدیم، ولی هر راهرویی کوچکتر بود.
اولین کاری که کردم، فرض کردم از همین در که تنها در غار بود اگر موشک شلیک شود چه می‏شود. دیدم هیچ، اگر از این محوطه کوچک موشک پرتاب شود، یقینا محوطه آسیب سختی می‏بیند. حداقل فضایی که ما برای پرتاب نیاز داشتیم، دو برابر محوطه‏ای بو دکه تمام درهای غار به آن باز می‏شد. پس این در برای پرتاب موشک و احتمالاً ورود موشک به کار نرفته است. پس این غول چگونه وارد غار شده است؟ همه شروع کردند به گشتن تا اینکه کلیدی، چیزی، ابزاری، یا اتاق فرمانی پیدا شود تا قسمتی از دیواره غار از جای خود حرکت کند. هر چه می‏گشتیم، مأیوس‏تر می‏شدیم.
دیگر نیمه‏های شب شده بود. “لانچر” جلو آمده بود و جای خواب بچه‏ها را که چند شب آنجا خوابیده بودند گرفته بود. خواستند جای تمیز دیگری پیدا کنند اما همه جا پر از روغن، ابزار و خلاصه کثیف بود و کسی هم حال تمیز کردن نداشت. حتی سربازها هم “دمغ” بودند. لباس همه کثیف شده بود. هنوز دود کامیون یا لانچر از محوطه غار کاملا خارج نشده بود. بعید بود که آمریکایی‏ها این قدر بی‏سلیقه باشند که کامیون را داخل غار روشن کنند. پس کلید کار کجاست؟ حاج آل علی، ناگهان بلند به همه گفت: مردم می‏گویند “موشک جواب موشک” شما کاری نکنید که این شعار تبدیل شود به “پوشک جواب موشک”. همه بی‏اختیار خندیدند. تصمیم گرفتیم شب استراحت کنیم و در روز از بالای کوه و محوطه و از داخل جستجو را ادامه دهیم. یک قسمتی از غار که شبکه فلزی داشت، قابل تمیز کردن بود. بچها مشغول تمیز کردن شدند تا حداقل کمی استراحت کنند.حالت “خوف و رجا” بود.
بچه با شلنگ آب قسمت فلزی را شستند و سریع آنجا را تمیز کردند. همه کار می‏کردند. سربازها رفتند و در آسایشگاه خود و افراد اعزامی خلبان رستمی در سایت کنار موشک خوابیدند. کیسه خواب، پتو، همه چیز آماده شد. همه دراز کشیدند ولی کسی خوابش نمی‏برد. بوی خاصی پس از شستشو در محوطه پیچید. مثل بوی پشم گوسفند بود. تصمیم گرفتیم آن شب تمام چراغ‏ها را خاموش کنیم تا شاید بتوانیم بخوابیم. در آهنی غار هم باز بود و سر موشک خارج از غار. این بدترین حالت بود، چون اگر یک بمباران انجام میشد، موشک منفجر می‏شد.
از همه بدتر اینکه تراکتور بیرون بود و نمی‏توانستیم کامیون حامل موشک را به داخل بکشیم.
تاکنون این منطقه مورد تهاجم قرار نگرفته بود؛ ولی معلوم نبود امشب “بز نیاوریم.” تجسم انفجار این مشک داخل غار باعث شد دوباره همه بلند شوند. هر چه زور زدیم کامیون تکان نخورد. دنبال جایی می‏گشیم که طناب را به آن ببندیم و با قرقره آن را بکشم. هیچ جای مناسبی در غار پیدا نشد که قرقره را به آن نصب کنیم. ناگهان یکی از بچه‏ها که پتوی خود را روی یک دسته فلزی انداخت بود آن را به همه نشان داد، شاید فرجی باشد. پتو را کنار زدیم. دوباره بچه‏ها کیسه خواب و دیگر وسایل خواب خود را از کف فلزی برداشتند و آماده شدند که طناب را به کمک چند قرقره بکشند. ….

خوشبختانه با این عمل، حداقل پنج فروند موشک آماده می‏شد که از این محوطه خارج شود و شاید هم می‏توانستیم آن‏ها را شلیک کنیم. دیگر کسی خوابش نمی‏برد. همه گروه مجبور بودیم حمام برویم. سربازها با جان و دل به ما خدمت می‏کردند. آن‏ها شروع کردند به تمیز کردن “رمپ” و رسیدن به در فلزی، که گوسفندها از آن فرار کرده بودند و چوپان‏ها در دل شب دنبال آن‏ها می‏گشتند. تصمیم داشتیم که وقتی هوا روشن شد در فلزی را باز کرده و محوطه را تمیز کنیم. ما هم آن شب را در آسایشگاه خوابیدیم. جناب سروان با سربازانش محوطه کار را تمیز کردند.
به حدی هیجان‏زده بودم که با تمام خستگی صبح سحر آماده کار شدم. سحری و صبحانه به هم وصل شد. هوا که روشن شد با یک موتور سوار حرکت کردم که ورودی‏های خارج از محوطه را بازرسی کنم. عملاً برای شناسایی کامل ورودی، من مشغول هماهنگی شدم. کارها را تقسیم کردم. عده‏ای از داخل مشغول تمیز کردن شدند، من هم از بیرون مشغول شناسایی شدم.

یکی از ورودی‏ها از دیواره سنگی پر شده بود. معلوم بود چوپانان محلی برای اینکه ورودی را تا مرز در فلزی برای گوسفندان قابل استفاده کنند، یک دیواره سنگی جلوی غار کشیده‏اند و یک ورودی کوچک برای گوسفندان ایجاد کرده بودند. عملاً بعد از انقلاب محوطه بیرون بی‏استفاده افتاده بود و ارتش بیشتر از داخل پایگاه محافظت می‏کرد. مردم هم احساس می‏کردند تا در ورودی که از جنس فلز بود برای استفاده شخصی اشکالی ندارد. وقتی به آغل گوسفندان یا به عبارتی ورودی اصلی غار رسیدم، هنوز خیلی از گوسفندان پراکنده و چوپانان با سختی دنبال آن‏ها بودند. شاید همین حالت گوسفندداری بود که دشمن احساس می‏کرد این پایگاه تخلیه شده است و به آن کاری نداشت. نفوذ ستون پنجم هم به این ارتفاعات سخت بود. تازه مردم بومی اینجا با ما بودند و سخت از اطراف محافظت می‏کردند.

می‏دانستند امنیت پایگاه برای آن‏ها هم مهم است. مسوولان پایگاه هم فقط از داخل محافظت می‏کردند و نیازی به بیرون نبود. اصلاً فکر نمی‏کردند ماشین‏آلات سنگین مثل “لانچر” باید از این قسمت حرکت کند.
وقتی وارد غار شدیم با چراغ قوه اطراف را نگاه کردیم. حدود دو متر کف غار از کود گوسفندان بالا آمده بود. خیلی کثیف و تاریک بود و بوی مشمئزکننده‏ای به مشام می‏رسید. تا ساق پا در کف فرو می‏رفتیم. پس از گذشت حدود بیست متر با یک پیچ نزدیک به سی درجه به در فلزی رسیدیم. در قابل باز شدن نبود. باید از کف خاکبرداری می‏شد و تقریبا حجم آن هم زیاد بود.

همین وقت خلبان رستمی با جناب سروان با عده‏ای از افراد در یک وانت به ما رسیدند. به خلبان رستمی طرح خود را گفتم. سریع دو دستگاه لودر آوردند. طبق نقشه‏ای که سریع برای آنها کشیدیم، یک لودر در قسمت مناسبی از کوه، مشغول کندن آغل برای گوسفندان شد و لودر دیگر به جان دیوار تیغه‏ای و کف غار افتاد که مملو از پشکل بود. عده‏ای دیگر هم از داخل، محوطه را تمیز می‏کردند. تا عصر یک نفس کار شد. حداقل گوسفندها، خانه جدید پیدا کردند. چوپان‏ها هم راضی بودند. ما هم شروع کردیم به تعمیر سیستم‏های برق و تأسیسات حرکتی که با سیم بکسل بود.

عصر یک نفس کار شد. حداقل گوسفندها، خانه جدید پیدا کردند. چوپان‏ها هم راضی بودند. ما هم شروع کردیم به تعمیر سیستم‏های برق و تأسیسات حرکتی که با سیم بکسل بود.
نزدیک‏های غروب پس از روغن‏کاری “وینچ” و درها سیستم برقی را راه انداختیم. در زوزه‏کشان باز شد. محوطه داخل غار با آن طرف کوه ارتباط برقرار کرد. دیگر نیاز نبود مسافت پانصد متر را دور بزنیم و به داخل پایگاه برویم. از این راه راحت ایاب و ذهاب می‏کردیم. همه چیز برای بیرون آوردن موشک آماده شد. فقط مشکل دنده‏های موتور بود که بتواند روی پای خود بیرون بیاید. از آل علی هم خبری نبود. از دیشب تا کنون از او خبری نبود. تصمیم گرفتم با تمام نیروی انسانی و به کمک چند وانت “لانچر” را به بیرون بکشیم. تقریبا کار خطرناکی بود؛ چون اگر یک سیم بکسل پاره می‏شد یا حرکت اصطکاکی پیش می‏آمد، احتمال انفجار موشک خیلی زیاد بود. منتظر تاریکی شب شدیم که در پوشش شب این کار انجام شد. شاید ماهواره دشمن به این منطقه حساس شده باشد و یا پروازهای شناسایی، مشکلاتی برای ما ایجاد کنند. در هر صورت، لانچر باید از یک تونل یا چند پیچ حدود سی درجه عبور می‏کرد. این پیچ و خم‏ها برای آن بود که اگر در جلوی در غار انفجاری به وجود آید، موج به داخل غار نفوذ نکند. عده‏ای از افراد روزه بودند و افطار کردند. ما هم به آن‏ها کمک کردیم. بعد از نماز جماعت کار ما شروع شد. همه زیر لب دعاهایی را که می‏دانستند زمزمه می‏کردند و کار در سکوت انجام می‏شد. باید کار با حوصله و دقت انجام می‏گرفت. مجبور بودیم موتور را روشن کنیم که بوستر ترمز در سرازیری رمپ کمک کند. سکوت محوطه با دود غلیظ و سر و صدای موتور و اگزوز شکسته شد. عده‏ای هول می‏دادند و یک وانت هم می‏کشید.
لانچر آرام آرام راه افتاد. الحمدلله ترمزها، خوب کار می‏کردند. با هزار بدبختی لانچر از رمپ سرازیر شد و پایین آن آرام گرفت. سریع موتور را خاموش کردند؛ چون دود همه را خفه می‏کرد. هواکش‏ها کار نمی‏کردند. ما هم وقت تعمیر آن‏ها را نداشتیم.
باید با دست و وانت، موشک را می‏کشیدیم. حدود دو ساعت طول کشید تا ما به اولین پیچ تونل رسیدیم؛ چون اگر عجله می‏کردیم و بدنه موشک به جایی می‏خورد، کار همه ساخته بود. حالا اگر به بیرون محوطه می‏رفتیم تازه باید آن را به یک فضای مسطح می‏بردیم تا شلیک انجام میشود….

حالا اگر به بیرون محوطه می‏رفتیم تازه باید آن را به یک فضای مسطح می‏بردیم تا شلیک انجام شود. همه خسته شده و حالت عصبی پیدا کرده بودند. دوباره دستور استراحت داده شد. کار خطرناکی بود. در وقت استراحت در محوطه بیرون پایگاه تجمع کردیم. برای احتیاط چند موتور سوار مسلح گشت می‏زدند تا از خطر احتمالی پایگاه را محفوظ دارند. این اولین ارتباط داخل و خارج پایگاه بود و نفرات ما برای گشت‏زنی کم بود. بچه‏ها بیرون نشسته بودند. معلوم نبود این همه زحمت به نتیجه برسد یا نه؛ ولی کسی به روی خودش نمی‏آورد. باید این قدم اول برداشته می‏شد تا مراحل بعدی طی می‏شد. زیر آسمان پرستاره بودن و چای داغ، ما را از حال و هوای جنگ دور کرده بود و هر کس چیزی می‏گفت و بقیه می‏خندیدند. در همین اوقات، چراغ یک ماشین از پایین دره دیده شد که به بالا می‏آید. بچه‏ها در قسمت‏های مختلف جاده موضع گرفتند. آخر این وقت شب ایاب و ذهاب خطرناک بود. ستون پنجم هم می‏دانست که با چراغ روشن نیاید؛ اما شاید کلکی در کار باشد. چراغ قوه‏ها هم خاموش شد و منتظر ماندیم. چند پیچ دیگر مانده بود که چند نفر از بچه‏ها جلو رفتند تا ماشین از آن‏ها رد شود و آن‏ها از پشت و ما هم از جلو ماشین را محاصره کنیم. تقریبا ماشین به ده متری ما رسید. یکی از سربازان با صدای مهیبی “ایست” داد. یک نفر هم کنار جاده به طرف ماشین “قراول” رفت. از عقب هم به او ایست دادند. راننده فهمید از چند طرف محاصره است. کاملاً غافلگیر شد. سکوت همه جا را فرا گرفت. دستور داده شد که راننده پیاده شود. ظاهرا کس دیگری با او نبود. یک نفر با چراغ قوه و اسلحه به طرف او رفت. وقتی نور به صورت راننده افتاد، بنده خدا زبانش بند آمده بود و او کسی جز حاج آل علی نبود. فکر کرد پایگاه دست دشمن افتاده است. بعد از احوال‏پرسی، به او یک لیوان چای دادند. گفت: اینجا چه کار می‏کنید؟ و چرا این بساط را پهن کردید؟ وقتی ماجرا را فهمید که لانچر تقریبا اول تونل است و تا آنجا را کشیدیم، گفت سریع دست به کار شوید. من از کارخانه تراکتورسازی تبریز نمونه‏هایی را پیدا کرده‏ام که ان‏شاءالله به کار ما بیاید. بنده خدا معلوم بود بدون خواب، یک نفس در کار بوده و خود را به ما رسانده است. همه سریع به طرف لانچر رفتند. جا خیلی تنگ بود. نه می‏توانستیم عقب برویم و نه جلو. خلاصه، گیربکس را پایین آوردند و دوباره جا زدند و موتور را روشن کردند. تقریبا نیمه‏های شب کار تمام شد.
دود غلیظی در تونل پیچید. همه از دور و بر “لانچر” فاصله گرفتند. فقط …..

دود غلیظی در تونل پیچید. همه از دور و بر “لانچر” فاصله گرفتند. فقط آل‏علی پشت فرمان نشسته بود. دنده ماشین به سختی با صدای گوشخراشی جا رفت. لانچر روی پای خودش حرکت می‏کرد. با تمام دودی که راه انداخته بود غرشکنان عقب می‏رفت؛ چون باید از “رمپ” پایین می‏آمدیم، لازم بود همین طور عقب عقب از تونل خارج شویم. سعی می‏کردیم با پروژکتورهای سیار آل علی را هدایت کنیم. بعضی از بچه‏ها ماسک ضدگاز زدند. بعد از حدود نیم ساعت لانچر با ته از غار بیرون آمد. همه تکبیر گفتند. بیچاره آل علی عین زغالی‏ها شده بود. خلبان رستمی روی موتور به او گفت دنبالش بیاید. حالا لانچر با دنده دو حرکت می‏کرد. مثل یک کامیون معمولی قدرت “مانور” داشت. خیلی سریع به یک محوطه باز رسیدیم. جهت کلی موشک رو به هدفی بود که از پیش تعیین شده بود. حالا بچه‏های الکترونیک مشغول به کار شدند.
همه چیز سریع پیش می‏رفت. تصمیم گرفتیم اول صبح عملیات را آغاز کنیم تا هوا روشن شود و بچه‏ها با دقت بیشتر بتوانند جهت‏یابی کنند. صبح چوپانان دیدند یک مجسمه ابوالهول جلوی آن‏ها سبز شده است. حتی گوسفندها هم “بر و بر” ما را نگاه می‏کردند. همه آنها سحر به صحرا می‏رفتند. هر چه نیرو داشتیم دور لانچر مستقر کردیم. یک تور استتار هم احتیاطا روی آن انداختیم. چند ضدهوایی روی وانت گذاشتند و دور و اطراف گشت می‏دادند. قبلاً خلبان رستمی با فرماندهی هماهنگ کرده بود که نیروهای نفوذی ما در نزدیکی هدف مستقر شوند و ما را از اصابت موشک باخبر کنند. تهران هم در انتظار بود. هدف هم مهم بود: زرادخانه “ش.م.ر”. فقط صدای قلب خود را می‏شنیدیم و صدای بع بع گوسفندها را. بچه‏های الکترونیک روی کاغذها و اعداد و ارقام غرق بودند. زمان شلیک فرا رسید، شمارش معکوس شروع شد. ما هم سعی کردیم در خاکریزها و تپه‏ها خود را مستقر کنیم. به چوپان‏ها گفتیم که خود و گوسفندها را حفظ کنند. هیچ بعید نبود، موشک در جا منفجر شود.
وقتی دستور آتش داده شد، صدا مهیبی با آتش زیاد و گرد و خاک بسیار محوطه را فرا گرفت. ناخودآگاه همه سر خود را در دو دست گرفتیم و درازکش خوابیدیم. نمی‏دانم چقدر طول کشید؛ ولی احساس کردیم صدای موشک لحظه به لحظه از ما دورتر می‏شود و در دود و گرد و غبار می‏توانستیم آتش عقب آن را ببینیم. هرکس دوربینی داشت، با آن نگاه می‏کرد. موشک رفت؛ ولی کجا؟ همه منتظر خبر بودیم. بی‏سیم با “وزوز” زیاد مشغول به کار بود. خبرها با رمز رد و بدل می‏شد. حالا منتظر نیروهای نفوذی خود در دل خاک دشمن بودیم. سریع لانچر را به داخل پایگاه آوردیم. درها سریع بسته شد. نگهبان‏ها به سر پست خود رفتند و ما هم در اتاق بی‏سیم پایگاه مستقر شدیم تا از نتیجه کار خود باخبر شویم. تقریبا نیم ساعت شد؛ ولی خبری نشد. نیروهای نفوذی ما، هیچ خبری از موشک ندادند. کم کم این احساس به ما دست داد که شاید موشک فرارکرده. با ایستگاه‏های دیگر خود در عمق خاک دشمن تماس گرفتیم، آن‏ها هم خبری نداشتند. دیگر ناامید شده بودیم.

بچه‏ ها جاهای خواب خود را جمع کردند. همه به هم تبریک می‏گفتند.
من به خلبان رستمی گفتم اگر اجازه بدهید من به تهران بروم. تقریبا اکثر بچه‏ها می‏خواستند برگردند. چند فروند موشک دیگر در پایگاه بود که می‏توانستند روی لانچر نصب کنند و برای کار ایذایی استفاده شود؛ ولی دیگر به ما نیازی نبود. تقریبا آماده شدیم که برگردیم. ناگهان بی‏سیم به صدا درآمد. بی‏سیم‏چی هاج و واج بود. گوشی را به خلبان رستمی داد. یکی از دوستان نزدیک در تهران بود، به خلبان تبریک می‏گفت. حتما درجه و ترفیع گرفته بود. شاید هم بچه‏اش دنیا آمده بود؛ ولی خانمش هفت‏ماهه بود! شاید بچه عجله داشت. ناگهان خلبان غش کرد! این دیگر چه خوشی است که خلبان غش کند؟ زبانش بند آمد. با “تته، پته” به ما گفت که موشک ما تا پایتخت رفته و به بانک مرکزی خورده است. ما به جای غش کردن، عین مجسمه به همدیگر نگاه می‏کردیم. سکوت عجیبی بود. معلوم شد، موشک فرار کرده و از برد عادی خود حدود چهل کیلومتر بیشتر رفته است. حاج آل علی با صدای بلند آیه ۱۷ سوره انفال را خواند که “خداوند تیر را پرتاب کرد”، حالا باید گفت که: “خداوند موشک را پرتاب کرد نه شما”.
آرامش خاصی بر همه مستولی شد. احساس می‏کردند همه چیزمان خدایی است، حتی شادی نمی‏کردیم. احساس می‏کردیم آنقدر خدایی شده‏ایم که به شادی نیازی نیست. همه با آرامش رفتیم که دومین موشک را برای پرتاب آماده کنیم. بعد از مدتی به خودمان آمدیم. کم‏کم، احساس قدرت می‏کردیم. چهار فروند موشک دیگر داشتیم.
دنیای سرمایه‏داری و کمونیست‏ها هر دو به توافق رسیدند که ایران را سخت محاصره اقتصادی کنند تا قطعنامه ۵۹۸ را بپذیرد. ایران هم صفت دنیای سرمایه‏داری را می‏دانست که طالب جنگ‏های کنترل شده و کوتاه مدت است نه جنگی که پایان آن در دست آن‏ها نباشد. ایران می‏خواست جنگ را طولانی کند و این برای جهان سرمایه‏داری که در مناطق نفت‏خیز احتیاج به کنترل داشت ضرر زیادی بود. کسی هم فکر نمی‏کرد ایران بتواند این همه تحمل جنگ را داشته باشد و طولانی‏ترین جنگ معاصر را تحمل کند. با آنکه توان داشتیم که موشک را به قیمت خوب از واسطه‏ها بخریم؛ ولی به ما نمی‏دادند. دنیای سرمایه‏داری گونه‏ای است که اگر پایش پیش بیاید برای پول به همه چیز خیانت می‏کنند. به شرط آنکه اسمشان رد نشود. خیلی‏ها زیرآبی به ما خبر می‏رساندند. همه چیز برای ما قابل استفاده بود. از موتور قایق‏های ورزشی تا موشک؛ اما پرتاب اولین موشک ایران باعث شد تا ولوله‏ای در غرب بیفتد و ایران توانست از تجربه مرد چهار زنه به خوبی استفاده کند.
نقل است که مردی چهار زن داشت. روزی همه زن‏ها دست به دست هم دادند و مرد بیچاره را محاصره اقتصادی کردند و از اتاق‏های خود بیرون کردند. مرد بیچاره شب در حیاط خوابید؛ ولی وقت سحر خود را به داخل حوض انداخت. چنان در حوض پرید که صدای آب تا چند خانه آن طرف‏تر شنیده شد. زن‏های خانه هر کدام از پنجره اتاق به حیاط نگاه کردند و دیدند مرد در حال آب تنی است. فکر کردند یکی از زن‏ها خیانت کرده و مرد را به اتاق راه داده است. لذا همه سعی کردند دل مرد را به دست بیاورند و او را به اتاق خود بکشانند.
حال پرتاب موشک چنان سر و صدایی ایجاد کرده بود که همه فکر کردند قدرت جدیدی به ما موشک داده است. همین امر باعث شد که از بلوک‏های مختلف به ما موشک بدهند و ما هم به جای ادامه ساخت شروع به خرید کردیم و این امر باعث شد راحتی خرید را به سختی ساخت ترجیح دهیم. در هر صورت جنگ به مرحله جدیدی رسید و ما به موشک‏های متنوعی دست یافتیم. یقینا هم غرب سعی داشت فن‏آوری پیشرفته‏تری را به دشمن بدهد، به ویژه تجهیزات خطرناک “ش.م.ر”، به هرحال با عنایت خداوند تبارک و تعالی اکنون ما با قدرت موشکی که در اختیار داریم ترسی بر دل دشمنان خداوند و ملت ایران انداخته ایم، باشد که این سعی و تلاش ما مورد قبول درگاه احدیت واقع شود.

منبع:

mil-ir.com